یلدا یعنی تولد

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۷:۵۹ ب.ظ | تاریخ : ۳۰ آذر ۱۳۸۸

آیا می دانید؟!

در باستان تاریکی نماینده اهریمن بود و چون در طولانی ترین شب سال، تاریکی اهریمنی
بیشتر می‌پاید، این شب برای ایرانیان نحس بود و چون فرا میرسید، آتش
می‌افروختند تا تاریکی و عاملان اهریمنی و شیطانی نابود شده و بگریزند،
مردم گرد هم جمع شده و شب را با خوردن، نوشیدن، شادی و پایکوبی و گفتگو به
سر می‌آوردند و خوانی ویژه میگستردند، هرآنچه میوه تازه فصل که نگاهداری
شده بود و میوه‌های خشک در سفره مینهادند. سفره شب یلدا، «میَزد» Myazd
نام داشت و شامل میوه های تر و خشک، نیز آجیل یا به اصطلاح زرتشتیان،
«لُرک» Lork که از لوازم این جشن و ولیمه بود که به افتخار و ویژگی
«اورمزد» و «مهر» یا خورشید برگزار میشد.

اگه علاقه مندین، متن کامل رو از اینجا بخونین!

این عکس رو موقعی گرفتم که اولین دونه های انارمون رو چیدیم. (اوایل پاییز)

عرض ِ عمرتون؛ به بلندای شب یلدا … (البته به صورت ِ نسبی!)



تحت دسته : دسته‌بندی نشده

او “تو” را نمی خواهد!

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۹:۰۲ ب.ظ | تاریخ : ۲۹ آذر ۱۳۸۸

ناراحت بود، از کاری که به نظرش اشتباه بوده و مرتکب شده. پریشان بود. تاکنون این گونه ندیده بودمش … بهترین دوستش نبود، کسی که در چنین وضعیتی می توانست به او آرامش دهد …  و من تنها کسی بودم که در نبود ِ امیر می توانست همدمش باشد، همدلش باشد … با خودش کلنجار می رفت، عصبی شده بود. محکم پایش را به دیوار کوبید و از ته دل داد زد : “امیـــــــــــــر کجااااااااااااایـــی؟”

 شاید با این حرکت، سنگینی دلش کمتر شد اما سنگینی دل من بیشتر …

تمام فکرش شده بود که چرا همچین کاری کرده است

و من

تمام فکرم این بود که چگونه او را آرام کنم

گاهی وقت ها هر روشی را هم که به کار ببری، سودمند نخواهی بود. چون در آن وضعیت او “تو” را نمی خواد.

او “امیر” را می خواست …

و تمام آرزویم این بود که ای کاش نبودم و اشک هایش را نمی دیدم


*برای رفع ابهام :

 امیر دومین دختری است که – به علتی – به اسم پسر صدایش می زنیم. تا حدی که گاهی بدون آن که متوجه باشیم جلو استاد نیز همین گونه او را مخاطب قرار می دهیم.


تحت دسته : دسته‌بندی نشده

اخسان کوچولو

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱:۴۰ ب.ظ | تاریخ : ۲۷ آذر ۱۳۸۸

اغلب آدما بچه ها رو دوست دارن. هیچ موقع بهش فکر کردین چرا این طوریه؟

به نظر من؛ ما آدما بچه ها رو – خواسته یا ناخواسته – به خاطر معصومیت و پاکیشون دوست داریم. و به همین دلیله که بعد از مدتی – از ۲-۳ تا ۷-۸ سال – اون حس خوبمون کم کم از بین می ره و اون بچه ای که یه روز جونمون براش می رفت، میشه مثل خیلی از آدمای دیگه … و روز به روز از این محبوبیت و شیرینی کودکانه ش کاسته میشه.

کاش میشد آدما بتونن اون معصومیت بچگی ها رو حفظ کنن!

و اما …

چی شد که من به این چیزا فکر کردم؟

دیروز خاله کوچیکه خونه مون بودن. خاله دو تا بچه داره؛ مریم (۳ سالشه) و احسان (۴ ماهه). دقت کردم دیدم دلم اون جور که واسه بچگی های مریم غش و ضعف می رفت، حالا نمی ره. در صورتی که جونم واسه احسان در می ره! به خودم گفتم عجب آدمی هستی محبوب! این همه تبعیض قائل میشی … اما درست که فکر کردم، علتشو همونایی دونستم که اون بالا نوشتم.

اینم از “اخسان”* خاله؛ جگر خاله، نفس خاله، گلِ خاله، نازگل خاله … 

به قول عمه بزرگه – که دیشب همزمان با خاله اینجا بودن – ماشالله عین یه عروسکه.

این مریم گلی :

این احسان کوچولو :

اینم لحظه پر از محبت آبجی بزرگه به داداش کوچیکه :

* احسان رو از همون بدو تولد صدا می زدم “اخ سان”. تاثیر این مدل صدا زدنم هم خیلی زیاد بوده؛ جوری شده که الآن خیلی از دور و بری هام هم بهش می گن اخ سان. :دی



تحت دسته : دسته‌بندی نشده

روستای ابیانه

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۷:۳۴ ب.ظ | تاریخ : ۲۶ آذر ۱۳۸۸

از سفرمون؛ قسمت کاشان رو براتون نوشتم. صبح روز بعد، به طرف روستای بسیار زیبای ابیانه حرکت کردیم … (قابل توجه دوست گلم؛ مهتاب که خیلی وقته منتظر این پسته.)

و اما روستای زیبای ابیانه، از نگاه دوربین دلنوشته ها :

جاده در راه رفت!

اولین نما، موقع ورود به قسمت قدیمی روستا

جاده اصلی روستا که از اول تا آخر قسمت تاریخی روستا امتداد داره

از این به بعد؛ جاده های فرعی، نماهای زیبا و طبیعیت زیبای این روستا رو به صورت انتخابی می بینین :

تراس (بالکن) هایی که در تمام روستا تکرار شده اند. ماها توی معماری بهش می گیم موتیف.

یکی از دوستای خیلی خوبم؛ الآن میاد اینجا خودشو می بینه و ذوق می کنه :دی

دری رو به باغ!

نه! اشتباه نگیری! اینا اهالی روستا نیستن. اینا بچه های مان که از سرما پتو پیچوندن دور خودشون.

اینم جاده ای که از شروع قسمت قدیمی روستا؛ از کنار روستا به طرف منظره های خیلی زیبا و طبیعی می رفت. تنها کسایی که از بچه هامون رفتن، من بودم و یکی از دوستام که تمام راه رو داشتیم حرفِ دل می زدیم.

اینم یکی از نماهاییه که در کنار این جاده دیده میشد.

جاده؛ هنگام برگشت!
درست موقعی که توی روستای ابیانه، شروع کردیم به خوردن نهار (به سفارش استاد سالاد امریکایی درست کردیم : تن ماهی، قارچ، ذرت، خیارشور، سس)، برف هم شروع کرد به باریدن … عجب صحنه ای بود. من که خیلی ذوق کرده بودم. چون عاشق بارش بارون و برفم. اما دیدم عده ای داشتن می گفتن چه شانس بدی داشتیم؛ که هم سرما بود، هم یهو این طوری برف گرفت!!!

یادتونه گفتم به پست روستای ابیانه که رسیدم، یه قضیه جالب از استادمون براتون تعریف می کنم؟

من و استاد جلوتر از بقیه داشتیم می رفتیم به طرف بافت قدیمی روستا که یهو دیدم یکی از مغازه دارهای روستا یه مجله خارجی رو گرفت دستش و رو به استادمون داد زد : مستر! مستر! ( Mr! Mr! )
آقا منو می گی که، از خنده داشتم می ترکیدم. مونده بودم یه فرصت گیر بیارم که استاد منو نبینه و یه دل سیر بخندم … (اما بنده ی خدا حق داشت؛ آخه استادمون واقعاً شبیه خارجی هاست. هم از نظر تیپ، هم چهره)
استاد رفت جلو و گفت : “آقا! من مستر نیستم.”
دیگه وقتی قیافه مغازه دار و استاد رو در اون وضعیت دیدم، نمی تونستم خودمو کنترل کنم. برگشتم عقب پیش دوستام و تا جون داشتم خندیدم. بچه ها مونده بودن من چم شده؟!!
من یه چیز می گم؛ شما یه چیز می شنوین. اما اگه اون صحنه رو دیده بودین، شما هم نمی تونستین نخندین!



تحت دسته : دسته‌بندی نشده

این هدیه قسمت توست

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۰:۲۶ ب.ظ | تاریخ : ۲۵ آذر ۱۳۸۸

یکی از دوستای عزیزم بهم گفت اگه واسه این پست یه نشونه می ذاشتی، هم اون فرد متوجه می شه و هم بقیه دچار سوءتفاهم نمی شن. باید بگم :

نشون به اون نشون که هنوزم سوغاتی، که چند ماه پیش از مشهد برات آوردم، تو یه جعبه ای که خودم ساختم، یه جای امن ه. ضرب المثلیه که می گه : “قسمت کس، کس نخورد”. این بسته هم با تمام محتویاتش واسه  ی خودِ خودته.



تحت دسته : دسته‌بندی نشده

خودِ خودِ تو!

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۰:۰۵ ب.ظ | تاریخ : ۲۴ آذر ۱۳۸۸

گاهی آدم دوست داره واسه مخاطب خاص یه مطلب خاص بنویسه. بنویسه و بعضی حرفا رو که دوست داره رو بهش بزنه.

باز یه وقتایی هست، دوست داره این “حرف خاص با مخاطب خاص”، یه رمزی باشه بین خودش و مخاطبش. همچین موقعی، دو چیز باعث میشه نویسنده دچار شعف بیش از حد بشه!

یکی اینه که مخاطبش متوجه بشه اون مخاطب، خودش بوده.

دومی که مهتر از اولی ه؛ اینه که مخاطبش به روی خودش نیاره که متوجه شده. در عوضش ( و این”در عوضش” مهمتر از  دومی ه ) به تبع و تاثیر از اون نوشته؛ رفتارش، برخوردش با نویسنده تغییر بکنه. این دفعه نوبت نویسنده  س که متوجه علت این رفتار یا برخورد بشه. عجب بازی زیبایی!

آخ که اون وقته انگار دنیا رو بهش داده باشن …

چی میشد اگه می فهمیدی این مطلبو برای تو نوشتم؟

“تو” می تونه هر کسی باشه؛ حتی “تو”! (اینم واسه اینکه اگه باورت نمیشه، بشه که : با تو بودم)



تحت دسته : دسته‌بندی نشده

خانه عامری ها

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۳:۰۰ ب.ظ | تاریخ : ۲۳ آذر ۱۳۸۸
بازم یادآوری : ۴ نیمه شب به طرف کاشان حرکت کردیم. صبح باغ فین رو دیدیم. عصر بعد از خانه ی طباطبایی ها و خانه ی بروجردی ها، نوبت به خانه ی عامری ها رسیده بود. خانه ی عامری ها رو به دو علت نتونستیم کامل ببینیم :

۱٫ این خونه خیلی بزرگه و ۷ تا حیاط داره و دیدن سرسریش حداقل یک ساعت کامل وقت می خواد؛ چه برسه که بخوای از دید معماری نیگاش کنی.

۲٫ دم دمای غروب بود که ما اومدیم بازدید و هنوز نیم ساعت نگذشته بود که هوا تاریک شد و ما رو بیرون کردن.

و اما

خانه ی عامری ها از نگاه دوربین دلنوشته ها :

این بنا – که نمی دونم چیه – در نزدیکی ِ خانه های تاریخی ِ کاشان بود که توی اون غروب منظره خیلی قشنگی ایجاد کرده بود :



تحت دسته : دسته‌بندی نشده