خداحافظی

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۴:۴۶ ب.ظ | تاریخ : ۲۶ آبان ۱۳۸۸

سلام

خیلی حرف بود که قرار بود آپ کنم؛ اما حیف که وقت ندارم. دقیق یه ساعت دیگه قطار حرکت می کنه.

انشالله به مشهد برسم، نائب الزیاره همتون هستم. حلال کنید …

خداحافظ



تحت دسته : دسته‌بندی نشده

مزاحم تلفنی

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۷:۴۸ ب.ظ | تاریخ : ۲۴ آبان ۱۳۸۸

یکی از آشناها قرار بود بهم زنگ بزنه؛ گفتم اول پیامک بزن ، من متوجه بشم شمایی.

پیامکی اومد : “سلام، چطوری؟ خوبی؟” گفتم احتمالاً خودشه. جواب دادم “سلام. ممنون؛ شما؟” بلافاصله زنگ زد :

- سلام

+ سلام؛ احوال شما؟

- ممنون!

+ فلانی هستین؟

- فلانی کیه دیگه؟(دوزاریم افتاد که اونی که منتظر تماسش بودم نیست)

+ شما؟

- سعیدم، … (اومد ادامه بده که نذاشتم)

+ کار ِتون؟

- می خواستم همین جوری با هم حرف بزنیم.

+ من با هیچ کی “همین جوری” حرف نمی زنم. با اجازه … (طبق عادت، گاهی قبل از خداحافظی می گم “بااجازه” که ایشون نذاشت ادامه بدم)

- من اجازه نمی دم.

+ خب نده؛ خداحافظ (و بلافاصله قطع کردم، چندین بار ِ دیگه هم زنگ زد، همه رو رد کردم.)


داشتم با خودم فکر می کردم چقدر یه آدم می تونه بیکار باشه که به یه سری شماره همین طوری پیامک بده تا چند تاییشون جواب بدن. بعد زنگ بزنه ببینه طرف دختره یا پسر. بعد که مطمئن شد دختره، شروع کنه حرف زدن. و چقدر باید پررو باشه که طرفش هر چی میگه، حاضر جوابی کنه. مشکل این جور آدما چیه؟

خب آدمِ عاقل؛ مزاحم کسی بشو که پایه باشه. نه هر کسی که به تورت خورد.

دقت کردین از وقتی ایرانسل زیاد شده؛ مزاحم تلفنی ها هم زیاد شده؟ خط همراه اول اینقدر مزاحم نداره که خط ایرانسل این همه مزاحم داره*. مال ِ من که این طوریه، مال شماها چی؟


* به خاطر اینه که همراه اول رو میشه از طریق مخابرات پیگیری کرد، دید مزاحمت کیه اما ایرانسل نه.



تحت دسته : دسته‌بندی نشده

روستای بیداخوید

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۱:۲۶ ب.ظ | تاریخ : ۲۳ آبان ۱۳۸۸

اولین روستاییکه رفتیم “اسلامیه” و دومین روستا “توران پشت” بود. و حالا نوبت سومین روستا؛ روستای “بیداخوید”.

“بیداخوید” در گویش آمیانه یزدی ها به “بیدَخُد” (bidakhod) معروف است. این روستا در جاد ه تفت- ابرکوه قرار دارد. شهرت آن به واسطه مجموعه ای از
آثار باستانی نظیر تل شهدا، خانقاه، مسجد، بقعه شیخ علی بنیمان و مسجد
جامع بیدا خوید است.

روستای بیداخوید از نگاهِ دوربین من :

این روستا چون طبیعت نابش به دست انسان های مدرن!!! دستکاری شده بود؛ زیاد جای عکاسی برای عامه مردم نداشت. اما برای ماها که معماری می خونیم قابل توجه بود.



تحت دسته : دسته‌بندی نشده

برخوردِ من، عکس العملِ تو

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۶:۳۵ ب.ظ | تاریخ : ۲۲ آبان ۱۳۸۸

- انجمن کوهنوردی دانشگاه برنامه این هفته شو گذاشته بود “ پیر سبز چَک چَک“، یه سری کمبود وجود داشت که توسط رئیس دانشگاه یزد حل می شد که متاسفانه همکاری نشده بود.

درست موقعی که جمع شده بودیم واسه رفتن؛ آقای دکتر رو دیدیم. این دوست ما هم انگاری که داغ دلش تازه شده باشه، دوید بره باهاش صحبت کنه. به درخواست خودش باهاش رفتم که اگه بشه من حرف بزنم. سلام که کردیم اومدم شروع کنم و انتقاد – پیشنهاد بدم که دیدم دوستم اینقده آتیشش تنده که از همون اول با یه لحن نسبتاً تند و گله مند سریع شروع کرد … منم ساکت و آروم فقط وایسادم و حرفاشونو گوش دادم. لام تا کام حرف نزدم چون اوضاع خیلی خیطی بود! به قول معروف “خودمو سنگین نگه داشتم”.

در نهایت مشکل ما که حل نشد هیچ؛ یه چیزی هم بدهکار شدیم.

به دوستم گفتم؛ این طوری که تو صحبت کردی، بعید نیست کلاً برنامه های کوهنوردی کنسل شه. فقط شانس بیاریم برنامه ی سفر کلاسی مونو رد نکنه.

- نوع برخورد آدما با شخصیت های مختلف به ناچار باید متفاوت باشه. خیلی مهمه که با هر کسی چطوری صحبت کنی. یکی دوست داره  با هزار تعارف و تشکر و … حرفشو بزنی. یکی دوست داره خلاصه حرف بزنی. یکی از چاپلوسی متنفره، اون یکی خوشش میاد. یکی هر چی رسمی تر حرف بزنی بیشتر توجه می کنه، اون یکی هر چی خودمونی تر. مهمه که بتونی تشخیص بدی طرف مقابلت از کدوم دسته س.

 با تغییر لحن یا نوع حرف زدن، نتیجه هم تغییر می کنه. خیلی وقتا این خودمونیم که کار خودمونو خراب می کنیم، همیشه تقصیر رو گردن دیگری نندازیم.

______________________________

* درگوشی بهتون بگم که خیلی از دانشجو ها دل خوشی ازشون ندارن.

**بچه ها می گن  : تو سر زبونت بیشتره، بلدی چطوری حرف بزنی. به خاطر همین اغلب منو پیش می کنن.

*** یه امضای دیگه مونده که برنامه سفر مون به ماسوله حل بشه. درسته که اون امضاء، امضای آقای دکتر نیست اما به هر حال هر چی نباشه همه ی برنامه ها زیر دست ایشون رد میشه.

پ.ن : عکسای کوهنوردی رو به زودی می ذارم. می تونین خوشحال باشین :دی



تحت دسته : دسته‌بندی نشده

دنیای جا به جا!

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۲:۱۱ ق.ظ | تاریخ : ۲۲ آبان ۱۳۸۸
اینقدر هوس
نوشتن داشتم که تمام ورق هایی که از قبل داشتم رو نگاه کردم تا یه چیز
پیدا کنم که بتونم در موردش بنویسم. هیچی پیدا نشد! عجب روزگاریه :

وقتایی که یه عالم حرف داری، سوژه مناسب نداری؛ وقتایی که سوژه مناسب داری، حرفی نداری!

اصلاً یه راه حل : پشنهاد سوژه بدین واسه دفعات بعد :)

امشب شدید هوای نوشتن دارم؛

تمام ورق پاره هایم را زیر و رو می کنم

نا امید می شوم

                             سکوت می کنم!



تحت دسته : دسته‌بندی نشده

بدترین روز

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۵:۳۱ ب.ظ | تاریخ : ۲۱ آبان ۱۳۸۸

- روزایی که می خوای بری باشگاه ورزشی، قبل از رفتن به این فکر می کنی که چی بپوشم؟ اون وقته که مثل عزادار ها می شینی رو به روی کمد لباسا و زل می زنی به لباسا تا یکی از اون دور بهت چشمک بزنه.

- قبل از کلاس یه تیکه از ذهنت مشغول اینه که امروزو نمی تونم صبحونه نخورم. اون وقته که مجبوری کیکی، بیسکوییتی چیزی بخری و قبل از کلاس توی راه بخوری.

- وقتی از ورزشگاه بیرون میای، هزار بار خودتو لعن می کنی که چرا به حرف مامان گوش ندادم؟ این همه مامان گفت برو آموزش رانندگی اما گوش نکردی*. شاید اگه گوش داده بودی، الآن مجبور نبودی با خط واحد برگردی خونه. اصلاً کل راه برات عذاب میشه. حس کوفتگی بدجوری بهت هجوم میاره.

- وقتی می رسی خونه، جونِ هیچ کاری رو نداری. انگار کوه کندی. با اینکه شب قبلش خوب خوابیدی، بازم چند ساعت می گیری می خوابی.

- آخ که خدا نکنه درست همون روزی که تو تربیت بدنی داشتی، مامانت هم ازت گله مند باشه**. اوه اوه! اون وقته که مثل امروز من می شی … دوست داری داد بزنی، مامان من! جان من بی خیال شو، اینقده اذیتم نکن.

+ نتیجه گیری اخلاقی : بد ترین روزا، روزاییه که تربیت بدنی داری

________________________

* مامان چندین بار گفتن با آبجی منیره پاشین برین آموزش رانندگی. میگم منیره تنها بره، من یه موقع که تونستم می رم، دیر نمیشه. جویای علت شدن، گفتم : “فکر کنین منم گواهینامه داشته باشم، بعد حاصلش میشه ۲ تا ماشین و ۵ تا راننده! اون وقته که اگه یه روزماشین بخوام و نباشه، صدام در میاد. ولی این طوری خیالم راحته که گواهینامه ندارم.”

** امروز گیر دادن که کار نمی کنین و من دستِ تنهام تو خونه و … . بعدم تهدیدم کردن اگه امروز فلان کار و فلان کارو نکنی، نه می ذارم بری چَک چَک (فردا قراره با دانشگاه برم)، نه می ذارم بری مشهد.



تحت دسته : دسته‌بندی نشده

زندگیِ اسلامی

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۱:۳۳ ب.ظ | تاریخ : ۲۰ آبان ۱۳۸۸

اسلام و مسلمان بودن تنها به اخلاق و ویژگی های انسانی نیست. به میزان زیادی ساخته های انسانی میزان پایبندی انسان رو به اعتقاداتش نشون میده.

فکر می کنین در ساخته هامون چقدر اسلامی بودن رو نشون می دیم؟ کدوم صنایعمون اسلامی ه؟ کدوم دستاوردامون اسلامی ه؟

من در زمینه کار خودمون مثال میارم :

یزد ما رو در نظر بگیرین. یه آب و هوای گرم و خشک داره. تابستوناش آفتاب های بسیار سوزان و زمستوناش سوز  ِسرما. هر آدمی می دونه که واسه همچین منطقه ای بدترین مصالح، فلزاته. حالا بیاین و ببینین این اخیر چقدر ساختمون در حال ساخت یا ساخته شده داره؛ که جنس مصالح ساختمانی ش “کامپوزیت آلمینیوم”ه. خب مُده دیگه! – چه دلیل محکمی! -

حالا خودتون میزان اتلاف انرژی رو در نظر بگیرین. به علاوه اینکه  ساختمون رو به رویی این ساختمونا؛ تو تابستونا عجب تابش نوری رو باید تحمل کنن.

قانون لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام کجا می ره؟

می تونین هزار تا مثال دیگه بیارین. آخه یه مسلمون باید این طوری باشه؟ یه جامعه اسلامی باید این طوری باشه؟



تحت دسته : دسته‌بندی نشده