دیروز واسه درس “معماری اسلامی” با دکتر اولیاء رفتیم روستای “فهرج”. بین درسای استاد بود که یه چند تا بچه اومدن دور و برمون و دائم شیطنت می کردن. البته اونا در عوالم کودکانه خودشون به سر می برن اما باعث به هم ریختن کلاس ما هم می شد. بگذریم؛ چیزی که اونجا خیلی فکرمو مشغول کرده بود این بود که سر و وضع آشفته و کثیف این بچه ها از سر فقره یا بی تفاوتی خانواده هاشون به این مسئله؟
همیشه بعد از کلاسای دکتر، همه کانه قوم تاتار و مغول حمله ور میشیم به خوراکی های همدیگه. دیروز اوضاعمون خیلی خراب شده بود و کفگیر به ته دیگا رسیده بود که در اوج قحطی زدگی مقداری نون و پنیر جمعیتی رو از خطر مرگ در اثر گرسنگی نجات داد. آقا ما رو بگو کلی خوشحال شده بودیم غذا گیر آوردیم. در یک چشم به هم زدن دیدیم جماعتی اطرافمونو گرفتن واسه سرو این چند لقمه نان و پنیر ناقابل. اول از همه سهم دکتر رو با مناعت تمام جدا کردیم و خدمتشون رسوندیم که از گرسنگی مدهوش نشوند :دی بعد از اون هم دوستان عزیز تر از جان. همین که اومدیم یه لقمه در دهان بگذاریم. دیدیم ۵ جفت چشم مسلح دارن به طرف ما شلیک می کنن. من که اصلاً حواسم به این طفلای معصوم نبود یهو دو ریالیم افتاد که بابا از همه مهمتر این بچه هان. خیلی گرسنه شون بودولی روشون نمی شد بیان جلو. واسه هر کدومشون یه لقمه گرفتم و دادم دستشون اما همچنان داشتم به این فکر می کردم که چرا سر و وضعشون این قدر کثیف و آشفته اس؟
اگه گفتین این پنج تا و این عکس منو یاد چی انداخت؟


این پست رو یادتونه؟
_________________________
“حامد” توجه همه رو به خودش جلب کرده بود. اومده بود با یه حالت خیلی معصومانه می گفت بهم پول بدین؛ می خوام بستنی بخرم. بچه ها همه نظرشون این بود که نباید به بچه این طوری پول داد. چون یاد می گیره از این به بعد هر کی رو دید، ازش پول بگیره و این خیلی بده. دستشو گرفتم و گفتم بهت پول نمی دم اما با هم می ریم برات بستنی می خرم، بهت می دم. کلی خوشحال شد اما بازم می گفت خب پول بده خودم بخرم. دیدم خیلی اصرار می کنه، بهش گفتم بذار در مغازه که رفتیم؛ پولو می دم به تو، تو بده به فروشنده. اما بازم می گفت نه، الآن پولو بهم بده. پولو بهش ندادم تا برسیم در مغازه. بستنی نداشت؛ گفت یخمک می خوام. گفتم چندتایین با دوستات؟ گفت ۷ تا اما فکر کنم همین طوری یه عددی رو گفت که من زودتر واسش بخرم. پولمو از کیفم در آوردم که بدم به آقای فروشنده که دیدم هنوز نگاش به پول منه. گفت بدش به من. گفتم باشه؛ بذار حساب کنم…؛ نذاشت حرفمو تموم کنم که پولو از دستم گرفت و گذاشت توی جیبش. گفتم پس یادت باشه؛ این پولو دادم بهت تا اگه دوستات هنوزم چیزی خواستن یا یخمکا به همه نرسید بیای و واسشون بخری. گفت باشه. یخمکا رو گرفت و دوید طرف خونشون.

من آخر نفهمیدم حامد پولو از روی فقر از من گرفت یا به خاطر بی تفاوتی خانواده ش به این مسائل؟!
پیش نوشت :
این روزا دو جفت گوش می خوام. ببخشین؛ دیگه گوشی نیست. مجبورم از گوشای دلنوشته ها استفاده کنم. میشه شما گوشاتونو ببندین؟
___________________________
سال پیش دانشگاهی بود که با یه لبخند رفتم پیش خانوم نجم (مدیر مدرسه مون). در دفتر رو بستم. حرفایی رو که نمی تونستم و نمی تونم جایی بگم زدم. از دفتر که اومده بودم بیرون؛ هنوزم لبخند روی لبام بود اما چشمام قرمز شده بود.
بازم سال پیش دانشگاهی بود. آبجی بزرگا که اون موقع کلاً یزد نبودن. آبجی کوچیکه و مامان بابا هم رفته بودن ده. می دونستم دایی میاد سرکشی م. در عرض همون چند ساعت به اندازه چند ماه دلمو آروم کردم. بازم چشمام قرمز شده بود.
مینا یادته؟ :اون شب بهت زنگ زدم گفتم اگه مشکلی نیست، امشبو مزاحمت میشم. اومدم خونتون. هر کی جز تو بود نمی تونستم دلیل این اومدنم رو بهش بگم. اصلاً حتی نمی تونستم همچین درخواستی ازش داشته باشم. از همون موقع که اومدم تا اذون صبح با هم حرف زدیم. از همه چی می گفتیم که فراموش کنم واسه چی اومدم پیشت. فرداشم با مانتوی قبلی تو با هم رفتیم مدرسه، همه می خواستن بدونن چرا من خونه شما بودم. اون شب هم چشام سرخ شده بود.
کنکور رو دادم. رشته ای رو که دوست داشتم رو قبول شدم. از همه چیز راضی بودم. اما بازم نیاز به چله نشینی داشتم. بعد یه مدت چله نشینی رو فراموش کردم. اما هنوزم نیازه هست؛ من به چله نشینی نیاز دارم. با همون شرایطی که تو ذهنمه.
خدایا! یعنی واقعاً یه چله نشینی با اون شرایطی که من می خوام اینقدر سخته؟ یا بنده ت اینقدر حقیره که یه نیگا هم بهش نمی ندازی؟
مینا … می خوام باهات یه دل سیر حرف بزنم. کاش میشد مثل اون روزا … می خوام تمام این یکی دو سالی هم که خیلی حرفامو به هیچ کی نزدم، چون هیچ کی تو نبود واسم؛ بزنم. دارم می ترکم. عین همه ی وقتای دیگه که وقتی داشتم می ترکیدم به تو پناه میاوردم.
می خوام بازم بیام پیشت و تا اذون صبح با هم حرف بزنیم.
هر کسی واسه سبک شدن یا بهتر بگم واسه آرامش در مواقع بحرانی و رنج آور زندگیش راه حلی پیدا می کنه؛ این راه حل یا خواسته است یا ناخواسته.
خیلی ها رو می شناسم که با نوشتن آروم میشن. بعضی ها با قدم زدن. بعضی ها با حرف زدن. بعضی ها با گوش دادن موسیقی خاص.بعضی ها با اشک ریختن. بعضی ها با راز و نیاز. بعضی ها با تنهایی و سکوت. بعضی ها با سفر. بعضی ها با دوش گرفتن. بعضی ها با داد زدن. بعضی ها با جار و جنجال. بعضی ها … خب؛ به تعداد آدما راه رسیدن به آرامش وجود داره!
این روزا کشفیات بزرگی می کنم و این دفعه کشف کردم که من به صورت ناخواسته با حرف زدن آروم می شم.
هر کسی واسه تحمل سختی ها گنجایشی داره. وقتی اندازه سختی ها زیاد بشه، باید یه راهی پیدا کنی واسه جایی که مابقی مشکلات و غم ها می خوان و نداریشون. وقتی حرف می زنم، وقتی جنب و جوشم زیاده، تخلیه می شم. دلم جا باز می کنه واسه بقیه شون. شاید همین باعث شده یه دختر پرحرف و پر شر و شور بشم. حرفام لزوماً حرفای دلم نیستن اما آرومم می کنن. حرف می زنم که فرصت کمتری داشته باشم واسه فکر کردن به تلخی ها. شیطونی می کنم که به جای تلخی ها، شیرینی های زندگی بیشترین لحظاتم رو پر کنه.
می دونی وقتی این دخترک راهی واسه حرف زدن نداشته باشه یا جلو حرف زدنش رو بگیرن چطوری خودشو آروم می کنه؟ بگذریم.
می دونی کاتالیزور این معادله ی “برگشت به زندگی آروم” چیه؟
فکر کردن به زیبایی ها؛ این که هنوزم باور داشته باشی زندگی اگه قشنگه، به خاطر همین تلخی هاشه. به خاطر همین سختی هاشه. اگه توی زندگی ناخوشی وجود نداشت؛ خوشی معنا پیدا نمی کرد. درست عین تاریکی که با روشنایی معنا پیدا می کنه. عین خالی که با پُر معنا پیدا می کنه. درست عین خیلی چیزای دیگه که با بودن متضادشون معنا پیدا می کنه.

همه ی اینا رو گفتم که بگم؛ با همه ی سنگینی ِ ناخوشی ها، هنوزم رنگِ خوشی ها در نظرم پررنگ تره. هنوزم به این شعر معتقدم :
زندگـی زیبــاست ای زیبــا پسـند
زنـــده اندیشـان به زیبــایی رســند
آن قدر زیباست این بی بازگشت
کز برایش می توان از جان گذشت
- بهش گفتم هزار با خودش تکرار کنه :
واسه هر کسی و هر چیزی به اندازه ای که ارزش داره، اهمیت قائل شو.
می دونی چقدر تجربه های تلخ و ریز و درشت رو چشیدم تا این جمله رو با تمام وجود حس کنم؟ هنوزم هم در این زمینه لنگ می زنم اما تکلیفمو خیلی بهتر می دونم.
- یه کشفِ بزرگ کردم : هر موقع از نظر روحی به هم ریخته م، تعداد ساعات خوابم بالا می زنه.
- می دونی؛ بعضی چیزا رو فقط باید با بغض قورتشون داد. هرگز نه باید به زبون بیان و نه به چهره.
- یه مشکلی هست که از بچگی هنوز دست از سر زندگیم برنداشته. نمی دونم کی قراره ول کنه منو … خسته م کرده.
- دلم یه گوش می خواد که بشه بدون در نظر گرفتن هر مسئله ای همه ی حرفا رو بهش بزنه. جز خدا؛ همچین گوشی وجود نداره.
هر آنچه پنهان می ماند؛ ضرورتی می طلبدش
- آهنگ وبلاگتو خیلی دوست دارم فاطمه جان
* این پست، ترجمه و برداشت آزادی از مطالب این لینک است.
* برای داشتن یک وبلاگ موثر، مهم است که بدانید، افراد محتوای موجود در
وب را چگونه می خوانند؟ سوال: کاربران اینترنت، چگونه محتوای وب را
میخوانند؟ جواب این است: آنها نمیخوانند، اسکن می کنند. به عبارتی نگاهی
کلی به متن می اندازند و لغات یا جملاتی را به صورت منفرد انتخاب می کنند.
نتایج یک تحقیق
نشان می دهد که ۷۹% کاربران اینترنتی، صفحه ای که مقابل آنها گشوده میشود
را اسکن می کنند، و فقط ۱۶ درصد آنرا کلمه به کلمه میخوانند.

* بنابراین برای داشتن یک سایت یا وبلاگ موفق، باید متن را طوری بنویسید که قابل اسکن باشد:
- کلمات کلیدی را برجسته یا هایلایت کنید
- از زیر بخشهای معنادار استفاده کنید
- از لیستهای بالت دار استفاده کنید
- یک ایده در هر پاراگراف (کاربران باقی ایده هایی را که در اولین کلمات پاراگراف نبوده اند را نمیخوانند)
- در هر پاراگراف، از روش هرم وارونه استفاده کنید. یعنی از نتیجه گیری شروع کنید
- نسبت به شکل متعارف نوشتن همان متن، تعداد کلمات را نصف کنید (یا کمتر)
* لینکهای مرتبط:
۱- نوشتن برای وب
۲- کاربران چگونه محتوای وب را می خوانند؟
۳- چرا کاربران به جای خواندن، محتوای وب را اسکن می کنند؟
منبع : زهرا
_______________________
پ.ن:چون این مطلب واسه خودم خیلی مفید بود؛ دیدم بی مسئولیتی کردم اگه نذارم شماها هم استفاده ببرین.
این نوشته ها رو به دلنوشته ها ترجیح نمی دین؟
پدرم همیشه میگوید “این خارجیها که الکی خارجی نشدهاند، خیلی کارشان
درست بوده که توی خارج راهشان دادهاند” البته من هم میخواهم درسم
رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج
خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج
میدانم. تازه دایی دختر عمهی پسر همسایهمان در آمریکا زندگی میکند.
برای همین هم پسر همسایهمان آمریکا را مثل کف دستش میشناسد. او میگوید
“در خارج آدمهای قوی کشور را اداره میکنند” مثلن همین “آرنولد” که رعیس
کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند
نفر را لت و پارکرد و بعد… البته آن قسمتهای بیتربیتی فیلم را ندیدیم
اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم
لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود. خارجیها خیلی پر زور هستند و همهشان
بادی میل دینگ کار میکنند. همین برجهایی که دارند نشان میدهد که
کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کردهاند.
ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامههای علمی آن
را نگاه میکنیم. تازه من کانالهای ناجورش را قلف کردهام تا والدینم
خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکاییها بر خلاف ما آدمهای خیلی
مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل میکنند و بوس میکنند. اما در
فیلمهای ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم مینشینند. همین
کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود. در اینجا اصلن
استعداد ما کفش نمیشود و نخبههای علمی کشور مجبور میشوند فرار مغزها
کنند. اما در خارج کفش میشوند. مثلاً این “بیل گیتس″ با اینکه اسم کوچکش
نشان میدهد که از یک خانوادهی کارگری بوده، اما تا میفهمند که نخبه است
به او خیلی بودجه میدهند و او هم برق را اختراع میکند. پسر همسایهمان
میگوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور
بودیم شبها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.
از نظر فرهنگی ما ایرانیها خیلی بیجمبه هستیم. ما خیلی تمبل و
تنپرور هستیم و حتی هفتهای یک روز را هم کلاً تعطیل کردهایم. شاید شما
ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایهمان شنیدم که در خارج جمعهها
تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرفهای پسر
همسایهمان از بی بی سی هم مهمتر است. ما ایرانیها ضاتن آی کیون پایینی
داریم. مثلن پدرم همیشه به من میگوید “تو به خر گفتهای زکی”. ولی
خارجیها تیز هوشان هستند. پسر همسایهمان میگفت در آمریکا همه بلدند
انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی…
منبع : اینجا
_____________________________
پ.ن: کلاً که می دونین؛ مرغ همسایه غازه
)