اعتراف

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۲:۲۷ ق.ظ | تاریخ : ۲۹ شهریور ۱۳۸۸

اول – پراکنده نوشت:

- وقتی موقع نماز همه به آقابزرگ اقتدا می کنن؛ لذتی می برم که قابل توصیف نیست …

- خانواده دایی امروز با رسیدنشون همه رو سوپرایز کردن. بی خبر اومدن یزد …

- دوست داشتم عید فطری فکرم مشغولِ پروژه نباشه؛ حیف که باید ۳۱ شهریور تحویل بدیم و من بدجور درگیرشم…

_______________________

دوم – اعتراف :

اعتراف می کنم : من دخترِ خیلی حساس و پرتوقعی هستم. ولی از اون جایی که نمی خوام کسی متوجه بشه؛ خیلی وقتا عذاب می کشمو به روم نمیارم. ناراحت میشم؛ چیزی نمی گم. تیکه می ندازن بهم؛ ساکت می مونم. اما … خدا نکنه یه موقع نتونم تحمل کنم …

من دختر خیلی حساسی م ولی این دلیل نمیشه نتونم مشکلاتو تحمل کنم یا بار سختی ها رو دوش بکشم. 

- حساسم؛ پرتوقعم ولی دیگران تقصیری ندارن.

- حساسم؛ پر توقعم ولی دیگران هم بی تقصیرنیستن.

آدمِ عجیبی م. گاهی خودمم تعجب می کنم. 

اعتراف می کنم : دختری که اینجامی نویسه؛ خودِ خودِ محبوبه اس. ولی دختری که تو دنیای واقعیه نمی تونه خودِ خودش رو نشون بده. محبوبه ی دنیای واقعی داره سعی می کنه خودِ خودش باشه. سعی می کنه تغییر کنه.

اعتراف می کنم : محبوبه ی دلنوشته ها رو خیلی بیشتر از محبوبه ی دنیای واقعی دوست دارم.

_______________________

می خوام یه بازی راه بندازم؛ دوست ندارم اسم ببرم تا بازی رو شروع کنین اما هر کی که این بازی رو ادامه بده؛ وبلاگشو تو پست بعدی معرفی می کنم. اگه خودتون دست به کار نشین؛ مجبورم اسم ببرما !!!! انشالله خودمم این بازی رو ادامه می دم باز.

بازی از این قراره که هر کسی باید یه تعدادی اعتراف راه بندازه تو وبلاگش …

دوستانِ وبلاگی؛ بسم الله …

_____________________

راستی : عید بر همگی مبارک!



تحت دسته : دسته‌بندی نشده

آنچه که خوانده ام

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱:۴۲ ب.ظ | تاریخ : ۲۵ شهریور ۱۳۸۸

از پارسال ییهو زدم تو فازِ کتاب خونی و هر روز که می گذشت مطمئن تر میشدم که عجبا! من ساخته شدم واسه کتاب خوندن;)

اینم لیست کتابایی که از اون موقع تا حالا خوندم:

۱٫ پدر، مادر، ما متهمیم!

۲٫ من ِ او

۳٫ خاک های نرم کوشک

۴٫ چراغ ها را من خاموش می کنم

۵٫ شازده کوچولو (البته اینو ۲ دفعه دیگه هم خونده بودم)

۶٫ بادبادک باز

۷٫ سینوهه (تقریباً نصفش مونده واسه یه موقع که باز حال داشته باشم ای بوک بخونم)

۸٫ مکتوب

۹٫ ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد

۱۰٫ لطفاً گوسفند نباشید

۱۱٫ یک عاشقانه آرام

۱۲٫ هشت کتاب جبران خلیل جبران

۱۳٫ روی ماه خداوند را ببوس

۱۴٫ شهید زین الدین به روایت همسر

۱۵٫ یوسف و زلیخا

۱۶٫ شیطان و دوشیزه پریم

۱۷٫ مجموعه داستان های شل سیلور استاین

۱۸٫ ستاره متولد اسفند

۱۹٫ چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد؟

۲۰٫ نشت نشا

۲۱٫ هدیه

۲۲٫ پیامبرو دیوانه

۲۳٫ لهوف

۲۴٫ آری اینچنین بود ای برادر

۲۵٫ محاکمه

۲۶٫ بوفِ کور

۲۷٫ برای یک روز بیشتر

۲۸٫ عشقِ خامه ای

۲۹٫ کافه پیانو

۳۰٫ همراه آهنگ های بابام

۳۱٫ زندگانی فاطمه الزهرا(س)

۳۲٫ مردان مریخی، زنان ونوسی

۳۳٫ کنار رود پیدرا نشستم و گریستم

۳۴٫ کیمیاگر

۳۵٫ اینک شوکران ۳

۳۶٫ علی، انسان تمام

۳۷٫ اینک شوکران ۲

۳۸٫ اینک شوکران ۱

۳۹٫ دا

۴۰٫ غرورو تعصب

۴۱٫ فمنیسم؛ راه یا بی راه؟!

۴۲٫ حماسه حسینی (اینم نیمه کاره مونده که احتمالاً ادامه شو محرم امسال می خونم)

۴۳٫ خلاصه تفسیر قرآن نمونه جلد ۵ ( انشالله ۴ جلد دیگه اش رو هم به زودی میخونم )

_____________________

سعی دارم با تلاش بیشتر امسال هم کتابای بیشتری رو بخونم. البته چند تا کتابه که قراره حتماً بخونم. نهج البلاغه، ۴ جلد دیگه ی تفسیر، ادامه ی حماسه حسینی، هبوط در کویر، لطفاً موفقیت را باور کنید، ارمیا، بی وتن، عطیه برتر و …

کتاب خوب زیاده که اسماشونو نوشتم یادم نره بخونمشون. بازم دوست دارم پیشنهادتون رو بدین و بگین کتابایی که می گین، در چه زمینه ای ان. مقسی!



تحت دسته : دسته‌بندی نشده

سکوتم از رضایت نیست

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۲:۳۶ ب.ظ | تاریخ : ۲۲ شهریور ۱۳۸۸

شده یه عالمه حرف داشته باشی اما نتونی یا بهتره بگم نخوای بزنی؟

____________________

به جانِ خودم من بی دردِ عالم نیستم. فقط چیزی نمی گم در موردشون. تعداد معدودی از رنجام خبر دارن؛ اونم هر کدوم یه قسمتیش رو …

بخدا من بی درد نیستم، بی غم نیستم. منم به اندازه خودم به اندازه ای که خدا بهم لطف داشته مشکل دارم؛ غصه دارم؛ درد دارم.

خیلی بی انصافین …

__________________

به قسم خوردن اونم به خدا خیلی حساسم. شاید از زمانی که متوجه شدم قسم خوردن یعنی چی، به تعداد انگشتای دستم قسم خدا نخورده باشم.



تحت دسته : دسته‌بندی نشده

مسابقه

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۴:۲۳ ب.ظ | تاریخ : ۱۹ شهریور ۱۳۸۸

کی می تونه تمام تغییرات وارده رو بشماره؟ تقلبی نکنین ها … :دی

جواب نظراتتون رو هم وقتی پست بعدی رو زدم؛ همه رو یه جا می دم:)



تحت دسته : دسته‌بندی نشده

قدرِ شبِ قدر

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۴:۱۷ ب.ظ | تاریخ : ۱۷ شهریور ۱۳۸۸
به نام
خداوند بخشایشگر
مهربان
v
ما آن (قرآن)
را در شب قدر
نازل کردیم
v و تو
چه می‌دانی شب
قدر چیست؟!
v شب
قدر بهتر از
هزار ماه است
v فرشتگان
و روح در آن شب
به اذن
پروردگارشان
هر امری را
نازل می‌کنند
v شبی
است سرشار از
سلامت تا طلوع
سپیده

____________________

تمام سال سرمون به کار خودمونه و خودمونم نمی فهمیم داریم چی کار می کنیم. تمام شب ها رو به خودمون مشغولیم و نمی دونیم چی می خوایم. سه شب می مونه از بین ۳۵۴ شب که یه کم حواسمونو جمع می کنیم و می فهمیم چی می خوایم و چی کار داریم می کنیم. نمی دونم با چه رویی این شب این همه درخواست بزرگ و کوچیک داریم!

همیشه شبای قدر که می رسه، این فکر که تو این شبا سرنوشت یه سال َم مشخص میشه توی ذهنمو مشغول می کنه. با خودم می گم باید این شبا رو سنگ تموم بذارم. امسال هم همین طور اما با یه تفاوت. اونم اینکه مگه نه اینکه زندگیمو دارم خودم می سازم؟ مگه نه اینکه هر کسی همون چیزی رو برداشت می کنه که کاشته؟ میام و امسال دعاهامو تغییر می دم :

بحق همین شبای عزیز “اهدناالصراط المستقیم”

_____________________

پ.ن : التماس دعا شدیــــد

در مورد شب قدر می خواین کامل تر بدونین، به اینجا سر بزنین.



تحت دسته : دسته‌بندی نشده

محـــــبوبه

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۲:۵۶ ق.ظ | تاریخ : ۱۷ شهریور ۱۳۸۸
وارد مغازه می شم واسه خرید. یه پسر ۳-۴ ساله هم درِ مغازه پیش بابا و داداشش هست. تا مغازه دار داره چیزی که نیاز دارمو آماده می کنه، پسر کوچولو توجه ام رو جلب کرده. درست مثل وقتای دیگه ای که بچه می بینم. دارم به حرکاتش دقت می کنم و لبخند می زنم که میاد و کیفم بر می داره می بره اون طرف پیشخون. لبخند می زنم. 

- بابا کیفِ خانومو بر ندار بدون اجازه؛ ببر بهشون پس بده.

- اشکال نداره آقا؛ بذارین راحت باشه.

دارم با خودم فکر می کنم چطوری سر صحبتو با پسر کوچولو باز کنم…

- اسمت چیه؟

- یاسین

تو فکرم، چه اسم قشنگی داره این کوچولو.

- اسم تو چیه؟

- اسمم محبوبه.

کوچولو رفته تو فکر، انگار حساب کتابش جور در نمیاد. بعد چند لحظه؛

- محمود که اسم پسره!!!

در حالی که ریسه می رم؛

-  نه گلم؛ اسمم محــــــــبوبه ست، نه محمود.

می خنده و من بعد از یه سال وقتی این خاطره رو مرور می کنم، لبخند می شینه رو لبام.



تحت دسته : دسته‌بندی نشده

خوابِ پریشون

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۱:۳۴ ب.ظ | تاریخ : ۱۵ شهریور ۱۳۸۸

بعد اذان بود کع تازه چشمام گرم شده بود.

با صدای جیغی از خواب پریدم.

بدجور پریشون بودم.

صدای جیغ دائم تکرار میشد و توی گوشم می پیچید.

کمک می خواست.

کاری از دستم بر نمی اومد.

صدای جیغ تمام ذهنم رو درگیر کرده بود.

همسایه ها هم تاییدش کردن.

یعنی چه اتفاقی واسش افتاده بود؟ نمی دونم.

پ.ن:

از اذون صبح تا حالا دائم به این مسئله فکر می کنم که اگه روزی یه اتفاقی برام بیافته و چاره ای جز جیغ زدن نداشته باشم، کسی به دادم می رسه آیا؟

این فکر مثل خوره به جونم افتاده که نکنه خدای نکرده کسی به فریادم نرسه …

چی به سر ما آدما اومده که این قدر واضح ازمون درخواست کمک بشه و کاری از دستمون بر نیاد؟!!!



تحت دسته : دسته‌بندی نشده