ساقیا آمدن عید مبارک بادت!

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۸:۳۹ ب.ظ | تاریخ : ۲۹ اسفند ۱۳۸۷
سلامت

سعادت

سیادت

سُرور

سَروری

سبزی

و سَرزندگی

هفت سین سفره ی زندگیتان باد!

با آرزوی بهترین ها واسه ی همه ی خواننده های وبلاگ …

سر سفره هفت سین و لحظه تحویل سال، اون گوشه موشه های دلتون یه جایی واسه ما هم باز کنین!

پ.ن :
تو ادامه مطلب یه عالمه پیامک تبریک گذاشتم. با یه تیر دو تا نشون زدم! هم آمار وبلاگ می ره بالا، هم شما دوستای عزیز می تونین از هر کدوم که دوست دارین استفاده کنین …

ادامه مطلب را بخوانید : »



تحت دسته : او نوشت

آقا مارمولکه

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۲:۲۰ ب.ظ | تاریخ : ۲۸ اسفند ۱۳۸۷

داشتم حیاط رو تمیز می کردم، به گوشه حیاط که رسیدم؛ یادم اومد که اینجا محل زندگی سوسک ها و مارمولک ها و حیوانات اهلی و وحشی دیگه است

یهو یه سوال فکرم رو مشغول کرد : ” چرا من نسبت به دخترای هم سن و سال خودم نترس -َم؟ ”

جوابشم به ذهنم رسید : “چون ما هیچ موقع داداش نداشتیم که خیلی وقتا از ترس بهش پناه ببریم، بابا هم که هیچ موقع همچین موقعیتی رو واسمون پیش نیاوردن و خیلی وقتا هم خونه نبودن اصلاً و تقریباً خودمون شدیم مرد خونمون ”

تو همین فکرا بودم و داشتم به خودم می بالیدم و از حیاط اومدم به اتاق که یه آقامارمولک دوید زیر پام …. جیِِِِِِـــــــغ!

جیغش کاری نبود! رفتم باز رو حیاط، گلدونای خالی رو برداشتم؛ آوردم توی اتاق که ببرم تو گاراژ؛ بازم یه آقا مارمولکِ شیطونِ دیگه از توی گلدون واسم سرک کشید … جیــــــــــــــــــغ!

بیخیال شدم که به خودم بگم شجاع؛ از بس که این آقایون مارمولک شیطونن و دائم آدمو شوکه می کنن.

_____________________________________

پ.ن :
“آقا” رو از عمد به “مارمولک” اضافه کردم! حالا یهو به آقایون وبلاگی برنخوره

بی ربط :
یکی از دوستای عزیزم داره می ره خونه ی بخت؛ واسش آرزوی خوشبختی دارم

با یکی قهر کردم، هر چی صبر می کنم نمیاد آشتی کنیم

منم دیگه روم نمیشه خودم برم آشتی … آخه تقصیر خودش بود که من قهر کردم. فکر نمی کردم قهر کردنم اصلاً واسش مهم نباشه … شاید همین باعث بشه دیگه هیچ موقع آشتی نکنیم.



تحت دسته : خاطرات

بد آموزی داره

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱:۲۴ ب.ظ | تاریخ : ۲۷ اسفند ۱۳۸۷

در اتاقو می بندم.

کامپیوترو روشن می کنم.

مدیا پلیر رو باز می کنم.

همین طوری یه تعداد آهنگ میذارم. 

صداشو بالا می برم.

دستمالو دست می گیرم.

حالا حالا حالا حالا

اتاق تکونی با حرکات موزون …

چه حالی میده ها؛

مخصوصاً وقتی کسی کار به کارت نداشته باشه و بذاره تو اتاقت راحت باشی.



تحت دسته : خاطرات

من نه منم

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۹:۰۵ ب.ظ | تاریخ : ۲۶ اسفند ۱۳۸۷

حرفای گنگ و مبهم … فکرای گیج و سمج …

بخدا خسته شدم. پس کو اون حس های قشنگی که همیشه تو دلم داشتمشون؟! چی شدن؟! کو اون شبایی که به خاطر غم دیگرون گریه می کردم تا خوابم می برد؟! کو اون روزای قشنگی که تمام سعیمو می کردم بقیه رو بخندونم؟!

می خوام بنویسم تا شاید بتونم بفهمم چی شده، احساسام کجا رفتن. خیلی وقته نتونستم قلمو دستم بگیرم و تو دفترم بنویسم، حتی به نوشتن هم فکر نمی کنم، یه موقع هم که احساس می کنم باید بنویسم، حوصله اشو ندارم.

دارم تمام سعیمو می کنم که از درون خونه تکونی کنم و آماده بشم واسه یه سال خوب، یه سالی که محبوبه اش محبوبه باشه و احساساتش همون احساسات قشنگ. یکی که دیگه به خودش دروغ نمیگه.

می دونم چرا این طوری شدم و می دونم هم راهش چیه اما هیچی دست خودم نیست؛ هیچی … شایدم به قول یکی، نمی خوام چیزی رو تغییر بدم.

اگه نوشته هام تلخن، اگه دارم اینا رو می نویسم ازم خرده نگیرین، دست خودم نیست، باید بنویسم …

شاید نوشتن تو وبلاگ بتونه بهم کمک کنه که از این به بعد تو دفترم بنویسم. شاید بهم کمک کنه راحت تر خودم بشم.

_____________________________

زنگ نمی زنم به دوستام چون حوصله ندارم. ازم گله می کنن، تمام بهونم اینه که این کارای دانشگاه وقتی واسه سر خاروندن نذاشته واسم.

از دایی خداحافظی نمی کنم؛ بهش میگم چون داری میری من دیگه باهات کاری ندارم. اما اون چه گناهی کرده آخه؟

… (سانسور می کن. با اینکه همه ی مشکلم از همینه اما نمی تونم چیزی بگم)

فقط اون مدتی که نبودم یه اتفاق خوب افتاد؛ رابطه ام رو با خدا بیشتر کردم اما هنوزم مثل قبل نشده؛ دارم بیشتر تلاش می کنم، چون خیلی از این ناآرومی هام هم از همین کمرنگ شدنه ارتباطم با اونه …

____________________________

فقط نوشتم؛ خیلی هاشو هم خودم درست حسابی روش فکر نکردم. پس انتظار نداشته باشین بفهمین چی به چیه.

این مطلب از اون مطلبایی بود که فقط واسه ی دل خودم بود و بس.



تحت دسته : دل گرفت

الماسِ چشم

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۱:۲۸ ب.ظ | تاریخ : ۲۴ اسفند ۱۳۸۷

این جمله رو یه جایی دیدم، به نظرم خیلی زیبا بود :


اشک تنها موجودی است که چون از چشم می افتد عزیز میشود! “



تحت دسته : ادبی

کاش نمی رفت

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۸:۱۲ ب.ظ | تاریخ : ۲۱ اسفند ۱۳۸۷

دایی : داریم می ریم … (یکی از شهرای جنوبی)

من : e! خوش بگذره، امیدوارم سفر خوبی داشته باشین. حالا کی می رین؟

دایی : احتمالاً تا قبل از تابستون.

من : وا! خب از حالا می گی که چی بشه؟

دایی : آخه به خاطر موقعیت کاریم می ریم.

من : نگوو که همون سفر چند ساله است …

دایی : آره! ۵ سال.

من :

از پریروز تا حالا به این مسئله فکر نکردم که اذیت نشم.

اما من چه جوری دوری دایی رو تحمل کنم … دق می کنم … نمی خوام بره.

همین یه مدت یه بار دیدن دایی خیلی بهم کمک می کنه؛ با اینکه مدت هاست نه باهاش درد دل کردم و نه می تونم اما وجودش یه دلگرمیه واسم. تنها کسیه که هر موقع کوچیکترین سفر هم که می رم بهش زنگ می زنم و خداحافظی می کنم ازش …

من دوری دایی رو چه جوری تحمل کنم؟ نمی خوام بره … نمی خوام. من دق می کنم.



تحت دسته : خاطرات ، دل گرفت

تولدش مبارک!

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۰:۳۵ ق.ظ | تاریخ : ۱۸ اسفند ۱۳۸۷
اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
:
واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!
یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.

منم یک سال بزرگتر شدم … یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ … تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ … تونستم همونی باشم که هستم ؟ … تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ … تونستم کسی رو نرنجونم ؟ … تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ …
نمی دونم … باید فکر کنم … شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم….ولی یکسال بزرگتر شدم…
____________________________________
*این مطلب از خودم نیست.

*بابا میگه فردا روزی ۷:۳۰-۸ صبح بود که گفتن نی نی مون به دنیا اومده … درست ۲۰ سال پیش …
بابا متوجه نشد که اون نی نی بعد ۲۰ سال باز متولد شد …

تولدش مبارک!



تحت دسته : ادبی ، او نوشت