اگه گفتین این عکس کجاست ؟

خب کی باورش میشه این عکس کمد دیواریِ اتاق من باشه؟!!! ( این رختخوابو خودم گذاشتم توی کمد، تخت خواب نیستا! )
بازم دکوراسیون اتاق رو تغییر دادم تا روحیه ام یه کم بهتر بشه و واقعاً هم که راه حل عجیبی پیدا کردم واسه تغییر حال و احوالم
______________________________________
بی ربط :
به خواهش دوست عزیزی مجبور شدم نظرات رو پس از تایید بذارم اما مطمئن باشین همه ی نظرات (به جز اونی که مد نظرمه) رو تایید می کنم …
گفتم علتشو بگم که یهو خدای نکرده دوستان دلیل بر بی اعتمادی یا جسارت من نذارن.
روز “عشق” هم گذشت …
مثل تمام روزهایی که گذشت …

سکانس اول – دانشگاه – کلاس طراحی معماری ۱
استاد :
معمارا نمی تونن بچه ی آدم باشن.
(درگیری ذهنی من: راست میگه ها، بذار نمونه اش رو پیدا کنم )
استاد :
معمارا اولاً که باید خاکی باشن دوماً باید همه ی ظرفیت ها
رو تجربه کرده باشن. یه جور دیگه بهتون بگم، باید “لات” باشن البته نه
به معنای منفیش.
( من هنوز درگیر حرف اول استادم که نمونه اش رو در مورد
خودم پیدا کنم )
سکانس دوم – خونه – اتاقم
( دوربینمو بر می دارم، دو سه تا سوژه رو عکس می گیرم )
سوژه اول : CD
هایی که به دیوار اتاقم زدم

سوژه دوم : اون فال حافظی*۱ که مثل طومار شده و به دیوار
اتاقم زدم

سوژه سوم : سه تا شاخه گل رزی*۲ که خشک کردم و گذاشتم تو دو
تا بطری Istak
روی میز ترسیم

_____________________________________
*پ.ن۱ :
گفته بودم دوستم شب یلدا واسم بگیره.
*پ.ن۲ :
اولی رو فروزان؛روز تولدم، دومی رو الهام؛ روزی که دعوتش
کردم با بچه ها بیاد خونمون، و سومی رو سعیده؛ شبی که همه ی بچه های کلاس (دوران
دبیرستان) رو دعوت کردم واسه ی افطار بهم هدیه دادن.
*پ.ن۳ :
شرمنده اگه کیفیت عکسا پایینه، مجبور شدم کیفیتشو بیارم پایین تا راحت load بشه.
واسه ساقی که از art بچه معمارا گفته بود می تونه به ادامه مطلب رجوع کنه تا یکی از art های منو ببینه!
یاد دو سه بار رفتن عرفان افتادم و یه بار رفتن ساقی و رفتن پری سا! عرفان هر بار بعد از یکی دو هفته برگشت و ساقی هم حدودا بعد از سه هفته آدرس جدیدش رو بهم داد و ازم خواسته بود تا دیگه آدرس جدید رو لینک نکنم. پری هم به کل جا گذاشت و رفت. هر بار از رفتن هرکدومشون خیلی دلخور می شدم و ناراحت. اما خیلی هم به روی خودم نمی آوردم، چون می دونستم هیچ کی واسه همیشه اینجا نمی مونه … باید یاد بگیرم دوری دوستانو تحمل کنم هون جوری که تا حالا دوری خیلی ها رو تحمل کردم و می کنم …
از همه زبباتر برام این ارتباطاییه که بین بچه های وبلاگی می بینم، که فکر کنم من زیاد وارد این رابطه هاشون نشدم و احتمالاً به خاطر اخلاق خودمه؛ شاید جوری رفتار کردم که مثل دنیای واقعی، کسی منو اونجوری که هستم نمی شناسه …
وقتی این زنجیری که بین وبلاگای خودم، ساقی، عرفان، مینا، پری سا، حباب، سیده و مریم کشیده شده و جمع صمیمیشون، از اینکه دونه دونه پستای همدیگه رو می خونن و بگو و بخند دارند، بحث می کنن و … لذت می برم. می گم کاش میشد منم یکی باشم مثل اونا …
وقتی زنجیری که بین وبلاگای بهمن، حسن و زهرا بافته شده رو می بینم، لذت می برم.-احتمالاً این زنجیر ادامه داره و من بی خبرم-
وقتی زنجیر بین دوستای حقیقی و وبلاگی مجید، تایتانیک و مهدی رو می بینم سر حال میام.-که البته این سه نفر یه کم درگیر مسائلی هستن که خیلی کم می تونن به وبلاگا سر بزنن-
وقتی زنجیر محکم بین دوستای واقعی و وبلاگی آقا پسر، علی، منفی۳۰، سید مهدی رو می بینم، کلی مشعوف می شم.
وقتی آبجی منیره رو می بینم که هر جا می ره کلی دوستای مهربون و بامعرفت داره، خوشحال می شم. اینقدر دوستای خوبش زیادن که نمی تونم مثل قبلیا دونه دونه لینک بذارم.
و وقتی خودم رو می بینم …….
_________________________________________
دیشب؛ کامپیوتر رو خاموش کردم و رفتم که بخوابم، به خاطر مسائلی که تازگیا واسم پیش اومده، حرفایی که یه دختره دیشب بهم می زد و چند تا دیگه مسئله که دیشب یه جا پیش اومد؛ یهو ترس تمام وجودمو گرفت. یادم به دوران بچگیم افتاد و ترساش، خوب شد زود خواب رفتم وگرنه مثل بچگی هام، اینقدر آشفته می شدم که تا چند روز اثرات بدش تو ذهنم می موند. فکر می کنم چند سالی می شد که همچین حسی نیومده بود سراغم.
تازگیا ذهنم بدجوری درگیر بعضی مسائل می شه، باید مشغولش کنم به چیزای دیگه ….
_________________________________________
اگه این حرفا رو نمی زدم، سبک نمی شدم. ببخشین اگه زیادی حرف زدم و یه کم نامفهوم!
همین جوریشم معتاد بودیم، دیگه چه برسه به اینکه مجبور باشی به خاطر تحویل پروژه درس ایستایی از google search و file DL استفاده کنی.
دو سه روزه انگار از ۲۴ ساعت ۵-۶ ساعت به اینترنت وصل بودم.
فقط از عواقبش می ترسم، آخه تصمیم جدی گرفته بودم کمتر بیام این طرفا و واقعاً هم از وقتی چنین تصمیم گرفتم، رعایت کردم. خدا به خیر بگذرونه.![]()
واسه یه دختر ۱۰ ساله ای که سرطان داره و در شرف عمله – از طریق یکی از دوستان سفارش شده – و واسه دوستی که نمی دونم مشکل چیه و چه گرفتاری ای داره که اینقدر گرفته و درگیره؛ دعا کنین.
![]()
______________________________________
پ.ن
برای اونایی که از تعداد add listیاهوی بنده تعجب کردن :
حداقل ۱۳۰ نفر از این لیست دوستان و آشنایان و اقوام هستند.
بگیر بگیر تحویلا که میشه؛ به جای اینکه آشفته تر بشم، بهتر از همیشه هستم
و دلیلش رو خوب می دونم، چون بخش بزرگی از ذهنم درگیر کارای تحویل پروژه
می شه و چقدر عالی که آدم روی کارش تمرکز داشته باشه.
هنوز ۳ تا از تحویلامون مونده و ما امروز اولین کلاس ترم بعد رو هم شروع کردیم!!! تعجب نکنین، معماریه دیگه
راستش
اینقدر روزای آخر تحویل پروژه ی قبلی رو درگیر بودم که نتونستم کامل از کارم
عکس بگیرم اما همون یکی رو که گرفتم می ذارم تا شما هم ببینین و لذت ببرین .
پروژه
مون “طراحی کتابخانه محلی کودکان” بود که این عکس دو تا ازنماهای این
کتابخونه رو نشون میده. (نمی دونم واسه شماها تا چه حد قابل فهمه!! )

اگه من یه روز آنلاین بشم و مسنجرم مثل عکس دوم باشه، شاخام سبز می شه.
عکس دوم مال حدود دو هفته پیشه و الآن هم هر بار online شدم، دیدم یه چند نفری هستن و کمترین حالتش همین سه نفر بود!
ذهن آدم مثل computer می مونه.
File ها و folder های
ذهنم نامرتب شدن. Virus ای شده، trojen داره، restart می شه، hang می کنه. خلاصه هزار عیب و ایراد پیدا
کرده. شاید به خاطر اینه که زیادی شلوغ پلوغش کردم.
Yahoo addlist = 170
Yahoo360 = 115
وبلاگ های دوستان = ۸۰
( چون اینا رو می شد شمرد گفتم، وگرنه تو واقعیت هم همینه،
هزار تا کار تو ذهنمه که باید انجام بدم، به هزار تا چیز جور و واجور فکر می کنم. دونه دونه دوستا و آشناها و اطرافیان میاد تو ذهنم. …
باید همه چیزو مرتب منظم کنم. )
شاید باید windows
اش رو عوض کنم، شاید restore اش کنم خوب بشه، شایدم Antivirus نصب کنم و کل سیستم رو scan کنم، یه سری هم defragment لازم داره، یه backup هم ازش می گیرم تا بعد informatione هاش رو داشته باشم …
به هر
حال راه حلش رو پیدا می کنم. این system
باید تغییر کنه، وگرنه motherboard می سوزه و دیگه راه برگردوندن
هیچی وجود نداره.
___________________________________
پ.ن :
می
بخشین اگه زیادی از واژه های English استفاده کردم. رو mood اش بودم دیگه!
کسی
واسه این system
ذهن من، راه دیگه ای سراغ داره؟