
به نظرتون این گل قهره با ما؟
از دور معصومیت را در چهره اش حس کردم. معصومیت و نجابت.
دلم می خواست یکی از دوستانم باشد؛ نمی دانم چرا؛ من که چیزی از او نمی دانستم. 
با زینب جلو آمد. زینب را هم از همان اوایل خیلی دوست داشتم و همیشه مشتاق بودم با او هم صحبت!!! شوم. وقتی زینب با ایما و اشاره و با ته صدایی از حنجره اش او را به استاد معرفی کرد؛ فهمیدم که او نیز از نعمت شنیدن و حرف زدن بی بهره است. اما نجابت و معصومیتش مرا مجذوب کرده بود. 
در بین تمام سر و صداها، آرام نشسته بود. 
آرزو داشتم لحظه ای آرامشش را تجربه کنم. نه صدایی، نه کلامی. سکوت و سکوت و سکوت …
دوست، واژه است
واژه ای که از لب فرشتگان چکید
دوست، نامه است
نامه ای که از خدا رسیده است
نامه ی خدا همیشه خواندنی است
توی دفتر فرشته ها
واژه ی قشنگ دوست
ماندنی ست
***
راستی، دلت چقدر
آرزوی واژه های تازه داشت
دوست گل ات رسید
واژه را کنار واژه کاشت
واژه ها کتاب شد
دوستت همان دعای توست
آخرش دعای تو
مستجاب شد
عرفان نظر آهاری
________________________________________
امیدوارم دفتر زندگیتون پر از “واژه” بشه 
من دی گه دا نش گاه ن می رم

______________________________
نمی تونم بگم چرا.
ب.ن :
حالا کی گفت می خوام ترک دانشگاه کنم؟
جمله بالاییم درحد درد دل بود. اتفاقاً الآنم از دانشگاه دارم اینا رو می نویسم ![]()
“خدایا! شکرت.”
اگه یه کم چشمامون رو باز کنیم،
اون وقته که روزی چندین صد بار، این جمله رو تکرار می کنیم.
وقتی از سه فرزند، دو تاشون سالم و طبیعی نیستند؛ اونم نه از لحاظ جسمی، بلکه از لحاظ روحی و روانی، اون وقته که باید قدر خانواده و سلامتیت رو بدونی.
گاهی می مونم از این صبر و طاقت مامان و بابای اون دو تا. از تحملی که در برابر دیدن و شنیدن حرفا و رفتارای نزدیک تریناشون دارن. از توجهی که باید به رفتارای این دو تا بچه داشته باشن. از کظم غیظشون دربرابر رحرکات نامتعارف فرزنداشون. از خرج کردن این همه پول بابت دوا و درمون و خواسته های این بچه ها.
از ، از ، از تمام لحظه لحظه زندگیشون. 
خدایاااااااااااااااااا شکرت. 
گاهی در کنار سختی ها و نارضایتی هایی که از شغل پدرش داره؛ لذت های وصف نشدنی رو تو زندگیش لمس می کنه که تاثیرش رو ناخودآگاه تو زندگی میذاره. 
بابا رفته تو مغازه خرید، وقتی میاد سوار ماشین بشه، یه خانومی که معلومه یه دردی رو داره تحمل می کنه میاد جلو و باکلی معذرت خواهی و … میگه که کلیه ام بدجور درد می کنه
و همون جا بابا نسخه رو واسش می پیچه. ( آخه از شانس بد خانومه، امروز به خاطر فوت آیت ا… مدرسی، یزد تعطیل رسمی بود. ) اما بازم از شانس خوبش؛ اتفاقی مارو اونجا دید و بابا رو به جا آورد و از شانس خیلی خوب ترش؛ مهر بابا همراهشون بود.
( البته این اصلاً شبیه بابای گل خودم نیستا )
آخه اکثراً مهر بابا تو کیفشونه و امروزم چون می رفتیم خونه یکی از اقوام، کیفو نیاورده بودن ولی مهر تو جیبشون بود.
آخر سر هم خانومه اینجوری شده بود : 
بابا، این روزا که مامان نیست؛ می فهمم که چقدر دوست دارم 
_______________________________________
پ.ن
امروز اصلاً روز پزشک نیست؛ اصلاً کی گفته که روز پزشک فقط یه روز خاصیه؟!!!
به نظرم هر روز می تونه یه روز خاص باشه؛ مثل امروز که روز پزشک بود. 
چه خوبه که مامان نباشن و بابا باهام حرف بزنن
. احساس خوبی بود وقتی دیدم بابا زنگ زدن خونه و میگن :
- کی رسیدی خونه؟ خانوم کوچولو کجاست؟ هنوز خوابه؟
- الآن بهم زنگ زدن که جلسه دارم؛ یه کم دیرتر میام. نگران نشین یهو.
- راستی؛ آقای مدرسی هم فوت کردن. آیت ا… مدرسی.
- امروز اینقدر سرم شلوغ شده بود، می خواستم زنگت بزنم بیای پیشم.
(واقعاً همچین شکلی رو از بابایی تو ذهنم تصور کردم)
بیخود نبود به مامان می گفتم این چند روز خیلی خوبه ( درسته که من از روی مسخره بازی می گفتم اما دیدم همین دوری مامان باعث میشه بابا بیشتر باهام حرف بزنن
)
خوش به حال بابام که دختر به این گلی داره! 