الغوث، الغوث، خلصنا من النار یا رب

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۶:۳۲ ب.ظ | تاریخ : ۳۱ شهریور ۱۳۸۷

.
.
.
ای دوست بی دوستان، ای پزشک بی پزشکان، ای اجابت کن پی جویان، ای مهربان بی مهربانان، ای همراه بی همراهان، ای دادرس بی دادرسان، ای رهنمای بی رهنمایان، ای انیس بی انیسان، ای رحم کن بی رحمان، ای یار بی یاران، منزهی تو؛ ای آنکه معبود برحقی جز تو نیست، به فریاد رس، به فریاد رس، رها کن ما را از آتش قهرت.
.
.
.
ای که برای دعاکننده ی خود اجابت کن است، ای که برای فرمانبرش دوست است، ای که او برای هر که دوستش دارد نزدیک است و برای هر که نگهدارش خواند دیده بان است، ای که او به هر که امیدش دارد کریم است، ای که به هر که نافرمانیش کند بردبار است و در بزرگواری خود مهربان است، ای که او در حکمت خود بزرگ است، ای که او در احسان خود قدیم است، ای که او به هر که او را خواهد داناست، منزهی تو؛ ای آنکه معبود برحقی جز تو نیست، به فریاد رس، به فریاد رس، رها کن ما را از آتش قهرت.
.
.
.
________________________________________

پ.ن
نمی دونم چرا پریشب این قسمت های دعای جوشن کبیر خیلی به دلم نشست؛ احوالم رو تغییر داد.

بازم التماس دعا!



تحت دسته : اعتقادی

التماس دعا

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۱:۳۲ ق.ظ | تاریخ : ۲۹ شهریور ۱۳۸۷

تو این شب های قدر هر موقع دلتون بارونی شد، بعض کردین یا حال و هواتون عوض شد، بقیه رو فراموش نکنین.

خوش به حالتون اگه این حالت ها بهتون دست داد؛ من که این قدر دلم سیاه شده که …

شدیداً التماس دعا! امیدوارم تو این شبای عزیز، هر آنچه که به صلاحتونه نصیبتون بشه. واسه ی منم دعا کنین.



تحت دسته : اعتقادی ، دل نوشت

خدایا! ازت ممنونم

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۲:۳۴ ب.ظ | تاریخ : ۲۸ شهریور ۱۳۸۷

حالم خوب نبود؛ قرار نبود حالا حالاها آپ کنم. و فکر هم نمی کردم حالا حالاها حالم خوب بشه.اما غروب تلویزیون روشن بود.برنامه ی “ماه محبوب” رو نشون می داد.

یه خانومی به نام “کاترین” رو دعوت کرده بودن. اهل روسیه و مسیحی بوده اما از ۱۲ سالگی به ایران اومده و حالا مسلمون بود. حرفاش خیلی به دل می نشست. با اینکه فقط تیکه هایی از برنامه رو دیدم اما خیلی آرومم کرد.

ازش پرسید مهریه ات چی بوده؟
گفت : ” روزی یه شاخه گل” !!!!!
به خودم گفتم این دیگه چه مهریه ی جالبیه! فکر کردم شاید واسه ی تک بودن این مهریه رو داشته.
اما از پشت تلفن از شوهرش هم همین سوال رو پرسید؛ گفت : “روزی یه شاخه گل”
ازش پرسید چه جوریه؟
گفت روزی یه شاخه گل واسه خانومم می خرم و می برم خونه. فقط وقتایی که می رم ماموریت؛ وقتی برمیگردم همشو یه جا می خرم و میارم خونه.

این مهریه اش بدجور به دلم نشست. دیدین بعضی از آدما دعواشون میشه که تعداد سکه های مهریه به اندازه ی سال شمسی تولد خانوم باشه یا سال میلادی و آخرشم زندگیشون به یه تار مو بسته است.

بیشتر از این نمی گم. فقط حرفاش در مورد خدا و زندگی یه تکونی به من داد که حالم خیلی خیلی بهتر شد.

خدایاِ خیلی خیلی ممنونم.



تحت دسته : دل نوشت

شکایت بدون نامه

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱:۳۰ ب.ظ | تاریخ : ۲۶ شهریور ۱۳۸۷

من شاکی ام از آدما، از همه ی آدما، از همه ی شما؛ من از همتون شاکی ام …

همیشه می گفتم چرا بعضی آدما این قدر شکایت دارن؟! از شاکی بودن بدم می اومد اما حالا منم شاکی ام.
وقتی می بینم واسه ی یکی از همین آدما زندگی معنای خودشو از دست داده؛ از زندگی فقط شکسته شدن و نیاز رو احساس می کنه، شاکی می شم.

چرا آخه؟ چرا این قدر راحت همدیگه رو می شکنیم و راحت تر می گذریم؟ آخه چرا؟*
چشاتو باز کن تا ببینی چی کار کردی، چی کار داری می کنی.

من از همتون شاکی ام؛ از همتون. حتی به خاطر همین یه نفر هم از همه شاکی شدم.

_____________________________________________

*پ.ن
یه لحظه ترس وجودم رو گرفت که نکنه منم یه روز اینجوری بشم؟!

_____________________________________________

… و کیست ستمگر و گمراه تر از آن کسی که راه هدایت خدا را رها کرده و از هوای نفس خود پیروی کن. البته خدا قوم ستمکار معاند را (پس از اتمام حجت) هرگز هدایت نخواهد کرد.

                                                                               قصص؛ آیه ۵۰  ( یه کم بهش فکر کن )



تحت دسته : دسته‌بندی نشده

باز باران با ترانه

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۱:۵۵ ق.ظ | تاریخ : ۲۵ شهریور ۱۳۸۷

باز باران با ترانه
با گوهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
با دو پای کودکانه                                 
می دویدم همچو آهو
می پریدم ازلب جوی
دور میگشتم ز خانه
می شنیدم از پرنده
داستان های نهانی
از لب باد وزنده
رازهای زندگانی
بس گوارا بود باران
وه چه زیبا بود باران
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پندهای آسمانی
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره خواه روشن
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا

گلچین گیلانی

_____________________________________________

پ.ن
با عرض پوزش و شرمندگی به خاطر اشتباهی که من کردم … معذرت می خوام. مثل اینکه این شعر از گلچین گیلانی بوده و من اشتباهاً فکر می کردم برای قیصر امین پوره. بازم شرمنده!



تحت دسته : دسته‌بندی نشده

ترم جدید

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۱:۱۴ ب.ظ | تاریخ : ۲۳ شهریور ۱۳۸۷

بازم ترم جدید شروع شد …

باز هم کلاس و درس …

باز هم نیاز … شاید بیش از قبل …

باز هم التماس دعا!



تحت دسته : دل نوشت

پول، پول، پول

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۲:۴۵ ب.ظ | تاریخ : ۲۲ شهریور ۱۳۸۷

کسانی از پول خویش بیشترین لذت را می برند که بتوانند بی آن به خوبی سر کنند .


نه اینکه مثل این آقا با دیدن پول این طوری بشن)




تحت دسته : عکس نوشت