دوست داشتنیا و دوست نداشتنیا

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۷:۱۸ ب.ظ | تاریخ : ۳۱ خرداد ۱۳۸۷

بازم به یه بازی دیگه! چقدر این روزا بازیا زیاد شدن از انواع و اقسام مدل هاش … !!!

این دفعه آبجی گلم منیره، منو به بازی ۱۰ تایی دعوت کرده. الآن باید ۱۰ تا چیزی رو که دوست دارم و ۱۰ تا چیزی رو که بدم میاد رو اسم ببرم !!!

بازی سختیه آبجی! باور کن سخته …

۱۰ تا از دوست داشتنیا :

ـ اونی که همیشه پیشمه و هوامو داشته! آره خودشه همونی که همتون دارینش … همراه همیشگی لحظه هام …

ـ مامان و بابام

ـ آبجیام

- دوستام

ـ تمام آدمای خوب دور و برم

ـ نی نی ها ( با دیدنشون کلی ذوق زده می شم، فقط می خوام کاراشونو تماشا کنم )

ـ لبخنددائمی

ـ صداقت و یکرنگی

ـ گریه

ـ سکوت …

و اگه بخوام تو این زمینه ها نباشه باید بگم :

ـ غذا : از غذاهای مامانم بادمجون و از غذاهای بیرون پیتزا رو خیلی دوست دارم.

ـ رنگ : رنگای روشن و ملایم

ـ گل : گل رز سفید و قرمز ( یه زمانی گل مریم رو از همه ی گلا بیشتر دوست داشتم )

ـ کتاب : شاهزاده کوچولو ( این کتاب رو واسه ی تولد۴-۵ تا از عزیز ترین دوستام خریدم، به همه هم توصیه می کنم که بخوننش )

ـ شعر : حافظ و هر شعر دیگه ای که بهم آرامش بده

ـ هنر : هر هنری که ظریف باشه و به روحیم بخوره ( کلاً دوست دارم خیلی از هنر ها رو یاد بگیرم، از جمله ی اونا موسیقیه )

ـ وبلاگمو خیلی دوست دارم …

ـ اتاق قبلیم ( اتاق تنهایی ها )

ـ وسایل ظریف دکوری رو خیلی دوست دارم …

ـ کامپیوترم ( بد جور بهش وابسته شدم مخصوصاً نت )

۱۰ تا دوست نداشتنی ها! :

ـ بی عدالتی

ـ دروغ

ـ غیبت و تهمت

ـ دورنگی

ـ حقه و فریب

ـ غرور بیجا

ـ از حد رد کردن شوخی و مسخره بازی

ـ تعصب بیجا

ـ زود عصبی شدن

ـ کنترل نکردن احساسات

و اگه بخوام توی این زمینه ها نباشه باید بگم :

ـ  غذا : فقط ماهی و میگو ( تن ماهی رو می خورم اما خودش از گلوم پایین نمی ره، خیلی امتحان کردم که بتونم ماهی رو بخورم اما چی کار کنم؟! نشد. )

ـ  رنگ : رنگای تیره

ـ  شعر : شعرای بدون محتوی

ـ تازگیا از روزای جمعه خوشم نمیاد چون روزای دلگیر و تنهایی هستن واسم.

دیگه نمی دونم چی !

اما می دونم گاهی از خودم بدم میاد. وقتایی که اونجوری نیستم که می خوام …

کسی رو دعوت نمی کنم. چون نمی دونم کی رو باید دعوت کنم



تحت دسته : دل نوشت

انتظار

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۰:۰۱ ق.ظ | تاریخ : ۳۱ خرداد ۱۳۸۷

در باغچه ی کوچک قلبم خورشید می کارم
به امید روزی که نور بروید
نور را هدیه ی آسمان قلبم می کنم تا یادگاری باشد از خورشید برای همیشه
چشم به افق دور دست می دوزم ،
آنجا که زمین دست در دست آسمان ، خرامان خرامان راه می پیماید
و آنگاه انتظار نور را منتظر خواهم بود!



تحت دسته : شعر نوشت

۳۱ خرداد ماه شهادت دکتر مصطفی چمران گرامی باد

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۸:۴۹ ب.ظ | تاریخ : ۲۹ خرداد ۱۳۸۷

به نظرش با همه ی اونهایی که تا حالا دیده بود ، یه جورایی فرق داشت . نه ماه بود که می شناختش . هرچند توی یه خانواده ی اهل بریز و بپاش و با فرهنگ اروپایی بزرگ شده بود ولی ، عاشق او و رفتارش شده بود . از وقتی صحبت ازدواج با او را مطرح کرده بود ، همه سخت باهاش مخالفت کرده بودند . بهش می گفتند : دختر ، تو دیوانه شده ای ، این مرد بیست سال از تو بزرگتره ، پول که نداره ، ایرانی هم که هست ، حتی شناسنامه هم که نداره !! بعضی ها هم بهش می گفتند : این مرد تو را رو جادو و جنبل کرده !! اما او هیچ وقت اون شبی که چشمش به تصویر اتاقش افتاده بود و کلی اشک ریخته بود را فراموش نمی کرد ، همون تصویر زمینه سیاهی که یک شمع کوچک در آن نقاشی شده بود و زیر آن به عربی نوشته شده بود :‌ ” من ممکن است نتوانم این تاریکی را از بین ببرم ولی با همین روشنایی کوچک ، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان می دهم ” ، بعدها آن روز که نقاش آن تصویر را از نزدیک دید ، باور نکرد که محبوبش ، روحیه ای به این لطافت هم داشته باشه . همیشه به یادش مونده بود که اولین کادویی که از او گرفته بود یه روسری گل گلی قرمز با گل های درشت !! بود که برای همیشه باعث شده بود ، حجابش رو حفظ کنه . هر روز که می گذشت عشق و علاقه اش به او بیشتر و بیشتر می شد… بالاخره هم تونست پدرش رو راضی کنه که با ازدواجش موافقت کنه….

روز عقد فرا رسید … انگار نه انگار که مراسمی در کار باشه ، مادرش یه گوشه با عصبانیت کز کرده بود ، پدرش حرفی نمی زد ، خواهرش مضطرب بود ، بعد از ظهر مراسم عقد بود ولی او وسایلش رو جمع کرده بود ،‌ بره مدرسه برای تدریس ، که خواهرش به طرفش دوید و گفت : کجا می ری ؟ تو الان باید بری آرایشگاه ، خودت رو درست کنی ! اما او همین طور که به طرف درب خونه می رفت گفت: او من رو همینطوری می خواد !!

وقتی برگشت ، مهمان ها آمده بودند!! مراسم خطبه ی عقد که برگزار شد ، همه منتظر بودند طبق رسوم اونجا ، داماد به عروس یه انگشتر کادو بده اما ، وقتی کادو رو باز کردند ، همه دیدند که داماد یه شمع !! برای عروس کادو آورده ، همه تعجب کرده بودند اما غاده و مصطفی هر دو می دونستند که این شمع خاطره ی اولین روزهای آشنایشون هست یعنی چیزی حدود ۹ ماه قبل…

** تلخیص و ویرایش توسط نویسنده ی وبلاگ زمزم دل ( البته با اجازه ی !! نویسنده های این چند تا کتاب )

برگرفته از وبلاگ زمزم دل ( از معدود وبلاگ های موفق؛ به نظر من )



تحت دسته : او نوشت ، معرفی سایت

بسه بابا! چه خبرتونه شماها ؟!

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۱:۴۱ ق.ظ | تاریخ : ۲۹ خرداد ۱۳۸۷

خانوما و آقایون! بسه دیگه …

چه خبرتونه بابا ؟!

مگه اینجا میدون جنگه ؟!

من یه سوال پرسیده بودم و جواب ها رو گذاشتم اینجا تا شاید یه کم به خودتون بیاین و ببینین چقدر ما آدما از خودراضی هستیم و بدون تفکر هر چی می رسیم می گیم.

مسخره کردین خودتونو با این حرفاتون ؟!

فکر می کنین واقعاً من جواب این سوال رو خودم نمی دونستم ؟!

باورم نمی شد همه این قدر عقلتون رو بدین دست لجبازی ها و کم نیاوردنا ….

متوجه شدم اصلاً ظرفیت چنین بحثایی این جا نمی گنجه.

منو ببخشین اگه اون پست قبلی رو گذاشتم.

منو به غلط کردن انداختین. نظرم نسبت به شماها تغییر کرد، فکر نمی کردم این جوری …

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امام صادق (ع) :

“اکثر الخیر فی النساء”

رسول اکرم(ص) :

اِئتمروا النساء فی بناتهنّ “  در امور مربوط به دخترانتان با زنان خود مشورت کنید.

امام علی (ع) :

“از مشورت کردن با زنان بپرهیز، مگر آن که زنى به کمال عقل آزموده شده باشد; چرا که راى زنان رو به ناتوانى دارد و عزمشان رو به سستى .”

امام علی (ع) :

“اندیشه کن آنگاه سخن بگو تا از لغزش برکنار باشی.”

پیامبر اکرم (ص) :

“بهترین کارها نزد خداوند٬ نگهداری زبان است.”



تحت دسته : دل نوشت

خدا همین جاست. کجا دنبالش می گردی؟

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۷:۲۷ ب.ظ | تاریخ : ۲۶ خرداد ۱۳۸۷

کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ ایستاده‌ بود. مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ وبی‌ رهاورد برگردی. کاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: یک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت و نشنید که‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ که‌ باید. مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگین‌ بود هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود. به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود. درختی‌هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی، در کوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور کمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در کوله‌ مسافر ریخت. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نکردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی! درخت‌ گفت :زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم و پیمودن خود دشوار تر از پیمودن جاده هاست.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیامبر اکرم (ص) :

زنهار از خنده زیاد، که زیادی خنده دل را می میراند.



تحت دسته : ادبی ، اعتقادی

نماز

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱:۳۴ ب.ظ | تاریخ : ۲۶ خرداد ۱۳۸۷

پیامبر اکرم (ص) :

خداوند نور چشم مرا در نماز قرار داد ، و نماز را بر من دوست داشتنی ساخت همانگونه که طعام را برای گرسنه ، و آب را برای تشنه . گرسنه با خوردن سیر ، تشنه با نوشیدن سیراب می گردد، اما من هرگز از نماز سیر نمی شوم .



تحت دسته : اعتقادی

فنچ خالی بند!

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱:۳۶ ب.ظ | تاریخ : ۲۵ خرداد ۱۳۸۷

از اونجایی که استقبال شما مردم پور شور و شهید پرورِ نت بس ما را مشعوف و شادمان کرد٬ این پست را اختصاص دادم به هنر پیشه٬ هنرمند و خودشیفته ی معروف  محبوبه مستعار به “فنچ خالی بند”!!!

و اما از معرفی چند فروند انسان موجود در عکس:

از سمت راست به ترتیب :

آبجی منیره ی گل خودم٬ حامد (پسر بزرگه ی عمه کوچیکه )٬ فنچ گل خودمون ( یکی یدونه٬ خانوم خانوما٬ گل سر سبد، نجیب و آروم و سربزیر و … )٬ خاله منصوره ( خاله کوچیکه ی بنده )٬ دایی مهدی ( دایی کوچیکه و هم دانشکده ای بنده )٬ شهاب ( پسر وسطیِ عمه کوچیکه)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن.۱

از اونجایی که شاید بعضیا خارجه درس خونده باشن٬ اینم معرفی از سمت چپ به راست :

شهاب ( پسر وسطیِ عمه کوچیکه)٬ دایی مهدی ( دایی کوچیکه و هم دانشکده ای بنده )٬ خاله منصوره ( خاله کوچیکه ی بنده )٬ فنچ گل خودمون ( یکی یدونه٬ خانوم خانوما٬ گل سر سبد، نجیب و آروم و سربزیر و … )٬ حامد (پسر بزرگه ی عمه کوچیکه )٬ آبجی منیره ی گل خودم.

پ.ن.۲

یه سوال :

نکنه تقلبی کرده بودین؟! آخه تقریبا همه درست گفته بودین.

چون شک بر این امر زشت می ره٬ جایزه به “مهدی” تعلق می گیره که لااقل خودش گفته از منیره تقلب گرفته. این خیلی شجاعت می خواد! صداقت آدما خیلی مهمه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امام صادق (ع) :

“زیاد عیب رفیق خود را جستجو نکن وگرنه همیشه بی رفیق خواهی ماند زیرا احدی خالی از عیب نیست.”



تحت دسته : خاطرات