از امروز می خوام بیشتر از خودم بنویسم. می خوام از لحظات زندگی ام بنویسم.
۵ سال کنار هم بودیم اما همدیگه رو پیدا نکرده بودیم.
این ۲ سال آخر تازه فهمیدیم که می تونیم واسه ی هم بهترین باشیم …
مینا جون! دوست دارم خودمونی بنویسم چون همیشه با هم خودمونی بودیم. هیچ چیزی تا به حال باعث کمرنگی صمیمیتمون نشده که من علتشو همین سادگی و صداقت بینمون می دونم.
این ۷ ماه دوری شاید از لحاظ فاصله بین ما جدایی انداخت اما دلامون رو به هم نزدیک تر کرد.
گاهی این قدر دلم واست تنگ میشه که بغض گلوم رو فشار میده. وقتی باهات حرف می زنم احساس می کنم از هر موقعی شاد ترم.
گاهی دلم لک می زنه کاش الآن پیش هم بودیم تا حرفامو بهت بزنم مثل الآن اما …
همیشه آرزوم این بوده که کاش بقیه هم مثل تو بودن. ساده و صمیمی، همیشه سعی کردی بهترین راه ها رو بهم نشون بدی. نشد یه دفعه ازت کمک بخوام و دستم رو رد کنی.
۱۹ سالته اما خیلی بیشتر از یه آدم ۱۹ ساله هستی!
می دونم وبلاگم رو می خونی اما نمی دونم چرا نظراتت رو واسم نمی ذاری .
کاش همه مثل تو همه ی حرفاشونو مستقیم بهم می گفتن… کاش بیشتر از اون که با حرفاشون با کاراشون اذیتم کنن، همراهی ام می کردن، باهام همدلی می کردن …
می دونم اگه اینا رو بخونی نگران میشی. پس بذار نگرانت نکنم. میل های امروزت باعث شد من بیشتر از همیشه بفهمم که همیشه به یادمی حتی وقتی کیلومتر ها از هم دور باشیم. نمی دونم هیچ موقع می تونم این همه محبتت رو جبران کنم یا نه !
این پستم رو واسه ی تو گذاشتم تا بدونی مثل همیشه “خیلی دوست دارم” و الآن بیش از هر وقتی می خوام کنارت باشم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن
مینا از دوستای دوارن راهنمایی و دبیرستان منه که دانشگاه باعث شد ما کیلومترها از هم دور بشیم اما همیشه دلمون با همه.
مطلبم رو حذف کردم …
معذرت می خوام اگه نگرانتون کردم.
خدا بزرگه !
به یاد فاطمه افتادم که روزای آخر پر کشیدنش گفته بود :
“به خدا نگویید مشکلات بزرگ دارم. به مشکلات بگویید خدای بزرگی دارم.”
منم همین رو می گم .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امام حسن عسکری(ع):
عبادت کردن به زیادى روزه و نماز نیست، بلکه [حقیقتِ] عبادت، زیاد در کار خدا اندیشیدن است.
با مردمان نیک معاشرت کن تا خودت هم یکی از آنان به شمار روی …..ژرژهربرت
با تقوی و خوبی میتوان سعادت آفرید …..زنون
برای شب پیری در روز جوانی چراغی باید تهیه کرد …..پلوتارک
امید با مرگ هم به گور نمی رود …..شیلر
مرور زمان به خودی خود بسیاری از نگرانی ها را از بین می برد …..دیل کارنگی
عشق ما را می کشد تا دوباره حیاتمان بخشد …..شکسپیر
همین روزا بود که داشتم فکر می کرم بعضی وقت ها بازی های جالبی بین وبلاگ ها راه میافته که همدیگه رو دعوت می کنن به این بازی و میشه که یکی هم منو به همچین بازی ای دعوت کنه ؟!
آبجی گلم منیره ، ممنون !
این آبجی خوب من، منو دعوت کرده تا از آرزوهام بنویسم. آرزوهایی که ناممکنن … (اما من همه ی آرزوهامو نوشتم. خیلی هاشون ممکن اند.)
راستشو بگم؟
می دونم تعجب می کنین اما تا حالا راجع به این آرزوهام فکر نکرده بودم. اما حالا می خوام راجع بهشون فکر کنم و بنویسم …
- کاش آدما بیشتر به فکر همدیگه بودیم.
- کاش می تونستم اشکامو راحت بذارم تا هر وقت که می خوان بریزن. اون وقت بود که شما این دفعه از چشمای خیسم تعجب نمی کردین. ( البته ناگفته نذارم که اشکام دلیل غم نیستن، من حتی خوشحال هم که میشم گریه ام می گیره)
- کاش می تونستم خیلی چیزا رو در نظر نگیرم و آلان داد بزنم :”دوست دارم”
- کاش اطرافیانم احساساتم، نگرانی هام و دلسوزی هامو می فهمیدن و خودشون هر جور می خواستن برداشت نمی کردن.
- کاش می تونستم بهش بگم که زندگیمو زیر و رو کرد و خیلی وقتا می خوام محکم بکوبم تو گوشش اما هیچ موقع این کارو نکردم حتی وقتی که خودش بهم اجازه می داد، دلم نمیومد این کارو بکنم.
- کاش دل هممون شاد باشه.دلم طاقت دیدن گریه و بغض و غصه آدما رو نداره.
- کاش بازم می تونستم شعر بگم.
- کاش حتی واسه ی یه بارم که شده می تونستم رک و راست همه ی حرفامو به مامان بابا بگم.
- کاش همه ی آدما زیبایی زندگی رو می فهمیدن.
- دلم یه داداش بزرگتر می خواست که الآن کنارم باشه و همه ی حرفامو بهش بزنم.
- کاش الآن اشکام سرازیر نمی شدن (آخه خله، تو که داری از آرزوهات می نویسی. کجای این گریه داره؟)
- دلم یه زندگی آروم می خواد.
- میشه یه مدت تنهای تنها باشم؟!
حالا نوبت منه که از شما دعوت کنم :
- لیلا جان
- زهرا جان
- زهره جان
- مینا جان
- زمزم دل
- پسر یزدی
- نویسنده
و
- دلتنگی (هر دوتون)
ممنون میشم اگه دعوتمو قبول کنین.
سجاده ام کجاست ؟…
می خواهم از همیشه ی این اضطراب برخیزم
این دل گرفتگی مداوم شاید،
تأثیر سایه ی من است،
که این سان گستاخ و سنگوار
بین خدا و دلم ایستاده ام.
سجاده ام کجاست؟…
سلمان هراتی


این عکس رو گذاستم واسه ی back ground کامپیوترم. خیلی به دلم نشسته. دلم نمیاد چیز دیگه ای به جاش بذارم.
به نظر شما این عکس چی رو می خواد نشون بده ؟
می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟
جایی که می ری مردمی داره که می شکنتت؛ نکنه غصه بخوری،
من همه جا باهاتم؛ تو تنها نیستی.
تو وجودت عشق می گذارم که بگذری؛
قلب می گذارم که جا بدی؛
اشک می دم که گریه کنی؛
و مرگ می دم که بدونی بر میگردی پیشم.