ساقیا آمدن عید مبارک بادت !

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۰:۲۱ ب.ظ | تاریخ : ۲۸ اسفند ۱۳۸۶

با اینکه داره عید میاد و هر کسی توی وبلاگش داره از عید و اومدن بهار حرف می زنه اما نمی دونم چرا من هیچی ندارم واسه گفتن …

اما یه چیزو خوب می دونم ؛

اِ  ! زرنگین ! خودتون برین و کشف کنین که من چی رو می دونم !

حالا یکی نیست بهم بگه : ” آخه بچه ! مگه تو چیزی هم می دونی؟!!!!  ”

آره !

به خاطر این حرف تو هم که شده ؛ آره! من یه چیزو خوب می دونم …

اینکه من قراره با نو شدن سال ، با اومدن بهار ، با سرسبز شدن زمین ، سر سبز بشم !

ها ؟!!! این که گفتی یعنی چی حالا؟!!!

اَه ! تو چرا مثل خودم اینقدر سوال می پرسی؟

یعنی اینکه محبوبه می خواد آدم بشه . همین و بس !

به قول رفقا :

جدی نگیرین !!!!

سالی سرشار از سرزندگی ، سربلندی ، سرافرازی ، سرفرازی ، صداقت ، صمیمیت ، صفا و آرامش رو برای همتون آرزو مندم .



تحت دسته : دیوونه نوشت

هدیه

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۰:۴۲ ب.ظ | تاریخ : ۲۷ اسفند ۱۳۸۶

اینم هدیه من به شماها !

مگه بده که آدم بدون دلیل به اونایی که دوسشون داره، هدیه بده؟!



تحت دسته : دل نوشت ، عکس نوشت

ماهی قرمز کوچولو

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۶:۱۲ ب.ظ | تاریخ : ۲۶ اسفند ۱۳۸۶

قرار نبود امروز دیگه وبلاگ رو آپ کنم اما با خوندن وبلاگ مهسا و داداشش گفتم ببینم نظر شما در مورد عید و ماهی کوچولوی قرمز چیه ؟!

ماهی کوچولو ! دلم واست می سوزه …



تحت دسته : دل نوشت ، عکس نوشت

یه داستان زیبا

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۲:۴۲ ب.ظ | تاریخ : ۲۶ اسفند ۱۳۸۶

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم! مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم! مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری. زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی.
مرد جوان: مرا محکم بگیر . زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟ مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.
روز بعد روزنامه ها نوشتند:
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه افرید.در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.
مرد جوان از خالی شدن ترمز اگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای اخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .



تحت دسته : ادبی

آهوی وحشی

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۲:۰۰ ب.ظ | تاریخ : ۲۵ اسفند ۱۳۸۶

اینو حتما بخونین ، شاید یه کم به خودمون بیایم :

 

http://ahooievahshi.blogfa.com/post-6.aspx

 

 



تحت دسته : دسته‌بندی نشده

سکوت و دیگر هیچ

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۶:۱۲ ب.ظ | تاریخ : ۲۴ اسفند ۱۳۸۶

من عاشق سکوتم با اینکه کمتر پیش میاد ساکت باشم .

سکوت …

               سکوت …

                              سکوت …

چه زیباست !

 

 

گاهی همه ی حرفا تو سکوت  خلاصه میشه .

سکوت !!!



تحت دسته : دسته‌بندی نشده

برایت آرزومندم

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۱:۲۶ ب.ظ | تاریخ : ۲۳ اسفند ۱۳۸۶

قبل از هر چیز برایت آرزو می‌کنم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد و پس از تنهاییت، نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست و برخی دوستدارکه دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد. درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند، که دست کم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد تا که زیاده به خود غره نشوی.

و نیز آرزومندم مفید فایده باشی، نه خیلی غیر ضروری تا در لحظات سخت،.وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است، همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.

همچنین برایت آرزومندم صبور باشی، نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند، چون این کار ساده ای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان هستی، خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده‌ای، به جوان نمایی اصرار نورزی، و اگر پیری، تسلیم نا امیدی نشوی، چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابد.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی …..هر چند خرد بوده باشد.….. و با روییدنش همراه شوی، تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

به علاوه امیدوارم پول داشته باشی، زیرا در عمل به آن نیازمندی و سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: ” این مال من است” فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است!

اگر همه این‌ها که گفتم برایت فراهم شد، دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم …

ویکتور هوگو



تحت دسته : ادبی ، او نوشت