نمی دونم از چی بگم، از کی بگم .
چیزی که بیشتر از همه این روزا وقتم رو گرفته ساختن یه پوشش هست واسه یکی از حیاط های دانشکده!
شاید واسه دیگران چیز عجیبی باشه اما واسه ما شده یه خواب و خیال ![]()
از صبح اول صبح که می ریم دانشکده تا ۷-۸ شب داریم تلاش می کنیم واسه تکمیل کردن و تحویل دادن همین گنبد تا شاید فرجی بشه و استاد نمره هامون رو رد کنه ![]()
از این بحثا که بگذریم، اومدم تا بگم واسه یکی از دوستان
دعا کنین. من واسش آروزی موفقیت رو دارم !
همگی شاد باشین و موفق ![]()
” هرکس همان گونه است که فکر می کند پس مراقب افکار خود باشید . ذهن همچون ساعتی پیوسته درحال کار کردن است و باید هر روز با اندیشه های خوب آن را کوک کرد ” .
جی.پی.واسوانی
“جرم این است که ندانیم زندگی خیلی ساده تر از اینهاست که ما فکر می کنیم ” .
فردریش نیچه


این پت و مت روی در اتاقم هستن که منو یاد خودم و مهسا می ندازه!
اینا هم روی میز کامپیوترمه که منو یاد روز تولدم می ندازه!

این خرس خواب الو هم منو به یاد روزهای شیرین سال پیش می ندازه!

گاهی وقت ها با خود می اندیشم :
«میان من و دیگران ، فاصله ای ست
گویی در کار من اشتباهی است …
وقتی این اشتباه بر طرف شود
من به همه ی مردم نزدیک خواهم شد
و شاید آنها را با عشقی جدید ، دوست بدارم…»
جبران خلیل جبران
دو فرشته ی مسافر برای گذراندن شب در خانه ی یک خانواده ی ثروتمند فرود آمدند این خانواده رفتار نا مناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمان خانه ی مجللشان راه ندادند بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیارآنها گذاشتند.فرشته پیر دردیوار زیرزمین شکافی دید آن را تعمیر کرد.وقتی فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده اوپاسخ داد همه ی امور به آن گونه که می نمایند نیستند.
شب بعد این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار میهمان نواز رفتند.بعد از خوردن غذای مختصر زن و مرد فقیر رختخواب خود را در ختیار دو رشته گذاشتند.
صبح روز بعد فرشتگان زن و مرد فقیر را گریان دیدند.گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذراندن زندگیشان بود در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصبانی شد واز فرشته پیر پرسید چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیافتد؟خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی اما این خانواده دارایی اندکی دارند وتوگذاشتی گاوشان هم بمیرد.
فرشته پیر پاسخ داد وقتی در زیرزمین آن خانواده ثروتمند بودیم دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد از آنجا که آنان بسیار حریص و بدل بودند شکاف را بستم وطلاها را از دیدشان مخفی کردم.
دیشب وقتی در رختخواب زن ومرد فقیر خوابیده بودیم فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد ومن به جایش آن گاو را به او دادم.همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند وما گاهی اوقات خیلی دیر به آن موضوع پی می بریم.
برگرفته از سایت کوچولو
سرم خیلی شلوغ شده این آخر ترمی و شانسم هم شده در حد صفر !