نوشته زیر از یکی از آشناهه که از نظر من واقعاْ زیباست. شما نظرتون چیه؟
“زندگی سرشار است از عشق ها، نفرت ها، وصل ها و جدایی ها، تلخی ها و شیرینی ها، داستان هزار و یک شبی که شهرزاد قصه گو مدت هاست گفتنش را آغاز کرده است. روزی عاقبت شهرزاد داستانش را تمام خواهد کرد و کتاب زندگی امان پایان خواهد یافت. روزها به شتاب می گذرند و کاروان عمر آدمی در تاراج راهزنان زمان تمام هستی اش را بر باد خواهد داد و جز خاکستری از حسرت چیزی نخواهد ماند.
بدان که عمر شاید فرصتی نیابد تا تو را به دیدار دوباره ی عزیزانت نائل کند، پس امروز که فرصت وصل است جدایی های آینده را به خاطر آور و قدر لحظه لحظه های با هم بودنت را بدان، محبوبه ی شب چون خورشید غروب می کند و از نگاه نفرت آور نامحرمان و در دل سیاهی و سکوت مقدس و ملکوتی شب، شمیم خویش را به فضای اطرافش هدیه می کند و فضای اهورائی شب را با نفس عطر آگین خود از عشقی ناب سرشار می سازد.”
۷:۳۰ شب بود که منتظر اومدن مامان بودم که بیان دانشگاه دنبالم برای رفتن خونه ی خاله …
دیدم مامان با عجله اومدن توی کلاس و گفتن سریع باش !!!!!
از استاد اجازه گرفتم. پرسیدم چی شده؟
- دایی تصادف کرده… ![]()
دست و پام شل شد؛ دیگه نفهمیدم چه جوری از دوستام خداحافظی کردم. چند لحظه توی شوک بودم تا بتونم وب حرف مامان رو هضم کنم.
گفتم اتفاقی واسش نیفتاده که ؟!
- حالش اصلاً خوب نیست، بدو که بیرون منتظر توان که بریم بیمارستان.
توی راه ته و توی تصادف رو در آوردم.
مقصر اصلی اون طرف بوده، دایی هم درست همون پاییش که دفعه قبل چاک خورده بود، شکسته. اونم چقدر ناجور؛ ۵ تا شکستگی داشته…
بغض داشتم و عجله واسه دیدنش تا مطمئن بشم که اتفاق دیگه ای براش نیفتاده باشه.
وقتی دیدمش اشک توی چشمام حلقه زد، اصلاً نمی تونستم ببینم بی حال افتاده روی تخت بیمارستان.![]()
منو بگو که این ترم کلی خوشحال بودم با دایی توی یه دانشکده هستم، به هر مشکلی که بر می خوردم سریع می رفتم پیش اون. باورتون نمیشه من چقدر خوشحال بودم بابت این قضیه…
از زن دایی که از توی آمبولانس تا اون لحظه پیشش بودن احوالش رو پرسیدم، گفتن توی راه از درد فریاد می زده، حسابی ازش خون رفته…
پرسیدم، خدای نکرده که اتفاقی واسش نمیفته؟!
- براش دعا کن …
بعد از عمل ( عمل واسه بند اومدن خونریزیش ) رفتیم پیشش. آقا بزرگ اومده بودن و های های گریه می کردن. هر چی خواستیم نذاریم بیان بیمارستان، نشد.
چهره ی گرفته ی مادربزرگ، کلی حرف داشت واسه گفتن…
دایی که به هوش اومد و حرف زد، همه گریه افتادن.
گفتن یه عمل سنگین داره .
امروز تو وقت ملاقات دور و برش خیلی شلوغ شد، یه لحظه رفتم پیشش و گفتم تقصیر منه که پریروز* یاد اون دفعه کردم…
توی این یه ساعت؛ واسه من که تا به حال گریه داییم رو ندیده بودم، چندین بار گریه اش خیلی سنگین بود …
واسش دعا کنین … ![]()
________________________________________________________
*پ.ن :پریروز دایی اومد خونمون، یهو یاد اون موقعی افتادم که تصادف کرده بود و رفت بیمارستان. اون موقع من پیش دانشگاهی بودم و توی بگیر بگیر درس خوندنم، اما هر روز می رفتم ملاقاتش. اونم بهم می گفت : بچه ! مگه تو در س نداری که هر روز میای این جا؟؟
منم پریروز بهش یاد آوری کردم و به شوخی گفتم : راست می گفتیا! اگه اون ساعت ها رو درس خونده بودم، الآن توی دانشکده ای که تو درس می خونی نبودم. یه جای بهتر بودم!!!
گفتگو با خدا
در رؤیاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم.
- خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟
من در پاسخش گفتم: آری
- خدا خندید: وقت من در بی نهایت است … در ذهنت چیست که می خواهی از من؟
پرسیدم: چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟
- خدا پاسخ داد: کودکی اشان. اینکه آن ها از کودکی اشان خسته می شوند، عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو می کنند که کودک باشند … اینکه آن ها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند! اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند و بنابر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده! اینکه آن ها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند …!
دست های خدا دستانم را گرفت، برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم:
به عنوان یک پدر، می خواهید کدام درس های زندگی را به فرزندتان بیاموزند؟
- او گفت: بیاموزند که آن ها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد، بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند، بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم؛ اما سال ها طول می کشد تا آن زخم ها را التیم بخشیم!
بیاموزند که آدم هایی هستند که آن ها را دوست دارند، فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند. بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند. بیاموزند که کافی نیست آنها دیگران را ببخشند بلکه آن ها باید خود رت نیز ببخشند.
من با خضوع گفتم: از شما به خاطر این گفتگو متشکرم، آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟
- خداوند لبخند زد و گفت:
فقط بدانند من این جا هستم، همیشه!!!