دل درد یا درد دل؟

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۳:۱۱ ب.ظ | تاریخ : ۱۴ دی ۱۳۸۸

_ بابا! استخونام درد می کنه. :(

+ کدوم استخونت؟

_ کمرم، زانوم، استخونای پام؛ اصلاً انگار استخونای تمام تنم درد می کنه. تا حالا هم از درد* خواب نرفتم.

… و بابا داروش رو می گه …

( دلم می خواد فریاد بزنم و بگم اما درد*ی که باعث شده خوابم نبره، هیچ کدوم اینا نیست. توی داروها، دارویی برای دردِ دل ندارین؟ )

به یاد آن روزهایی که نوشته بودم :        من دل درد ندارم؛ دردِ دل دارم.


الآن ناراحتی به دل ندارم اما دیشب موقعی که ۲-۳ ساعت از درد به خودم می پیچیدم و خوابم نمی برد این مطلب به ذهنم رسید.



تحت دسته : دل گرفت

وقتی تو نیستی

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۲:۲۴ ق.ظ | تاریخ : ۳۱ خرداد ۱۳۸۸

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونان که بایدند

نه باید ها

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخوانم

عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره میکنم

باشد برای روز مبادا

اما در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه میداند

شاید امروز نیز روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونان که بایدند

نه باید ها

هر روز بی تو روز مباداست

آیینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند

آیینه ها که دعوت دیدارند

دیدارهای کوتاه

از پشت هفت دیوار

دیوارهای صاف

دیوارهای شیشه ای شفاف

دیوارهای تو

دیوارهای من

دیوارهای فاصله بسیارند

آه..

دیوارهای تو همه آیینه اند

آیینه های من همه دیوارند

قیصر امین پور

_____________________________________________

برای ۵ سال خواهد رفت؛ همین فردا …



تحت دسته : دل گرفت ، شعر نوشت

می رم که نباشم

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱:۱۴ ق.ظ | تاریخ : ۲۲ خرداد ۱۳۸۸

می رم که نباشم …

شاید این طوری بهتر باشه.

واسه یه مدت نامعلوم ( شاید کوتاه؛ شاید بلند اما بر می گردم )

هر کجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچهای غربت؟

بدروووووووووووود



تحت دسته : دل گرفت ، شعر نوشت

شکستم؛ بی صدا!

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۱:۲۹ ب.ظ | تاریخ : ۹ خرداد ۱۳۸۸

ش ش ش ش ش

شکستم!

آرام و بی صدا

مگر شکستن هم صدایی دارد؟!

_____________________

مراحل آخریه سهمم رو دارم ادا می کنم.


توی این سهم زندگی یه چیز بزرگ رو فهمیدم:

هنوز هم طبع نوشته های ادبی درونم باقیست …

می نویسم؛ پس هستم!



تحت دسته : ادبی ، دل گرفت

اشک هایم کو؟!

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۱:۱۷ ق.ظ | تاریخ : ۹ خرداد ۱۳۸۸
اشک هایم کو؟!

اشک هایم را می خواهم.

همدم همیشگی ام؛

که مرا به خاطر آن به سُخره گرفته اند!

_________________________

نمی دونم چه مدت این حال ناراحتی ادامه داره؛ دارم سعی می
کنم با نوشتن زود رفعش کنم. می تونین چند روز دیگه سر بزنین که با خوندن اینا
شماها ناراحت نشین دیگه. شرمنده تونم.



تحت دسته : ادبی ، دل گرفت

کلیپِ خر!

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۰:۲۱ ب.ظ | تاریخ : ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

از دیروز تا حالا دارم روی کلیپ کار می کنم … حجمش بالاست؛ فایده ای نداره.

نشـــــــــــد که نشــــــــــــد.

از کاردانشگام افتادم …

اعصابم خردِ خرده …



تحت دسته : دل گرفت

من نه منم

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۹:۰۵ ب.ظ | تاریخ : ۲۶ اسفند ۱۳۸۷

حرفای گنگ و مبهم … فکرای گیج و سمج …

بخدا خسته شدم. پس کو اون حس های قشنگی که همیشه تو دلم داشتمشون؟! چی شدن؟! کو اون شبایی که به خاطر غم دیگرون گریه می کردم تا خوابم می برد؟! کو اون روزای قشنگی که تمام سعیمو می کردم بقیه رو بخندونم؟!

می خوام بنویسم تا شاید بتونم بفهمم چی شده، احساسام کجا رفتن. خیلی وقته نتونستم قلمو دستم بگیرم و تو دفترم بنویسم، حتی به نوشتن هم فکر نمی کنم، یه موقع هم که احساس می کنم باید بنویسم، حوصله اشو ندارم.

دارم تمام سعیمو می کنم که از درون خونه تکونی کنم و آماده بشم واسه یه سال خوب، یه سالی که محبوبه اش محبوبه باشه و احساساتش همون احساسات قشنگ. یکی که دیگه به خودش دروغ نمیگه.

می دونم چرا این طوری شدم و می دونم هم راهش چیه اما هیچی دست خودم نیست؛ هیچی … شایدم به قول یکی، نمی خوام چیزی رو تغییر بدم.

اگه نوشته هام تلخن، اگه دارم اینا رو می نویسم ازم خرده نگیرین، دست خودم نیست، باید بنویسم …

شاید نوشتن تو وبلاگ بتونه بهم کمک کنه که از این به بعد تو دفترم بنویسم. شاید بهم کمک کنه راحت تر خودم بشم.

_____________________________

زنگ نمی زنم به دوستام چون حوصله ندارم. ازم گله می کنن، تمام بهونم اینه که این کارای دانشگاه وقتی واسه سر خاروندن نذاشته واسم.

از دایی خداحافظی نمی کنم؛ بهش میگم چون داری میری من دیگه باهات کاری ندارم. اما اون چه گناهی کرده آخه؟

… (سانسور می کن. با اینکه همه ی مشکلم از همینه اما نمی تونم چیزی بگم)

فقط اون مدتی که نبودم یه اتفاق خوب افتاد؛ رابطه ام رو با خدا بیشتر کردم اما هنوزم مثل قبل نشده؛ دارم بیشتر تلاش می کنم، چون خیلی از این ناآرومی هام هم از همین کمرنگ شدنه ارتباطم با اونه …

____________________________

فقط نوشتم؛ خیلی هاشو هم خودم درست حسابی روش فکر نکردم. پس انتظار نداشته باشین بفهمین چی به چیه.

این مطلب از اون مطلبایی بود که فقط واسه ی دل خودم بود و بس.



تحت دسته : دل گرفت