گاه حس می کنم چقدر بودنم و ماندنم بیهوده است …
چقدر بود و نبودم یکسان!
حس باطلی است اما گاه به سراغم می آید …
در همچین مواقعی به خودم میگم کاش این احساساتِ لحظه ای نبودن. بدجور آزارم می دن.
دار و ندارم را در قلبم جای داده ام
قلبم را در دستانم؛
خریدار ندارد …
احساسم فروشی نیست!
هر روز بیش از پیش عاشق رهبر عزیزم می شوم …
صدایت؛ حرف هایت و لبخندت؛
آرامشی ابدیست برای من
برای همیشه بخند

خدایا! این رهبر بزرگ و عزیز را مصون و محفوظ بدار
ناتانائیل عزیزم؛ از صمیم قلب دوستت دارم 
کشوم رو باز می کنم؛ نگام می افته به کاغذی که مدتیه جا خوش کرده اونجا؛ یادمه سر کلاس دکتر بودیم که واسم نوشتی :
و شما ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید پس از این جز سکوت نخواهم گفت …
و شما ای چشم هایی که تنها خطوط سیاه را می بینید پس از این جز سپید نخواهم نوشت …
و شما ای کسانی که هرگاه هستم بیشترم پس از این مرا کمتر خواهید دید …
دکتر علی شریعتی
( کلاس فرآیند طراحی؛ دکتر ندیمی )
از دوست عزیز و مهربونم
که این روزا بیش از پیش حس می کنم دوسش دارم … 
التماس دعا؛ دعای خیر در حق دو تا جوونی که تا چند ساعت دیگه خیلی از مسائل زندگیشون مشخص میشه.
دعا کنین زندگیشون از هم نپاشه …
همین.
ممنون!
نفس هایم را تندتر و عمیق تر می کشم
فرار از قتل النفس
روحم هوای تازه می خواهد
باید زنده شود!
گاه برای ساختن مجبوری تخریب کنی
خراب کاری هایم تمام شد
شروع؛
می خواهم از نو بسازم
هر کسی حق دارد سهمی از زندگی اش را ناامید باشد؛
تنها به این شرط که
برای همیشه ناامید نماند.
می خواهم سهمم را ادا کنم!