مسافر

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۱:۵۶ ب.ظ | تاریخ : ۲۰ خرداد ۱۳۸۸

می رم وبلاگ یکی از دوستان؛ تکه ای از شعر سهراب …

یاد خاطرات سفر مشهد …

عقب اتوبوس … من و فاطمه و عارفه و ملیحه …

و من با صدای بلند می خواندم؛ شعر سهراب را : مسافر!

و در بعضی قسمت ها حس می کردم، همه به فکر فرو رفته اند ….

بلند می خوانم، و با صدایی غم دار

” نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
چه سیب های قشنگی
حیات نشئه تنهایی است
و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
و نوشداروی اندوه ؟
صدای خالص اکسیر می دهد این نوش
و حال شب شده بود
چراغ روشن بود
و چای می خوردند
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
چه قدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی

دچار یعنی

…. عاشق”

همه به فکر فرو رفته اند ….

بی وقفه و پی در پی ورق می زنم و می خوانم؛ با صدایی بلند …

باز سکوتی مبهم، لحظه هایی سنگین …


عبور باید کرد .
صدای باد می آید، عبور باید کرد.
و من مسافرم ، ای بادهای همواره!
مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید.
مرا به کودکی شور آب ها برسانید.
و کفش های مرا تا تکامل تن انگور
پر از تحرک زیبایی خضوع کنید.
دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر
در آسمان سپید غریزه اوج دهید.
و اتفاق وجود مرا کنار درخت
بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک.
و در تنفس تنهایی
دریچه های شعور مرا بهم بزنید.
روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.
حضور “هیچ” ملایم را
به من نشان بدهید.”

عجب حس عجیبی میده به آدم این موسیقی سایت سهراب سپهری

کاش می تونستم آهنگشو بذارم اینجا. هیچی کی می تونه واسم این کارو انجام بده؟



تحت دسته : خاطرات ، شعر نوشت

سدِ دو نفره!

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۸:۱۴ ب.ظ | تاریخ : ۱ خرداد ۱۳۸۸

این سری می خوام یه پستِ عکسی بذارم از چالیدره.

سد چالیدره یک مکان بسیار دیدنی و زیبا؛ واقع در طرقبه ی مشهد هست. من که وقتی بردنمون اینجا؛ به دوستام می گفتم تمام سفرمون یه طرف؛ این ۱-۲ ساعتی هم که اینجا آوردنمون یه طرف. محشر بود، حرف نداشت. مشهد رفتین؛ حتماً یه سری چالیدره رو برین که اگه نر ین، چیز بزرگی رو از دست دادین.

اینم از عکسایی که از اونجا گرفتم :

_________________________________

پیشنهاد میشه حتماً دو نفره برین؛ قابل توجه اونایی که دو نفره هستن

برای دیدن اندازه واقعی عکس ها راست کلیک کنید.



تحت دسته : خاطرات ، عکس نوشت

بیا فالُت بگیرُم

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۸:۳۱ ب.ظ | تاریخ : ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۸

الماس شرق، در خروجی :


*خانوم بیا فالت بگیرم!

- نه خانوم؛ ممنون!


+ محبوب برو فالت بگیره، باحاله ها.

-برو بابا؛ من پو.ل واسه این خرافات نمی دم.

+ تو برو؛ من پولشو می دم.

-ببین؛ من خنده ام می گیره ها. حیف پول نیست آخه؟

+ تو برو فالتو بگیره، بخندیم بهت. من پولشو می دم.

-باشه؛ پولشو تو می دیا؛ منم اگه وسطش خندیدم، دعوام نکنین.


*محبوبه خانوم حرف نمی زنی؛ وقتی می زنی، قلنبه های آبدار می زنی

به تو می گن هیچی نمی شی، ازهمه بالاتر می شی

عروس حاجی می شی، میوه دل خویشان می شی

یک روز است شیک راه می ری، یه موقع است حوصله خودتو نداری

یک سفر دبی هم در پیش داری

مادر نصیحتت می کنه، گوش کن به حرفش

گاه و گاه گوش می کنی، گاه وقتی فراموش می کنی

رای ت باشه دنیا رو گلستون می کنی، عصبانی بری، هیچ کار نمی کنی

تو خوابای خوب می بینی، می خوای تعریف کنی، یادت می ره

عشق خیاطی هم داری،حوصله کار کردنشو نداری

عشق رانندگی هم داری

دو سالم در غریبی می گردی

ایشاا… از همین جا بری، خبر خوشی بهت می رسه

یه جفت مهره مار هم همرات کن، واست خوبه

چشم نظر به دنبال زنگیت زیاده، کور شن ایشاا…

بلندت کنه خدا، بکش به پیشانیت، بگو یا امام رضا

_______________________________

از اول تا آخرشو داشتم می خندیدم. تازه آخر سر هم می خواست یه مهره مار بهم بندازه …

جاتون خالی؛ تا چند روز سوژه خنده مون بود.


*ادامه مطلب واستون یه عکس از آب نمای الماس شرق گذاشتم.

راستش خیلی می خواستم عکس از الماس شرق بذارم اما واقعاً واسه دیدین خوب بود؛ واسه عکاسی سوژه خوبی نبود.

ادامه مطلب را بخوانید : »



تحت دسته : خاطرات ، خنده نوشت

پستِ سیاسی!!!!

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۱:۳۵ ب.ظ | تاریخ : ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۸

اول از همه تسلیت به خاطر از دست دادن عالم بزرگوار آیت ا… بهجت!

دوم : مشهد جای همگی بسیار خالی بود. همه ی همه.

زیارتش که عالی بود و غیر قابل وصف و سیاحتیش هم “باغ نادری”، “الماس شرق”، “چالیدره” و “طرقبه” رو رفتیم. یکی دو مورد گفتی دارم که تو پستای بعدی میگم.

و اما

سوم ( و مطلب اصلی امروز ) :

- آبی می پوشی؛ می گن : “استقلالی هستی؟” “تو هم با مُدی که!”

- قرمز می پوشی؛ می گن : “ای ول! تو هم قرمزته؟”

- سبز* می پوشی؛ می گن : “چی شده سبز پوشیدی؟ طرفدار میرحسینی؟”

- مشکی می پوشی؛ می گن: “طوری شده؟ خدای نکرده کسی رو از دست دادی؟”

- هر رنگی بپوشی؛ یه چیزی می گن. تو بگو چه رنگ بپوشم؟!

* راستش امروز مانتو و شال و کفش سبز پوشیده بودم؛ هرکی یه چیزی می گفت. یهو یادم اومد از اول سال تا حالا دفعه ی اولی که تریپ آبی یا قرمز یا مشکی زدم، اون حرفای بالا بهم زده شد. خیلی واسم جالب بود که چرا ما آدما رنگارو به یه چیزی نسبت می دیم آخر؟!



تحت دسته : خاطرات ، دل نوشت

من برگشتم

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۷:۳۷ ق.ظ | تاریخ : ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۸

یه ۲ ساعتی میشه که رسیدم خونه.

کلی کار دارم.

سر فرصت میام و از اونجامیگم.

فقط خواستم بگم اونجا خیلی یادتون کردم.

امیدوارم همگی خوبِ خوب باشین.



تحت دسته : خاطرات

روز معلم

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۲:۱۹ ق.ظ | تاریخ : ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۸

همیشه واسه تبریک
نمی دونم چه جوری جمله ها رو سر هم کنم تا اون احساس قلبیم رو برسونم، این تبریک
هم یکی از همون تبریک هاست …

با ساده ترین جمله
میگم :
روز معلم مبارک
باد!

به
نیابت از همه ی معلم های عمرم از سه تا شون که بیشتر توی ذهنم هستن اسم می برم:

خانوم میرهادی (
معلم اول دبستانم )

آقای خورشید ( دبیر
ریاضیم که باعث شدن توی زندگیم راه های خوبی رو
پیدا کنم؛ تو ی دوران دبیرستان علاقه
خاصی نسبت به ایشون داشتم)

آقای راستی ( محبوب
ترین معلم دوره ی دبیرستان – هم دخترونه و هم پسرونه – استعدادهای درخشان یزد )

خدا یار و همراه
همه ی
معلم های عزیز باشه

یاد روزهایی که
صورتی بودیم؛ بخیر!

روزای خیلی شیرینی بود. ۷ سال زندگی شیرین و پرخاطره.

اینم یه یادگاری،
باقیمونده از یکی از صورتی ها که وصف حال کلی بقیه صورتی ها رو به نمایش گذاشته :

________________________________________

هنوزم منتظر نظراتتون در مورد مسابقه عکاسی (پست قبلی) هستیم.



تحت دسته : خاطرات ، معرفی سایت

لاکی و مسابقه عکاسی

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۳:۰۰ ب.ظ | تاریخ : ۲۲ فروردین ۱۳۸۸

پریشب یه “لاک پشت آبی” خریدم. خیلی دوسِش دارم، اینقدر ریزه میزه است که نگو … اندازه ی دو تا بندِ انگشت کوچیکه ی من.

موقتاً اسمشو گذاشتم “لاکی” تا یه اسم پیدا کنم که در شان لاکی ام باشه …

قربونش برم؛ اینقده شیطونه که حد نداره، دائم داره دست و پا می زنه تا شاید بتونه از ظرف بیاد بیرون، آخر سر هم میره کنار دیواره ی ظرف و رو دو تا پاهاش وامیسته. یکی دو بار به خاطر این کارش پشت و رو شد، شانس آورد اون موقع پیشش بودم شیطون …

یکی دو باز از سر صدای پاهای کوچولوش از خواب بیدار شدم.

خیلی دوسِش دارم.

__________________________________

پ.ن ۱ : اسم “لاکی” رو چی بذارم؟

پ.ن ۲ : واسه داوری مسابقه به ادامه مطلب سر بزنین.
ادامه مطلب را بخوانید : »



تحت دسته : خاطرات