حس پوچی

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۲:۳۲ ق.ظ | تاریخ : ۲ تیر ۱۳۸۸

گاه حس می کنم چقدر بودنم و ماندنم بیهوده است …

چقدر بود و نبودم یکسان!

حس باطلی است اما گاه به سراغم می آید …

در همچین مواقعی به خودم میگم کاش این احساساتِ لحظه ای نبودن. بدجور آزارم می دن.

دار و ندارم را در قلبم جای داده ام

قلبم را در دستانم؛

خریدار ندارد …

احساسم فروشی نیست!



تحت دسته : ادبی ، دل نوشت

جانم فدای رهبر

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۲:۳۴ ب.ظ | تاریخ : ۲۹ خرداد ۱۳۸۸

هر روز بیش از پیش عاشق رهبر عزیزم می شوم …

رهبرم

صدایت؛ حرف هایت و لبخندت؛

آرامشی ابدیست برای من

برای همیشه بخند

خدایا! این رهبر بزرگ و عزیز را مصون و محفوظ بدار



تحت دسته : ادبی ، دل نوشت

نفسِ من!

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۹:۱۸ ب.ظ | تاریخ : ۱۱ خرداد ۱۳۸۸

نفس هایم را تندتر و عمیق تر می کشم

فرار از قتل النفس

روحم هوای تازه می خواهد

باید زنده شود!



تحت دسته : ادبی ، دل نوشت

start

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۱:۳۵ ق.ظ | تاریخ : ۱۱ خرداد ۱۳۸۸

گاه برای ساختن مجبوری تخریب کنی

خراب کاری هایم تمام شد

شروع؛

می خواهم از نو بسازم



تحت دسته : ادبی ، دل نوشت

شکستم؛ بی صدا!

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۱:۲۹ ب.ظ | تاریخ : ۹ خرداد ۱۳۸۸

ش ش ش ش ش

شکستم!

آرام و بی صدا

مگر شکستن هم صدایی دارد؟!

_____________________

مراحل آخریه سهمم رو دارم ادا می کنم.


توی این سهم زندگی یه چیز بزرگ رو فهمیدم:

هنوز هم طبع نوشته های ادبی درونم باقیست …

می نویسم؛ پس هستم!



تحت دسته : ادبی ، دل گرفت

اشک هایم کو؟!

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۱:۱۷ ق.ظ | تاریخ : ۹ خرداد ۱۳۸۸
اشک هایم کو؟!

اشک هایم را می خواهم.

همدم همیشگی ام؛

که مرا به خاطر آن به سُخره گرفته اند!

_________________________

نمی دونم چه مدت این حال ناراحتی ادامه داره؛ دارم سعی می
کنم با نوشتن زود رفعش کنم. می تونین چند روز دیگه سر بزنین که با خوندن اینا
شماها ناراحت نشین دیگه. شرمنده تونم.



تحت دسته : ادبی ، دل گرفت

ناامیدی حقِ من است!

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۵:۵۸ ب.ظ | تاریخ : ۸ خرداد ۱۳۸۸

هر کسی حق دارد سهمی از زندگی اش را ناامید باشد؛

تنها به این شرط که

برای همیشه ناامید نماند.

می خواهم سهمم را ادا کنم!



تحت دسته : ادبی ، دل نوشت