گاه حس می کنم چقدر بودنم و ماندنم بیهوده است …
چقدر بود و نبودم یکسان!
حس باطلی است اما گاه به سراغم می آید …
در همچین مواقعی به خودم میگم کاش این احساساتِ لحظه ای نبودن. بدجور آزارم می دن.
دار و ندارم را در قلبم جای داده ام
قلبم را در دستانم؛
خریدار ندارد …
احساسم فروشی نیست!
هر روز بیش از پیش عاشق رهبر عزیزم می شوم …
صدایت؛ حرف هایت و لبخندت؛
آرامشی ابدیست برای من
برای همیشه بخند

خدایا! این رهبر بزرگ و عزیز را مصون و محفوظ بدار
نفس هایم را تندتر و عمیق تر می کشم
فرار از قتل النفس
روحم هوای تازه می خواهد
باید زنده شود!
گاه برای ساختن مجبوری تخریب کنی
خراب کاری هایم تمام شد
شروع؛
می خواهم از نو بسازم
ش ش ش ش ش
شکستم!
آرام و بی صدا
مگر شکستن هم صدایی دارد؟!
_____________________
مراحل آخریه سهمم رو دارم ادا می کنم.







توی این سهم زندگی یه چیز بزرگ رو فهمیدم:
هنوز هم طبع نوشته های ادبی درونم باقیست …
می نویسم؛ پس هستم!
اشک هایم را می خواهم.
همدم همیشگی ام؛
که مرا به خاطر آن به سُخره گرفته اند!
_________________________
نمی دونم چه مدت این حال ناراحتی ادامه داره؛ دارم سعی می
کنم با نوشتن زود رفعش کنم. می تونین چند روز دیگه سر بزنین که با خوندن اینا
شماها ناراحت نشین دیگه. شرمنده تونم.
هر کسی حق دارد سهمی از زندگی اش را ناامید باشد؛
تنها به این شرط که
برای همیشه ناامید نماند.
می خواهم سهمم را ادا کنم!