نوع دید و زندگی

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۲:۲۱ ب.ظ | تاریخ : ۱۷ تیر ۱۳۸۷

دیدگاه اول :
زندگی پر از فساد و گناه و ناامنی وبیماری و … هست.
اَه ! چه جوری آخه میشه بچه ام رو بذارم توی این جامعه باشه ؟!

* از تربیت بچه می ترسه با یه عالمه استرسی که داره زندگی رو ادامه می ده. حتی یه لحظه هم دلش آروم نیست.

دیدگاه دوم :
درسته که زندگی فساد و گناه و ناامنی وبیماری و … داره اما
بچه ام رو با خیال راحت بزرگ می کنم و سعی می کنم به این مشکلات خیلی فکر نکنم تا زندگیم پر از استرس باشه.

* بچه رو با یه خیال آسوده تربیت درست می کنه و بقیه رو می سپره به خدا.



تحت دسته : اجتماعی

بخند D:

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۸:۱۹ ب.ظ | تاریخ : ۷ بهمن ۱۳۸۶

خنده می گوید به سوی من بیا

اثرات جسمی خنده

خنده صورت را زیبا می سازد.

خنده سن فرد را کمتر نشان می دهد.

خنده در طولانی نمودن عمر نقش موثر دارد .

خنده زبان مشترک همه جهانیان است.

خنده انبساط عروقی ایجاد می کند که در سلامتی موثر است.

خنده گرفتن اکسیژن است.

خنده با بازدم انجام می شود و این کار باعث می گردد co2 از خون خارج شده و احساس مطلوبی ایجاد نماید .

خنده تعداد ضربان قلب را کاهش می دهد . که در سلامتی موثر است .

خنده به دلیل شستن co2 از خون صورت را شفاف می کند .

خنده هورمون سروتونین را افزایش داده احساس سرخوشی ایجاد می نماید .

خنده آن قدر مهم است که عکاسان می گویند :” لبخند ، لبخند ، لطفا لبخند بزنید .”

خنده به دلیل انبساط عروقی ، ترمیم بافت های آسیب دیده را تسهیل می نماید .

خنده از بیماری زخم معده و اثنی عشر جلوگیری می کند .

خنده کلسترول خون راکاهش می دهد .

خنده در پیشگیری از ” سکته قلبی ” و ” سکته مغزی ” بسیار موثر است .

خنده ” دویدن بی حرکت ” نام گرفته است و به این دلیل افراد لاغر را چاق و افراد چاق را لاغر می کند.

خنده باعث می شود که به دندان هایمان بیشتر توجه کرده درنظارت آن ها بکوشیم .

خنده زیاد ، مشکل فیزیولوژی ایجاد نمی کند چرا که خنده زیاد باعث ریزش اشک از چشم می شود و این نوعی مکانیسم جبرانی یا دفاعی است که فشار خون مغزی را کاهش می دهد.

خنده برخلاف تصور عموم چروک صورت را از بین می برد ولی ” اخم ” چین و چروک صورت را زیاد می کند .

خنده باعث افزایش ترشح اندرفین مغز می شود ( اندرفین نوعی مرفین است که از مغز ترشح می شود )و باعث احساس سرخوشی و شادی می شود .

خنده تحمل دردهای جسمی را آسان تر می سازد .

خنده با افزایش سن نسبت عکس دارد. متاسفانه هر چه سنمان زیادتر شود کمتر می خندیم .

خنده گرفتگی ها و کرامپ های عضلانی را برطرف می سازد .

خنده باعث رفع خستگی می شود .

اثرات روانی خنده

هیچ هزینه ای ندارد .

خنده پیامی زیبا دارد و آن این است :” به سوی من بیایید .”

خنده خنده می آورد و مسری است .

خنده در هیچ حیوانی دیده نمی شود و مختص آدمی است .

خنده نقش درمانی دارد ، آن قدر که در بیمارستان های امروز اتاق خنده طراحی شده است .

خنده آن قدر مهم است که معمولا در هر روزنامه صفحه طنزی ، هر درباری دلقکی و هر شبکه تلویزیونی فیلم کمدی دارد .

خنده در هر شرایطی امکان پذیر بوده و قابل دسترسی است .

خنده ” محبوبیت ” و ” جذابیت” ایجاد می کند .

خنده قدرت یادگیری را افزایش می دهد ، نقش خنده در کلاس های درسی و آموزشی فوق العاده است .

خنده شادی می آورد همان طور که شادی خنده می آورد.

خنده نشانه رضایت از وضعیت موجود است .

خنده نوعی تخلیه بوده ، تنش ها و احساسات سرکوب شده را رها می سازد .

خنده نشانه بارز اعتماد به نفس ، سلامت روان و احساس امنیت است .

خنده سبب می شود دوستان بیشتری پیدا کنیم .

خنده انعطاف پذیری  را زیاد می کند.

خنده در بروز ایده های نو و خلاق موثر است .

خنده در بهبود روابط انسانی بسیارموثر است.

پس چرا نمی خندی؟!



تحت دسته : اجتماعی ، او نوشت

من هنوز چیزی نمی دانم

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۲:۱۲ ق.ظ | تاریخ : ۱ بهمن ۱۳۸۶

نمی دونم این حرفا از کیه اما می دونم قشنگه و یه جورایی هم حرف دل من 



تحت دسته : اجتماعی ، ادبی

یه داستان زیبا

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۹:۲۹ ب.ظ | تاریخ : ۲۸ آذر ۱۳۸۶
یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش محسن بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد.
با خودم گفتم: ”کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!“
من برای آخر هفته ­ام برنامه‌ ریزی کرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌
همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.
عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، ‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.
همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم، گفتم: ” این بچه ها یه مشت آشغالن!“
او به من نگاهی کرد و گفت: ” هی ، متشکرم!“ و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.
من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه‌ی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟
او گفت که قبلا به یک مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.
او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر محسن را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.
صبح دوشنبه رسید و من دوباره محسن را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم:“ پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،‌با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!“ محسن خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و محسن بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. محسن تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.
من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.
او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.
محسن کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.
من محسن را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.
حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!
امروز یکی از اون روزها بود. من میدیم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: ” هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!“
او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: ” مرسی“.
گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: ” فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش… اما مهمتر از همه، دوستانتان…
من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.“
من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد.
محسن نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: ”خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت.“
من به همهمه‌ ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.
پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.
هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم.
دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم.
” دوستان،‌ فرشته هایی هستند که شما را بر روی پاهایتان بلند میکنند، زمانی که بالهای شما به سختی به یاد می‌آورند چگونه پرواز کنند.“
هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد…
دیروز،‌ به تاریخ پیوسته،
فردا ، رازی است ناگشوده،

اما امروز یک هدیه است



تحت دسته : اجتماعی ، ادبی

آسان ترین راه

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۱:۴۲ ب.ظ | تاریخ : ۱۲ آذر ۱۳۸۶

- آسان ترین راه آشنایی ، یک سلام است ، ولی گرم و صمیمی .
- آسان ترین راه قدردانی ، یک تشکر ساده است ، ولی خالص و صمیمانه .
- آسان ترین راه عذر خواهی ، عدم تکرار اشتباه قبلی است .
- آسان ترین راه ابراز عشق ، به زبان آوردن آن است .
- آسان ترین راه رسیدن به هدف ، خط مستقیم است .
- آسان ترین راه پول در آوردن ، آن است که همواره در کارت رعایت انصاف را بکنی .
- آسان ترین راه احترام ، اجتناب از گزافه گویی و گنده گویی است .
- آسان ترین راه جلب محبت ، آن است که تو نیز متقابلا عشق بورزی و محبت کنی .
- آسان ترین راه مبارزه با مشکلات ، روبرو شدن با آنهاست نه فرار .
- آسان ترین راه رسیدن به آرامش ، آن است که سالم و بی غل و غش زندگی کنی .
- آسان ترین دوستی ، همیشه بهترین دوستی نیست . این را به خاطر بسپار .
- آسان ترین بحث ، بحث در باره چیزهای خوب و امیدوار کننده است .
- آسان ترین برد ، آن است که خود را از پیش بازنده ندانی .
- آسان ترین راه خوب زیستن ، ساده زیستن است .
- آسان ترین راه دوری از گناه ، آن است که همیشه بدانی چیزی به نام وجدان داری .
- آسان ترین و در عین حال با ارزش ترین عشق ، بی ریا ترین آن است .
- آسان ترین راه بودن ، آن است که حس بودن همیشه در وجودت شعله ور باشد .
- آسان ترین راه راحت بودن ، آن است که خودت را همانطور که هستی بپذیری و در همه حال خودت باشی .
و بالاخره
- آسان ترین راه خوشبخت زیستن ، آن است که همان طور که برا خودت ارزش قایلی ، برای دیگران نیز ارزش قایل شوی بدون توجه به موقعیت طرف مقابل .
حالا کمی مکث کنید و ببینید که
به همین راحتی می توانیدآسان و ساده
روزگار را به خوشی سپری کنید


تحت دسته : اجتماعی ، ادبی

دوست

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۱:۱۴ ب.ظ | تاریخ : ۲۴ آبان ۱۳۸۶


یادش به خیر …

* سعی کن حتماً همه متن را تا آخرین جمله بخوانی. از همه مهمتر جمله آخر است که باید خوانده شود.


یکی بود یکی نبود، یک بچه کوچیک بداخلاقی بود. پدرش به او یک کیسه پر از میخ و یک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یک میخ به دیوار روبرو بکوب.

روز اول پسرک مجبور شد ۳۷ میخ به دیوار روبرو بکوبد. در روزها و هفته ها ی بعد که پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود، تعداد میخهایی که به دیوار کوفته بود رفته رفته کمتر شد. پسرک متوجه شد که آسانتر آنست که عصبانی شدن خودش را کنترل کند تا آنکه میخها را در دیوار سخت بکوبد.


بالأخره به این ترتیب روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری کرد. پدربه او پیشنهاد کرد که حالا به ازاء هر روزی که عصبانی نشود، یکی از میخهایی را که در طول مدت گذشته به دیوار کوبیده بوده است را از دیوار بیرون بکشد.


روزها گذشت تا بالأخره یک روز پسر جوان به پدرش روکرد و گفت همه میخها را از دیوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری که میخها بر روی آن کوبیده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر کرد و گفت: « دستت درد نکند، کار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهایی که در دیوار به وجود آورده ای نگاه کن !! این دیوار دیگر هیچوقت دیوار قبلی نخواهد بود. پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گوئی مانند میخی است که بر دیوار دل طرف مقابل می کوبی. تو می توانی چاقوئی را به شخصی بزنی و آن را درآوری، مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم که آن کار را کرده ام، زخم چاقو کماکان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. یک زخم فیزکی به همانبدی یک زخم شفاهی است. دوست ها واقعاً جواهر های کمیابی هستند ، آنها می توانند تو را بخندانند و تو را تشویق به دستیابی به موفقیت نمایند. آنها گوش جان به تو می سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها همیشه مایل هستند قلبشان را به روی ما بگشایند


لطفاً اگر من در گذشته در دیوار شما حفره ای ایجاد کرده ام مرا ببخشید.

« پشت سرمن قدم برندار، چون ممکن است راه رو خوبی نباشم، قبل ازمن نیز قدم برندار، ممکن است من پیرو خوبی نباشم ، همراه من قدم بردار و دوست خوبی برای من باش



تحت دسته : اجتماعی ، ادبی ، او نوشت