معرفی می کنم؛
این شما و این هم فتوبلاگ بنده : http://dellneveshteha.aminus3.com/
از این به بعد روزی یه عکس رو در دید عموم (عَموم یا عُموم؟
) قرار می دم.
نظر یادتون نره.
دوستان عکاس هم در این زمینه منو یاری بدن. ممنون!
________________________
برنده این دوره مسابقات عکاسی ( عکس اول ) متعلق به آقا سینا
همیشه واسه تبریک
نمی دونم چه جوری جمله ها رو سر هم کنم تا اون احساس قلبیم رو برسونم، این تبریک
هم یکی از همون تبریک هاست …
با ساده ترین جمله
میگم :
روز معلم مبارک
باد!
به
نیابت از همه ی معلم های عمرم از سه تا شون که بیشتر توی ذهنم هستن اسم می برم:
خانوم میرهادی (
معلم اول دبستانم )
آقای خورشید ( دبیر
ریاضیم که باعث شدن توی زندگیم راه های خوبی رو پیدا کنم؛ تو ی دوران دبیرستان علاقه
خاصی نسبت به ایشون داشتم)
آقای راستی ( محبوب
ترین معلم دوره ی دبیرستان – هم دخترونه و هم پسرونه – استعدادهای درخشان یزد )
خدا یار و همراه
همه ی معلم های عزیز باشه
یاد روزهایی که
صورتی بودیم؛ بخیر!
روزای خیلی شیرینی بود. ۷ سال زندگی شیرین و پرخاطره.
اینم یه یادگاری،
باقیمونده از یکی از صورتی ها که وصف حال کلی بقیه صورتی ها رو به نمایش گذاشته :

________________________________________
هنوزم منتظر نظراتتون در مورد مسابقه عکاسی (پست قبلی) هستیم.
کودکی ام را زیر آوار سختی ها
جا گذاشتم
خنده هایم را پشت اخم های روزگار
آرزوهایم را گوشه دلم.
کودکی نکردم
تا زودتر بزرگ شوم
تا زودتر مرد شوم
چون شنیده بودم
زمانه حرفهایش مردانه است
و چه سخت می گذشت.
افسوس که حالا می بینم
دنیا به آواز سوتک کودکی می رقصد
و زیر سم اسبان چوبی پسرکی
چه راحت له می شود
حالا دنیا در نظرم
چقدر بچگانه …..
_________________________________
واقعاً چه جوری باید الگوی زندگیمون رو اصلاح کنیم؟
پ.ن (پیش نوشت) :
۱٫ دوست عزیزم خواستند تا از همه بخوام این پستشون رو بخونین و نظرتونو حتماً بگین.
۲٫ مرحله چهارم مسابقه عکاسی رو می تونین از وبلاگ آقا سینا ببینین و داوری کنین.
۳٫ متن آبی رنگ پست قبلی از شهید بزرگوار “مرتضی مطهری” بود. ازکتاب حماسه حسینی. که به دلایلی از عمد اون موقع ننوشتم این متن واسه ایشونه.
_________________________________________
به دعوت عرفان ( مدیر وبلاگ زمزم دل ) که به مدت یه ماه قراره از این دنیای مجازی دور باشن، می خوام از اصلاح الگوی مصرف بنویسم.
از این به بعد :
- وقتی وضو می گیرم، شیر آب رو به اندازه ی شیر سماور باز می کنم و بعد از هر بار شستن صورت یا دست، شیر آب رو می بندم.
- از اونجایی که در زمینه ی دوست داشتن و خوردن تنقلات حریف ندارم؛ از این به بعد در مصرف تنقلات و خرج بی رویه ی پولِ بی گناه بابا؛ صرفه جویی می کنم. ( از این به بعد با خودم صبحانه می برم دانشکده )
- در خرید پوشاک تجدید نظر و صرفه جویی می کنم.
باشد که مورد توجه حضرت حق تعالی قرار گیرد!![]()
___________________________________
راستی :
با توجه به سال اصلاح الگوی مصرف و صرفه جویی پیشاپیش عید فطر، عید غدیر، شب یلدا، نوروز ۸۹، تولدم، تولدت، پیوندتان و قدم نورسیده مبارک! نور به قبرتون بباره! ![]()
آن قدر مات و مبهوت می ماند آدم که نمی داند چه بگوید ….
بازم نمی دونم چی باید بگم اما :
تسلیت مرا از صمیم قلب بپذیرید آقا سینا
_______________________________
راستی دوستان، ساقی یه ختم قرآن گذاشته توی وبلاگش؛ اگه مایل هستین شرکت کنین.
امسال هم همچون سالهای گذشته ۱۱ فروردین همه دانشآموختگان سمپاد یزد
از دور و نزدیک دور هم جمع میشوند تا تجدید خاطره کنند و دیدارها را تازه.
امسال مراسم ساعت ۱۶:۳۰ در محل سالن هلال احمر (قاسمآباد) برگزار خواهد شد.
لطفا به همه سمپادیهای دور و نزدیک خبر دهید. منتظر حضور شما هستیم. اطلاعات بیشتر در سایت سمپاد
یاد دو سه بار رفتن عرفان افتادم و یه بار رفتن ساقی و رفتن پری سا! عرفان هر بار بعد از یکی دو هفته برگشت و ساقی هم حدودا بعد از سه هفته آدرس جدیدش رو بهم داد و ازم خواسته بود تا دیگه آدرس جدید رو لینک نکنم. پری هم به کل جا گذاشت و رفت. هر بار از رفتن هرکدومشون خیلی دلخور می شدم و ناراحت. اما خیلی هم به روی خودم نمی آوردم، چون می دونستم هیچ کی واسه همیشه اینجا نمی مونه … باید یاد بگیرم دوری دوستانو تحمل کنم هون جوری که تا حالا دوری خیلی ها رو تحمل کردم و می کنم …
از همه زبباتر برام این ارتباطاییه که بین بچه های وبلاگی می بینم، که فکر کنم من زیاد وارد این رابطه هاشون نشدم و احتمالاً به خاطر اخلاق خودمه؛ شاید جوری رفتار کردم که مثل دنیای واقعی، کسی منو اونجوری که هستم نمی شناسه …
وقتی این زنجیری که بین وبلاگای خودم، ساقی، عرفان، مینا، پری سا، حباب، سیده و مریم کشیده شده و جمع صمیمیشون، از اینکه دونه دونه پستای همدیگه رو می خونن و بگو و بخند دارند، بحث می کنن و … لذت می برم. می گم کاش میشد منم یکی باشم مثل اونا …
وقتی زنجیری که بین وبلاگای بهمن، حسن و زهرا بافته شده رو می بینم، لذت می برم.-احتمالاً این زنجیر ادامه داره و من بی خبرم-
وقتی زنجیر بین دوستای حقیقی و وبلاگی مجید، تایتانیک و مهدی رو می بینم سر حال میام.-که البته این سه نفر یه کم درگیر مسائلی هستن که خیلی کم می تونن به وبلاگا سر بزنن-
وقتی زنجیر محکم بین دوستای واقعی و وبلاگی آقا پسر، علی، منفی۳۰، سید مهدی رو می بینم، کلی مشعوف می شم.
وقتی آبجی منیره رو می بینم که هر جا می ره کلی دوستای مهربون و بامعرفت داره، خوشحال می شم. اینقدر دوستای خوبش زیادن که نمی تونم مثل قبلیا دونه دونه لینک بذارم.
و وقتی خودم رو می بینم …….
_________________________________________
دیشب؛ کامپیوتر رو خاموش کردم و رفتم که بخوابم، به خاطر مسائلی که تازگیا واسم پیش اومده، حرفایی که یه دختره دیشب بهم می زد و چند تا دیگه مسئله که دیشب یه جا پیش اومد؛ یهو ترس تمام وجودمو گرفت. یادم به دوران بچگیم افتاد و ترساش، خوب شد زود خواب رفتم وگرنه مثل بچگی هام، اینقدر آشفته می شدم که تا چند روز اثرات بدش تو ذهنم می موند. فکر می کنم چند سالی می شد که همچین حسی نیومده بود سراغم.
تازگیا ذهنم بدجوری درگیر بعضی مسائل می شه، باید مشغولش کنم به چیزای دیگه ….
_________________________________________
اگه این حرفا رو نمی زدم، سبک نمی شدم. ببخشین اگه زیادی حرف زدم و یه کم نامفهوم!