وقتی تو نیستی

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۲:۲۴ ق.ظ | تاریخ : ۳۱ خرداد ۱۳۸۸

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونان که بایدند

نه باید ها

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخوانم

عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره میکنم

باشد برای روز مبادا

اما در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه میداند

شاید امروز نیز روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونان که بایدند

نه باید ها

هر روز بی تو روز مباداست

آیینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند

آیینه ها که دعوت دیدارند

دیدارهای کوتاه

از پشت هفت دیوار

دیوارهای صاف

دیوارهای شیشه ای شفاف

دیوارهای تو

دیوارهای من

دیوارهای فاصله بسیارند

آه..

دیوارهای تو همه آیینه اند

آیینه های من همه دیوارند

قیصر امین پور

_____________________________________________

برای ۵ سال خواهد رفت؛ همین فردا …



تحت دسته : دل گرفت ، شعر نوشت

می رم که نباشم

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱:۱۴ ق.ظ | تاریخ : ۲۲ خرداد ۱۳۸۸

می رم که نباشم …

شاید این طوری بهتر باشه.

واسه یه مدت نامعلوم ( شاید کوتاه؛ شاید بلند اما بر می گردم )

هر کجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچهای غربت؟

بدروووووووووووود



تحت دسته : دل گرفت ، شعر نوشت

مسافر

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۱:۵۶ ب.ظ | تاریخ : ۲۰ خرداد ۱۳۸۸

می رم وبلاگ یکی از دوستان؛ تکه ای از شعر سهراب …

یاد خاطرات سفر مشهد …

عقب اتوبوس … من و فاطمه و عارفه و ملیحه …

و من با صدای بلند می خواندم؛ شعر سهراب را : مسافر!

و در بعضی قسمت ها حس می کردم، همه به فکر فرو رفته اند ….

بلند می خوانم، و با صدایی غم دار

” نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
چه سیب های قشنگی
حیات نشئه تنهایی است
و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
و نوشداروی اندوه ؟
صدای خالص اکسیر می دهد این نوش
و حال شب شده بود
چراغ روشن بود
و چای می خوردند
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
چه قدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی

دچار یعنی

…. عاشق”

همه به فکر فرو رفته اند ….

بی وقفه و پی در پی ورق می زنم و می خوانم؛ با صدایی بلند …

باز سکوتی مبهم، لحظه هایی سنگین …


عبور باید کرد .
صدای باد می آید، عبور باید کرد.
و من مسافرم ، ای بادهای همواره!
مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید.
مرا به کودکی شور آب ها برسانید.
و کفش های مرا تا تکامل تن انگور
پر از تحرک زیبایی خضوع کنید.
دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر
در آسمان سپید غریزه اوج دهید.
و اتفاق وجود مرا کنار درخت
بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک.
و در تنفس تنهایی
دریچه های شعور مرا بهم بزنید.
روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.
حضور “هیچ” ملایم را
به من نشان بدهید.”

عجب حس عجیبی میده به آدم این موسیقی سایت سهراب سپهری

کاش می تونستم آهنگشو بذارم اینجا. هیچی کی می تونه واسم این کارو انجام بده؟



تحت دسته : خاطرات ، شعر نوشت

جهنم سرگردان

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۴:۵۵ ب.ظ | تاریخ : ۲۰ خرداد ۱۳۸۸

شب را نوشیده‌ام .

و بر این شاخه‌های شکسته می‌گریم.

مرا تنها گذار

ای چشم تبدار سرگردان!

مرا با رنج بودن تنها گذار.

مگذار خواب وجودم را پرپر کنم.

سهراب سپهری

_____________________________

بی ربط نوشت :

توی عمرم امتحان به این مزخرفی نداده بودم.

برگه رو گذاشتن جلوم؛ انگار نه انگار که ۶۰۰-۷۰۰ صفحه خوندم؛ هیچ چیز یادم نبود. فقط دو نمره از بیست نمره بلد بودم؛ فقط دو نمره!!!

هر چند با کمک دوستام پاس میشم اما … خاطره اش واسه همیشه تو ذهنم می مونه.



تحت دسته : شعر نوشت

به کجا چنین شتابان

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱:۴۱ ب.ظ | تاریخ : ۱۹ خرداد ۱۳۸۸

نمی دونم چرا این شعر شده ورد زبونم؟!


به
کجا چنین شتابان ؟


گون
از نسیم پرسید


دل
من گرفته زینجا

هوس
سفر نداری

ز
غبار این بیابان ؟


همه
آرزویم اما چه کنم که بسته پایم

به
کجا چنین شتابان ؟


به
هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم

سفرت
به خیر !‌ اما تو دوستی خدا را

چو
ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به
شکوفه ها به باران

برسان
سلام ما را

محمدرضا شفیعی کدکنی



تحت دسته : شعر نوشت

جنبش واژه زیست

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۱۲:۲۱ ق.ظ | تاریخ : ۳۱ فروردین ۱۳۸۸


فقط برای دلم که گرفته است :

پشت کاجستان ، برف.

برف، یک دسته کلاغ.
جاده یعنی غربت.
باد، آواز، مسافر، و کمی میل به خواب.
شاخ پیچک و رسیدن، و حیاط.

من ، و دلتنگ، و این شیشه خیس.
می نویسم، و فضا.
می نویسم ، و دو دیوار ، و چندین گنجشک.

یک نفر دلتنگ است.
یک نفر می بافد.
یک نفر می شمرد.
یک نفر می خواند.

زندگی یعنی : یک سار پرید.
از چه دلتنگ شدی ؟
دلخوشی ها کم نیست : مثلا این خورشید،
کودک پس فردا،
کفتر آن هفته.

یک نفر دیشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است.
و هنوز ، آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند.

قطره ها در جریان،
برف بر دوش سکوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس.

سهراب سپهری



تحت دسته : شعر نوشت

بارون

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۹:۰۱ ب.ظ | تاریخ : ۱۹ فروردین ۱۳۸۸

وقتی که باروون می باره، دلم می خواد یه دنیا راه برم زیر بارون.

به دوستم گفتم بیا زیر بارون راه رو با هم پیاده بریم؛ گفت سرده و مامان بزرگم منتظر. گفتم پس تنها می رم …گفت سردته دختر، سرما می خوری، تنها نرو … گفتم عاشق پیاده روی زیر بارونم … گفت با این بارون تا خونه خیس میشی. گفتم عاشق همین دیوونه بازی ام …

رفتم، زیر بارون، تنها، قدم زنان …

فکر می کردم با خودم چرا آدما اینقدر از بارون فراری ان؟!!!

یکی چتر گرفته بود بالای سرش، یکی کت، یکی نایلون، یکی … ماشینا با سرعت رد می شدن، خیابونا پر شده بود از تاکسی و آژانس و خط واحد …

بارون رو باید فهمید، باید لمسش کرد! حیف که ما آدما خیلی وقته همه چیزو فراموش کردیم؛ حتی خودمون …


چترها را باید بست.


زیر باران باید رفت.


فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.


با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.


دوست را، زیر باران باید دید.


عشق را، زیر باران باید جست.



زیر باران باید بازی کرد.


زیر باید باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت


زندگی تر شدن پی در پی ،


زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون”است.



تحت دسته : دل نوشت ، شعر نوشت