با سلام
هاستینگ محترم سرور رو عوض کرده بودند و یادشون رفته بود این وبلاگ هم روی سرورشونه. این شد که کل اطلاعات وبلاگ نیست و نابود شد. هاست رو عوض کردم ولی واسه بکآپ اطلاعات نتونستم کاری بکنم. از وبلاگ بلاگفا هرچی پست بود رو تونستم بریزم ولی خب اطلاعات این ۶ ماه اخیر فعلا در دست نیست. شاید بشه از طریقی پستها رو اورد ولی احتمالا نظرات برنمیگرده. خلاصه شرمنده آبجیه شدیم.
با تشکر : منیرهشون

قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچکسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
همچنان خواهم راند.
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا-پریانی که سر از خاک به در میآرند
و در آن تابش تنهایی ماهیگیران
میفشانند فسون از سر گیسوهاشان.
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
“دور باید شد، دور.”
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود.
هیچ آیینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد.
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.
دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجرههاست.“
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است.
بامها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری مینگرند.
دست هر کودک ده ساله شهر، خانه معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان مینگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف.
خاک، موسیقی احساس تو را میشنود
و صدای پر مرغان اساطیر میآید در باد.
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنیاند.
پشت دریاها شهری است!
قایقی باید ساخت.

دلنوشته ها رو می سپارم به شما … تا ……………. شهر پشت دریاها …
بر می گردم اما نه دیگه اینجا …
هیچ رفتنی بی دلیل نیست. همانند آمدن ها!

تا درودی دیگر …
* عقیده دارم انسان “ممکن الخطا“ست نه “جایز الخطا”. و موقعی که متوجه خطاش شد، باید خطای خودش رو بپذیره و درصدد جبرانش بربیاد.
* اقرار می کنم در پست “بهترین دوست تو اوست“ اشتباه بزرگی کردم. و امروز متوجه این اشتباه و علتش شدم.
دوست داشتنی ترین دوست و برادرم کسی است که عیب هایم را به من هدیه دهد. امام صادق(ع)
* عارفه با یه سوال، بحثی شیرین و آموزنده رو شروع کرد و در پی اون، حرفامون بسیار دوستانه و مهربانانه، پیرامونِ گوشزد کردن عیب ها و پیشنهاد راه حل برای رفع این عیوب گشت. حرفایی که مثل طلا می مونن، پر از ارزشن. به قول فاطمه “هر چند وقت یکبار لازمه همچین بحثایی بین دوستان انجام بشه.”
* بین همین بحث ها علت اشتباهم رو یافتم. اونم اینکه توی سفر کاشان، نه من شرایط دوستام رو درک کردم، و نه اونا شرایط من رو. و همین کلی سوء تفاهم و ناراحتی بینمون پیش آورد.

خوشحالم از اینکه باز دوستامو پیدا کردم، به حرفاشون گوش دادم و به حرفام گوش دادن. خوشحالم که دوستایی دارم که عیب هام رو بهم می گن.
با آموزش لهجه یزدی موافقین؟ 
درس اول
اصطلاحات و کلمات کاربردی برای سرو و صرف غذا
کمچلی /kamchali/ : ملاغه
دُوری /dowri/ : بشقاب
کماجدون /komAjdun/ : دیگ بزرگ
تُرُش بالا /torosh bAlA/ : آبکش
پیاله /piyAla/ : کاسه کوچک
اُوگوشت /owgusht/ : آبگوشت
یَتا چَکیدُک /yatA chakidok/ : مقدار کمی (برای مایعات)
یَتا پِسُّک /yatA pessok/ : مقدار کمی (برای جامدات)
شولی /shuli/ : خوراک یزدی شامل سبزیجات و حبوبات (اغلب عدس) که معروف شده به آش یزدی. چون غیریزدی ها چیزی شبیه شولی ندارند، به آن آش یزدی گویند. شولی با توجه به محتویات آن انواع و اقسامی دارد مثل شولی پَرُک، شولی سرکه، شولی شلغم، شولی باقلا و … .
* در صورتی که شماها مشتاق ادامه ی آموزش باشین، ادامه می دم. وگرنه به همین یه جلسه! بسنده می کنم. ![]()
خوانندگان عزیز؛ انتقادات و پیشنهادات پذیرفته می شود. 
هم شهریان عزیز؛ نیازمند یاری سبزتان هستم. (مطلب قابل ویرایش است
)
_ بابا! استخونام درد می کنه.
+ کدوم استخونت؟
_ کمرم، زانوم، استخونای پام؛ اصلاً انگار استخونای تمام تنم درد می کنه. تا حالا هم از درد* خواب نرفتم.
… و بابا داروش رو می گه …
( دلم می خواد فریاد بزنم و بگم اما درد*ی که باعث شده خوابم نبره، هیچ کدوم اینا نیست. توی داروها، دارویی برای دردِ دل ندارین؟ )
به یاد آن روزهایی که نوشته بودم : من دل درد ندارم؛ دردِ دل دارم.
وقت امتحانا رسیده و من بیش از اینکه نگران خودِ امتحانا باشم، نگران اتفاقاتی هستم که موقع امتحانا برام پیش میاد …
با کوچکترین اتفاقی نگران می شم. نگران روحی که تاثیرشو روی امتحانات ترم قبلم واضح تر از همیشه دیدم …
و تو چه می دانی من چه می گویم؟!!
(جهت منحرف کردن اذهان از نوشته ی بالا! :دی )
همین چند لحظه پیش :
امتحان ساعت ۱ ه؟
آره؛ ۱۳
خوب شد گفتی، وگرنه قرار بود همین الآن حاضر بشم، برم دانشکده!
از تو اصلاً بعید نیست.

پرده را برداریم :
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.
چیز بنویسد.
به خیابان برود.