حرف‌هایی راجع به مهریه

نوشته شده بوسیله : مه‌‏بانو در ساعت ۱۰:۵۱ ب.ظ | تاریخ : ۵ بهمن ۱۳۹۰

زیاد پیش اومده بود می‌خواستم راجع به مهریه و فلسفه‌ش و … بیش‌تر بدونم که ام‌روز چیزی باعث شد بالاخره برم دنبال‌ش و مقداری در موردش مطالعه کنم. گفتم بد نیست بعضی از چیزایی که برداشت کردم رو با شما به اشتراک بذارم.

رسول خدا(ص) در این باره می‏فرماید: «بهترین زنان امت من، زیباترین آنها از نظر چهره، و کم مهرترین آنها هستند».

امام صادق(ع) نیز فرموده است: «همانان از برکت زن، کم بودن مهریه‏اش و از بدیُمنی او، زیادی مهرش است»

شهید مطهری در این باره می‏فرماید:
آیا علت این‌که پیامبر برای زنان خود مهر قرار می‏داد، این بود که می‏خواست به آنها در مقابل خودش وثیقه مالی بدهد؟ و علت اینکه در ازدواج علی(ع) و فاطمه(س) مهر قرار داد، این بود که می‏خواست برای فاطمه(س) در مقابل علی(ع) یک وثیقه مالی و وثیقه اطمینان فکری بگیرد؟ اگر چنین است، پس چرا پیغمبر اکرم(ص) زنان را توصیه کرد که متقابلاً مهر خود را به شوهر ببخشند و برای این کار پاداش‏ها ذکر کرده است. به علاوه، چرا توصیه کرد حتی الامکان مهر زنان زیاد نباشد؟ آیا جز این است که از نظر پیغمبر اسلام(ص)، هدیه زناشویی مرد به نام مهر، و بخشش مهر از طرف زن به مرد، موجب استحکام الفت و علقه زناشویی می‏شود؟ با این وجود این، به هیچ وجه نمی‏توان گفت نظر اسلام از مهر این بود که وثیقه‏ای در اختیار زن قرار دهد.

حقوق زن در اسلام، صص ۴۴۸ و ۴۴۹

 رسول گرامی اسلام(ص) می‏فرماید: «شومی و بدقدمی زن، به سنگین بودن مهر اوست». همچنین امام علی(ع) در این باره می‏فرماید: «مهریه زنان را گران و سنگین نکنید که دشمنی در پی خواهد داشت».

سخنان مقام معظم رهبرى در این باره شنیدنی است:
هر چه مهریه کمتر باشد، به طبیعت ازدواج نزدیک‏تر است؛ چون طبیعت ازدواج، معامله نیست، خرید و فروش که نیست، اجاره دادن که نیست؛ زندگی دو انسان است. این ارتباطی به مسائل مالی ندارد. ولی شارع مقدس، یک مهریه‏ای را معین کرده که باید یک چیزی در این میان باشد، اما نباید سنگین باشد. بایستی عادی باشد. به گونه‏ای باشد که همه بتوانند انجام دهند. اینکه می‏بینید ما گفتیم ۱۴ سکه بیشتر را عقد نمی‏کنیم، نه برای این است که چهارده سکه بیشتر، اشکال در ازدواج ایجاد می‏کند، خیر؛ این برای این است که آن جنبه معنوی ازدواج غلبه پیدا کند بر جنبه مادى.
مثل یک تجارت و معامله نباشد. اگر کسی برای دختر خود اهمیت قائل است، یا دختری برای خود ارزش قائل است، راهش این نیست که بگوید باید مهریه ما را زیاد کنید. مهریه هر چقدر کمتر باشد، جنبه انسانی این پیوند بیشتر است. کسانی که مهریه دخترشان را برای احترام به دخترشان بالا می‏برند، اشتباه می‏کنند. این احترام نیست؛ این بی‏احترامی است. بعضی خیال می‏کنند مهریه سنگین، به حفظ پیوند زناشویی کمک می‏کند. این خطاست اشتباه است. اگر خدای ناکرده این زن و شوهر نااهل باشند، مهریه سنگین هیچ معجزه‏ای نمی‏تواند بکند.

مطلع عشق، صص ۱۲۶ و ۱۲۷

خط‌کش آدم‌ها

نوشته شده بوسیله : مه‌‏بانو در ساعت ۱۰:۲۸ ق.ظ | تاریخ : ۳ بهمن ۱۳۹۰

می‌‌گفت هر آدمی خط‌کشی داره که باهاش همه‌چیز رو اندازه می‌زنه. می‌گفت ما آدما همیشه داریم با خط‌کش آدمای اطراف‌مون اندازه می‌خوریم. می‌گفت خط‌کش دیگران همیشه هست امّا تو با خط‌کش دیگران زندگی‌تو اندازه نزن؛ همیشه از خط‌کش خودت برای زندگی‌ت استفاده کن.

پ.ن: عکس از خودم نیست.



تحت دسته : اجتماعی ، او نوشت

یکی باشد که بفهمدت

نوشته شده بوسیله : مه‌‏بانو در ساعت ۴:۵۹ ق.ظ | تاریخ : ۱ بهمن ۱۳۹۰

آدمی گاهی فقط می‌خواهد یکی باشد که بیاید بزند روی شانه‌اش و بگوید: “می‌فهمم‌ت”. یکی باشد فقط. مهم نیست چه کسی. مهم آن عمقِ درکی‌ست که آن کس با گفتنِ “می‌فهمم‌ت” به تو می‌فهماند. که بفهمی یکی هست که درک می‌کند. یکی هست که می‌داند چه می‌گویی، چه می‌کشی، چه می‌خواهی.

دوست داشتم یکی بزند روی شانه‌ام و بگوید: “می‌فهمم‌ت”. همین.

پ.ن:
لطفن جوگیر نشوید در نظرات برای‌م بنویسید می‌فهمم‌ت. آن می‌فهمم‌ت از این می‌فهمم‌ت‌ها نیست.


تحت دسته : دل نوشت

نگاهِ من

نوشته شده بوسیله : مه‌‏بانو در ساعت ۱۱:۲۴ ق.ظ | تاریخ : ۲۹ دی ۱۳۹۰

هر وقت نگاه به بلندی کوهی می‌کنی سرت را به بالا می‌اندازی
و وقتی که درّه‌ای در پیش داری سرت را به پایین
و هنگامی‌که راه هم‌وار و مستقیم است سرت به مقابل است

.

.

.
نگاهِ من دست خودم نیست …



تحت دسته : دل نوشت

دل‌م می‌خواهد …

نوشته شده بوسیله : مه‌‏بانو در ساعت ۶:۱۶ ق.ظ | تاریخ : ۲۷ دی ۱۳۹۰

نشاندم‌ش روی صندلیِ چوبی، پشتِ آن میزِ تحریری که از دوران راهنمایی داردش؛ خودم هم ایستاده‌ام روبه‌روی‌ش، زل زده‌ام به چشمان‌ش و می‌گویم چرا کاری را نمی‌کنی که باید، نه کاری که دل‌ت می‌خواهد؟ چشم‌های‌ش را از چشمان‌م بر نمی‌دارد، انگار میخ‌کوب‌ش کرده‌اند، تاکنون این‌قدر سراپاگوش ندیده بودم‌ش. توجّهی به نگاهِ سنگین‌ش نمی‌کنم؛ ادامه می‌دهم تو نباید بگذاری سرت به سنگ بخورد و بعد دردی که داری را مرهمی بیابی، باید قدم‌هایت را محکم در راهی برداری که مطمئن است. که اگر هزار نفر هم بیایند و بخواهند راه را زیر سؤال ببرند و تو را خاطی بدانند، دل‌ت، ذهنت قرص باشد. که خیال‌ت راحت باشد به‌ترین کاری را کردی که می‌توانستی. گفتم و گفتم و گفتم؛ و هزار حرفی که مدّت‌ها بود به زبان نیاورده بودم را به او گوش‌زد کردم. نمی‌خواستم دو روز دیگر دل‌شکسته و پژمرده ببینم‌ش. دوست‌ش داشتم که آن‌گونه رک و راست و تلخ سخن می‌گفتم. دوست‌ش داشتم که بغض در گلوی‌م را پنهان کرده بودم و به چهره‌ی نگران‌ش توجّه نمی‌کردم. گفتم بگذار برای یک بار هم که شده بنشیند با خودش روراست دو دو تا چهارتا کند و در راهی قدم بردارد که باید، نه کاری که دل‌ش می‌خواهد!

حرف‌های‌م که تمام شد، سرش را بین دو دست‌ش گرفت و نگاه‌ش را به پایین دوخته بود. چشم‌های‌ش را نمی‌دیدم تا بتوانم آن‌چه در دل‌ش می‌گذرد را بخوانم، شاید داشت سعی می‌کرد اشکی که در چشم‌های‌ش جمع شده بود را از من پنهان کند. آن‌قدر حرف زده بودم که یادم رفته بود برای‌ش ژله و بستنی و پفک خریده‌ام. خیلی خون‌سرد و عادی صدای‌ش کردم. گفتم ببخشید پرحرفی کردم، اوّل ژله‌ی زرد را بخوریم یا صورتی؟ سرش را بالا آورد، از جای‌ش بلند شد و پاکتِ روی میز را برداشت. انگار حرف‌های‌م را نمی‌شنید. کشویِ میز را کشید جلو و قوطی کبریت را از داخل‌ش برداشت. گفت باید بسوزانم‌ش. از پلّه‌ها بالا رفت، و بعد وارد حیاط شد. یک سیخ کبریت بیرون آورد، سرش را به بدنه‌ی قوطی کشید و گوگردِ قرمزِ نوکِ کبریت شعله‌ور شد. آبی، زر، نارنجی، قرمز؛ اصلن مگر مهم بود که رنگ شعله‌ی آتش چه بود؟ او آتش را به جانِ پاکتی انداخته بود که نمی‌دانستم چه در درون‌ش هست ولی می‌دانستم کاری را می‌کنم که باید، نه کاری که دل‌م می‌خواهد.

خوش‌حال بودم که خودم را روبه‌روی خودم قرار دادم و راهی را خواهد رفت که باید، نه آن‌چه دل‌م … مگر مهم است که دل‌ش چه می‌خواهد؟



تحت دسته : دل نوشت