امروز، روز تولد

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۷:۲۷ ب.ظ | تاریخ : ۱۹ اسفند ۱۳۸۸

فکر می کردم می تونم یه مطلب خوب بنویسم اما مثل اینکه نمی تونم. جواب سوال پست قبلم رو می تونین از روی لینکای زیر پیدا کنین :

تولد

تولدش مبارک!

درسته؛ ۲۱ سال پیش ساعت ۷/۵-۸ صبح بود که پامو توی این روزگار غریب گذاشتم و هر سال به این بهانه، این روز، یه روز خاص میشه برام. ممنون بابت تمام محبت هایی که بهم داشتین … هیچ هدیه ای بزرگتر از این نبود که فهمیدم هنوز هم هستن کسایی که به یادم اند و بودنم، آمدنم براشون مهمه. یه دشت پر از گل یاس تقدیم به شما …

بعد نوشت :
*  چیزی رو که بایدمی فهمیدم، فهمیدم؛ هر چند تلخ. اما دونستن بعضی چیزا لازمه.
** از اونجایی که شنبه عازم سفرم (مناطق جنگی)، معلوم نیست دفعه بعد که میام اینجا، کِی باشه … حلال کنید …


تحت دسته : دل نوشت

۱۹ اسفند

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۷:۳۶ ب.ظ | تاریخ : ۱۸ اسفند ۱۳۸۸

از ۱۹ اسفند چه می دانید؟

یا

۱۹ اسفند شما را به یاد چه می اندازد؟

پ.ن:
* هر گونه تقلبی مجاز می باشد.
** نظرات پس از یک روز به نمایش گذاشته خواهد شد.


تحت دسته : دل نوشت

تو جفای خود بکردی و نه من نمی​توانم

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۶:۴۸ ب.ظ | تاریخ : ۱۷ اسفند ۱۳۸۸

چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان
تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشاهی

سعدی

پ.ن :
یادم باشه؛ جز خدا، به کس دیگه ای نباید پاسخگو باشم.


تحت دسته : ادبی

عصای سفید

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۸:۰۰ ب.ظ | تاریخ : ۱۶ اسفند ۱۳۸۸

+ دوران دبیرستان؛ دوستی داشتم که وقتی حواسم نبود، زیاد بهم خیره می شد. انگار می خواست یه چیزی رو بفهمه. همیشه واسم سوال بود چی توی صورتم می بینه که این طور بهش دقت می کنه؟ آخر یه روز اومد جلو و گفت : محبوب! چی پشتشونه؟ گفتم چی؟ گفت چشماتو می گم، حالت عجیبی دارن، انگار دائم دنبال یه چیزی می گردن، یه علامت سوال گنده پشت اون چشماست.

بعدها از زبان چند نفر دیگه هم شنیدم که وقتی به چشمام نگاه می کنن، یه حس عجیبی پشتش می بینن!*

+ همین که وارد اتاق شدیم، چشم هامون از تعجب گرد شده بود. می دونستیم به جامعه ی نابینایان می ریم اما باورمون نمی شد همه ی دست اندرکارانش نابینان. تا چند لحظه هر سه مون هنگ کرده بودیم. هر کدوم به طریقی چشمامون رو می دزدیدیم …** شرمنده شده بودم، شرمنده ی خدا!

کمی بعد یادم اومد یه جا شنیده بودم؛ نابیناها، درسته که نمی بینن، اما حسشون خیلی قویه. حتی خیلی خوب متوجه می شن داری بهشون نگاه می کنی یا نه. با یادآوری این مطلب، تمام سعیم رو می کردم موقعی که باهام صحبت می کنن، به چشماشون نگاه کنم.

پ.ن:
* نمی دونم چرا یهو به یاد شنیده هام، در مورد چشمام افتادم؟!
**  با اعضای جامعه نابینایان جلسه ای داشتیم، بابت ادامه ی اختراعمون. به یاری خدا می خوایم برای تکمیل “دستگاه تشخیص اسکناس برای نابینایان” دست به کار شیم.
*** معاشرت با بعضی آدم ها خیلی لذت بخشه؛ مثل معاشرت با عطیه و همسرش حامد … (می دونم این جا رو می خونین؛ خواستم بابت دست انداختن پریشبتون تشکر کنم. خدایی خوب سر کارم گذاشتینا!)
متفاوت نوشت :
تو قسمت یادآوری های موبایلم نوشتم : “هر موقع هواشو کردی، برو بشین قرآن بخون تا آروم شی.” می خوام همه چیزو بسپارم دستِ خدا. خدایا! کمکم کن بتونم.


تحت دسته : دل نوشت

او

نوشته شده بوسیله : محبوبه در ساعت ۸:۱۰ ب.ظ | تاریخ : ۱۵ اسفند ۱۳۸۸

*
ماه را فقط برای
برای شب های تابیدنش می خواستی
همین که یک شب دلش گرفت
تو هم
مثل الباقی این جماعت؛
از ماه ِ شب های تنهاییت گریزان شدی
کاش لااقل
به اندازه یک نماز آیات
صبر می کردی …
(+)

**
دیده را فایده آنست که دلبر بیند
ور نبیند چه بود فایده بینایی را

***
فرق است میان آن که یارش در بر
با آن که دو چشم انتظارش بر در

****
وقتی روی لامپ تمرکز می کنم
لامپ می ترکد
اما وقتی روی تو …
بغضم …
(+)



تحت دسته : ادبی