twitter googleplus facebook instagram yahoo email rss
  •  
  • صفحه اصلی

مرد روزهای سخت

دسته بندی ها: دل نوشت
برچسب ها: بدون برچسب
دیدگاه: ۰ دیدگاه
انتشار در تاریخ : بهمن ۱۱, ۱۳۹۴

image

این چند هفته که مامان از حال بد بابا می گفتن هنوز باورم نمیشد، پریروز وقتی گفتن با مدیر بیمارستان زنگ زدن که هر جور شده بگین دکتر متخصص ببینتشون هم باورم نمیشد، دیروز صبح هم که تماس گرفتن و گفتن بابا رو بستری کردن هم هنوز باورم نمیشد، حتا وقتی خودم با بابا تماس گرفتم و گفتن صبح یه ذره تپش داشتن …
تا به مهندس سپردم یه تماس با مدیر بیمارستان بگیرن و ته و توشو در بیارن ببینیم بابا واقعاً ریه شون مشکل داره، قلبشون تپش داره یا چی …
وقتی مهندس تماس گرفتن و بهشون گفتن همه مشکلات ریه و تنفس و ورم و … از قلب بوده، باور کردم که بابا واقعاً مریضن و این مدت دائماً میگن مشکل خاصی ندارم و خوب میشم.
وقتی وارد بخش شدم و نگام افتاد به این نوشته دلم هُری ریخت و فهمیدم بیش از اونچه که فکر می کردم قضیه جدی ه …
دیشب بابا رو منتقل کردن به بیمارستان قلب و الآن هم منتظرن تپش قلبشون پایین بیاد تا آنژیوشون کنن. واسشون دعا کنین …
پ.ن:
متن روی در اینه:
همکاران محترم
لطفاً بنا به درخواست دکتر لطیف و نامساعد بودن حال آقای دکتر منتظری از ملاقات ایشان خودداری نمایید.
با تشکر

کابوس این روزا

دسته بندی ها: دل نوشت
برچسب ها: بدون برچسب
دیدگاه: ۰ دیدگاه
انتشار در تاریخ : بهمن ۴, ۱۳۹۴

*روزی چند بار این سوال رو می پرسم آیا ما داریم زندگی می کنیم یا اونا؟!
روزی چند بار از خدا می خوام این سختی رو از رو دوش و ذهن و روح من برداره و منو از این بی ظرفیتی رها کنه!
روزی چند بار به گذشته بر می گردم که چه جور فکر می کردم با بعضی کمبودها به راحتی کنار میام و تحملم بالاس؟
روزی چند بار می گم نذار تصوراتت از خودت از هم بپاشه، تو همون دختر محکم و صبوری که تو ذهنت ساخته بودی!
** دی روز که علیرضا با اشاره به ماشین جلویی ازم پرسید: محبوبه! اگه یهو بی هوا یه دونه از همین BMW ها بهت بدن چی کار می کنی؟
گفتم می فروشمش به جاش یه ماشین ارزون تر می خرم و باقیشو واسه خرید خونه و خرج زندگیمون نگه می دارم.
یه ذره فکر کردم و گفتم؛ شایدم کلاً بفروشم و دنبال خرید خونه باشم … نمی دونم.
گفت یعنی فقط خرج خودت می کنی؟
گفتم: آاها ، از اون نظر؟! نه. ۵٠ میلیونشو تو یه راه خیری، سر و سامون دادن یه زوج جوونی، خرجی یه بچه ی بی سرپرستی چیزی می ذارم کنار.
گفت فقط ۵٠ میلیونشو؟
گفتم شاید، شایدم نه. من که هیچ موقع این همه پول نداشتم که بدونم چی کار می کنم!
*** شب خواب می دیدم مامانم غصه دارن. آخه تمام دیشب فکرم مشغول اتفاقات دیروز تهران بود. مامان صبح ماشین بخرن، عصر ماشین بابا تصادف کنه و من تمام اون مسخره بازیا و برنامه هایی که ریخته بودم واسه گرفتن شیرینی ماشین رو از یادم بره.
صبح که پا شدیم، علیرضا بلند شد و با خنده گفت: خواب دیدم ما هم رفته بودیم تهرون مثل مامانت یه ماشین بخریم … لبخند زدم بهش و تو دلم خوشحال بودم که خواب اون شیرین بوده …

image

 
پ.ن:
غمِ بزرگی ندارم. از وضعیت کلی مون راضی ام. فقط از خدا خواستم هر جور که می گذره بگذره، فقط ما رو تو خرجی زندگی محتاجِ هیچ کی نکنه؛ حتا خانواده ها!

یک سال گذشت …

دسته بندی ها: دل نوشت
برچسب ها: بدون برچسب
دیدگاه: ۰ دیدگاه
انتشار در تاریخ : بهمن ۳, ۱۳۹۴

یک سال از روز اول خواستگاری گذشت و طبق قول و قرارم به خودم، سعی دارم دوباره نوشتنِ دل‌نوشته‌ها رو شروع کنم …

این بار قطعاً با دیدِ متفاوت‌تر، شخصیتِ متفاوت‌تر و نوشته‌هایِ متفاوت‌تر!

سلام!

IMG_84861

 

این نیز بگذرد

دسته بندی ها: دل نوشت
برچسب ها: بدون برچسب
دیدگاه: ۱۱ دیدگاه
انتشار در تاریخ : فروردین ۲۱, ۱۳۹۴

بدی اینستاگرام به اینه که همه گیر شده
هر سه تا خواهرام، دامادمون، همسرم، خاله م، هر سه تا زن دایی هام، دختر خاله م، دختر دایی م، دخترعمه و پسر عمه م و عروس عمه و … اون ور هستن.
مدتی میشه خاطراتم رو در قالب عکس اونجا ثبت می کنم و به خاطر همین وبلاگ نویسی م تقریباً به یه پست در یک ماه یا دو ماه رسیده.
امروز اومدم از حرفام بنویسم، دیدم اینستاگرام جاش نیس و چقدر از اینکه همه ازم خبر داشته باشن حس ناخوشایندی دارم.

دو شبه ناخودآگاه گریه می افتم. دیشب بعد از اینکه از علیرضا جدا شدم بی اینکه بدونم چرا و چی شده یهو دیدم بغض عجیبی گلومو گرفته. خواستم جلو اشکامو بگیرم دیدم بدترین کار سرکوب کردنشه. مسیرمو عوض کردم و صدای آهنگو بالا بردم و گذاشتم خیلی آروم صورتم خیس بشه.
امروز هم بعد از این روز خوب، دوباره وقتی از علیرضا جدا شدن و اومدم خونه، اشکم سرازیر شد.

زندگی خوبه، همه چی خوب پیش می ره ولی روزای پرفشاری ه. یکهو یه عالمه تغییر و نسئولیت وارد زندگیمون شده. دو تا آدم که ٢۶ سال تو شرایط متفاوت و با رفتار و … متفاوت بزرگ شدن به هم رسیدن و دارن با هم انس می گیرن. همه چی خوبه، همه چی رو به راهه، نه اختلاف بزرگی هس و نه غصه ای. فقط زندگی داره تغییر می کنه، خیلی خیلی داره تغییر می کنه و من فقط و فقط از بارِ این همه فشار و دغدغه فکری گاهی نیاز دارم تنها باشم، فکر کنم و مثل خیلی خانم های دیگه بی دلیل گریه کنم.

(عنوان ندارد)

دسته بندی ها: دل نوشت
برچسب ها: بدون برچسب
دیدگاه: ۶ دیدگاه
انتشار در تاریخ : اسفند ۱۱, ۱۳۹۳

همیشه تصورم این بود که یک عالم اتفاقات ریز و درشت، یک عالم درگیرى هاى کوچیک بزرگ، یک عالم آمادگى قبلى، یک عالم زمان، یک عالم رفت و آمد، یک عالم حرف و گپ و گفت و یک عالم چیزاى دیگه قراره باشه تا یه تغییر اساسى از نوع متأهل و متعهد شدن تو زندگى م پیش بیاد. اما وقتى دیدم فقط در عرض چند ساعت جنس نگاهم، احساسم، دغدغه م تغییر کرد بدون هیچ اضطراب و استرس و نگرانى، یادم به این خرف افتاد که ماها فقط فکر مى کنیم به خدا ایمان داریم …

این روزاى گذشته یه دوره از زیباترین دوره هاى زندگى بوده که خدا بهم نشون داد بیش از اونچه که فکرشو مى کردم و مى کنم باهامه. رد پاى خدا که مى گن همینه. همین دل آروم و بى استرس، همین آرامشى که سال ها فقط تصورش مى کردم و از آرزوهام رسیدن بهش بود.

بهم مى گن آدم اگه از شرایط خوبش بگه و اگه ازش تعریف کنه چشم مى خوره و نظر میافته تو زندگیش اما من اعتقاد دارم این ایمان به خدا رو باید جااااار زد و گفت آااااهاى، اونى که زمین و زمان رو خلق کرده، در آنى مى تونه زمین و زمان رو یکى کنه تا تو احساس کنى خوشبخت ترین آدم رو زمینى …

 

 

برای ثبت در تاریخ

دسته بندی ها: دل نوشت
برچسب ها: بدون برچسب
دیدگاه: ۱۱ دیدگاه
انتشار در تاریخ : بهمن ۲۴, ۱۳۹۳

به قسمت در ازدواج اعتقاد داشتم، ایمان پیدا کردم …

IMG_15141

 

پ.ن:

* ۵ – ۱۷ و ۱۹ بهمن ۹۳ را باید ثبت کرد در تاریخ …

برگه 1 از 147»

عکس‌های فوتوبلاگ من:


برای مشاهده سایر دل‌عکس‌ها اینجا کلیک کنید.



پُلِ ارتباطی

DellNeveshteha
مـَـه‌بانو در گوگل‌پلاس
میهمانان دل‌نوشته‌ها
  • کاربران حاضر: الان (2) نفر
  • بازدید امروز: (47) نفر
  • بازدید دیروز: (52) نفر
  • بازدید یکتا: (1605) نفر
  • کل بازدید صفحات(17431)

با قدرت Whitime

خوش آمدید , امروز سه شنبه, تیر ۸, ۱۳۹۵