twitter googleplus facebook instagram yahoo email rss
  •  
  • صفحه اصلی

اخلاقِ کارمندیِ خاله‌زنکی

دسته بندی ها: اجتماعی
برچسب ها: بدون برچسب
دیدگاه: ۰ دیدگاه
انتشار در تاریخ : آوریل 21, 2014

* صبح اوّل وقت، از وقتی آقای مرادی اومده توی اتاق، یک بند داره خانوم سین رو زیر سؤال می‌بره که چرا شما که توی آزمون استخدامی تعهد دادی ده سال توی شهرستان مهریز خدمت کنی بهش عمل نکردی و این کارِت یعنی ضایع کردن حق دیگران. آقای مرادی مردی جوون و حدودن ۳۳ سال‌ه س که از تهران برای بازرسی اومده یزد. معلوم‌ه حسابی توپِ آقای مرادی پُره. می‌گه: ما شنیدیم کسی حریفِ خانوم سین نمی‌شه. تا خانومِ سین طبقِ عادت‌ش میاد وسطِ حرفاش از خودش دفاع کنه، آقای مرادی می‌گه: اجازه بدین اوّل حرف‌م تموم شه، بعد. من که حسابی برام جای تعجب بود چطوری خانوم سین، با اون همه سر و زبون، حریفِ آقای مرادی نمی‌شه، نشستم روی صندلیِ کنار آقای مرادی و گه‌گاه به کمکِ خانوم سین می‌اومدم. خانوم سین شروع می‌کنه به دفاع که من اگه نرفتم مهریز، واسه این بوده که مدیر ازم خواسته یزد بمونم و این‌جا بهم احتیاج داشتن. ادامه می‌ده: اگه اون دوزاده نفری که اون سال توی آزمون استخدامی شرکت کردن، اعتراضی دارن، من که مشکلی ندارم، حتا همون اوایل هم وقتی اعتراض کردن، مسئول آزمون توی استانداری بهشون گفت ما حتّا حاضریم برگه‌های آزمون‌تون رو هم نشون بدیم بهتون که ببینین خانوم سین بالاترین نمره رو آورده. و حالا هم اگه ادعایی دارن، همه‌شون با هم بیان توی جایگاه من بشینن، ببینم می‌تونن همه‌ی کارایی که من براشون انجام می‌دم رو انجام بدن؟ اگه اونا اومدن پشت سر من حرف زدن، می‌خوام بدونم هیچ کدوم بهتون گفتن که اگه سه سال پیش، من نمی‌رفتم و روی کارشون نمی‌دویدم، اصلن حقِ شرکت توی آزمون رو داشتن؟ گفت و گفت و گفت و آخر هم گفت: اگر اونا از من خوششون نمیاد و میان پشت سرم هی حرف می‌زنن واسه این‌ه که من با هیچ‌کی رودرواسی ندارم. اونا می‌خوان کوتاهی‌های خودشون رو بندازن گردن من. با همه‌ی این‌ها، من که مشکلی ندارم، می‌رم مهریز خدمت می‌کنم. الآن‌شم هفته‌ای دو روز می‌رم مهریز و اگه یزد موندم، واسه این‌ه که مدیر تشخیص‌ش این بوده که باید این‌جا بمونم.

* میونِ این همه بحث که حدود یه ساعتی طول کشید، هیچ چیزی جالب‌تر از این نبود که خانوم سین گفت: آقای مرادی؛ من با این همه زبون، اعتراف می‌کنم جلوی زبونِ شما کم آوردم. در واقع برام جالب بود که خانوم سین چون مخاطب حرف‌های بازرس هست و نمی‌خواد حرف ناحق بزنه، ترجیح می‌ده خیلی جاهاشو سکوت کنه و جواب منطقی بده.

* ظهر، دم رفتن وقتی اومدم از خانوم سین خداحافظی کنم. گفت همین الآن پیش مدیر بودم که آقای مرادی منو دیده و می‌گه: چی کار کردین که مدیر ان‌قدر ازتون تعریف می‌کنه؟ گفتم چطور مگه؟ گفته من بعد از حرفای صبح و بازرسی که انجام دادم، فهمیدم که ایراد از کجاست. و همون‌هایی که پشت سر شما حرف زدن، کسایی هستن که باعث خیلی از مشکلات اداری شدن چون کارشون رو درست انجام نمی‌دن. بعد از اون اومدم پیش مدیر که همین‌ها رو بهش بگم، ایشون هم حسابی از شما تعریف کردن. خواستم بابت صبح معذرت‌خواهی کنم.

* به خانوم سین گفتم: اگه توی همه‌ی ادارات همه به اندازه‌ی تو کار می‌کردن و حرف‌هاشونو به جای این‌که پشت سر بگن، رک و راست می‌گفتن، ما این همه مشکل نداشتیم. اصلن واسه همین‌ه که خیلی‌ها از تو بدشون میاد. چون دو رو نیستی.

نمی‌دونم این چه رسمی‌ه که ما آدما قاضی‌هایِ پشتِ سرِ خوبی هستیم!

نور به قلب‌ت بباره

دسته بندی ها: دل نوشت
برچسب ها: بدون برچسب
دیدگاه: ۱ دیدگاه
انتشار در تاریخ : آوریل 19, 2014
گذاشته‌ام نور ببارد به گل‌دان‌م، به کفش‌م،
که زندگی بپاشد به راه‌م، به نفس‌م،
که روشن شود راه‌م، لب‌خندم.
.
.
.
گذاشته‌ام نور ببارد به قلب‌م …
IMG_40601

هرچه بادا باد!

دسته بندی ها: ادبی, اعتقادی, دل نوشت
برچسب ها: بدون برچسب
دیدگاه: ۲ دیدگاه
انتشار در تاریخ : آوریل 14, 2014

از یک روز به بعد صبور می‌شوی، توودار می‌شوی، آرام می‌شوی، قانع می‌شوی، صبور می‌شوی، صبور می‌شوی، صبور می‌شوی. خندان می‌شوی، بی‌آن‌که بهانه‌ای بخواهی. خوش‌دل می‌شوی،  بی‌آن‌که اتّفاقی افتاده باشد. سرگرم می‌شوی، بی‌آن‌که کسی در کنارت باشد. چیزهای کوچک برای‌ت بزرگ و زنده‌گی بخش می‌شوند و چیزهای بزرگ، کوچک و بخشی از روزگار. اتّفاقاتِ تلخ کم‌رنگ و کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شوند. محو می‌شوند. زندگی رویِ خوشِ آرام‌ش را نشان‌ت می‌دهد. اگر بخواهی. اگر چشم باز کنی. و اگر نخواسته باشی با زمین و زمان بجنگی. تلاش می‌کنی و نتیجه را می‌سپاری به دستِ باد. هر چه بادا باد!

IMG_33381

حقیقت‌هایِ مجازی

دسته بندی ها: دل نوشت
برچسب ها: بدون برچسب
دیدگاه: ۰ دیدگاه
انتشار در تاریخ : آوریل 13, 2014

دقیقن نمی‌دونم از روز پنجم عید دسترسی به اینترنت نداشتم یا ششم. این مدت از جی‌پی‌آراس ایرانسل استفاده می‌کردم و طبیعتن سرعتش ان‌قدر بالا نبود که من بخوام تمام کارای روزانه‌ای که انجام می‌دادم رو پیگیری کنم. مثلن ایمیل‌م رو چک نمی‌کردم (حالا بماند که این یکی رو سهون از قلم انداخته بودم :دی) دسترسی به فیدلی و پلاس هم نداشتم. اینستاگرام رو با کلی سلام و صلوات باز می‌کردم و از اون‌جایی که باید صد تا ختم قرآن می‌ذاشتم تا یه عکس رو آپلود کنه، بی‌خیال‌ش شدم. افزونه‌های گوشی‌م رو به روز نمی‌کردم و خلاصه استفاده‌م ختم شده بود به وایبر و گه‌گاه جی‌تاک.

ام‌روز اینترنت‌م رو راه انداختم، دیدم دویست و اندی ایمیل به همراه پنجاه و اندی اسپم، ۹۹+ نوتیفیکیشن پلاس، ۱۵۴ تا پستِ نخونده‌ی فیدلی، ۱۴ تا افزونه‌ی به روز نشده و کلی عکسِ ندیده‌ی اینستاگرام.

داشتم با خودم فکر می‌کردم چی می‌شه که آدمی که حتّا دو روز هم نمی‌تونسته بی‌اینترنت به سر ببره و نهایتن ۵ روز دوری‌ش رو تحمل می‌کرده، کارش به جایی می‌رسه که ۱۸-۱۹ روز با محدودیت شدید روبه‌رو بوده ولی خیلی هم یادش نمی‌کرده تا جایی که یادم می‌رفت ایمیلام رو چک کنم.

من فکر می‌کنم بخشی از این کاهش وابستگی برمی‌گرده به مشغولیت. امّا بخش عمده‌ای‌ش بر می‌گرده به تغییرِ دید آدمی نسبت به اینترنت و آدم‌های مجازی. یادمه یه زمانی اگه دو سه روز از دوستای مجازی خبر نداشتم یا مثلن اگه تعداد لایک‌های پلاس‌م کم می‌شد یا یه هفته می‌شد و پستی توی وب‌لاگ‌م نمی‌نوشتم، حس این رو داشتم که یه چیزی توی زندگی‌م کم شده یا از بین رفته و می‌افتادم دنبالِ راه حلِ تغییر وضعیت به حالت قبل. امّا الآن نه. طی مدت دو سه سال خودم رو متقاعد کردم که این دنیا، این آدما و این زندگی مجازی، تنها یه بخش کوچیکی از زندگی هستن که اگه اجازه بدم بیش از حدّ معمول روی زندگی اثر‌گذار باشن، هم آرامش روحی‌م از بین می‌ره و هم تعادل زندگیِ واقعی‌م به هم می‌خوره.

و فکر می‌کنم این یه روال طبیعی هست که توی زندگیِ خیلی از ما آدمایی که توی دنیای مجازی فعال‌یم، پیش میاد.

IMG_30641

 

از اوّلین عکس‌هایِبهاری ام‌سال …

حوّل حالنا الی احسن‌الحال

دسته بندی ها: اجتماعی, خاطرات
برچسب ها: بدون برچسب
دیدگاه: ۲ دیدگاه
انتشار در تاریخ : مارس 22, 2014

* مثل هر سال منتظرم؛ بی‌صبرانه، سال نو را در خانه‌ی آقایی و مادربزرگ، کنارِ خاله‌ها و دایی‌ها و بچه‌هایشان نو کنم. حاضر و آماده  منتظرِ بقیه در اتاق‌م نشسته‌ام. می‌شنوم که مادر می‌گوید: “بابا نمی‌آن، منتظر شماهام که بیاین و راه بیافتیم.” با خودم خیال می‌کنم باز پدر بدقلقی می‌کند که نمی‌آید. از اتاق‌م صدای‌م را بالا می‌برم و می‌پرسم: “چرا بابا نمیان؟!!”

- می‌رن بیمارستان.

دهان باز می‌کنم نق بزنم که “حالا دمِ سال تحویلی هم دست از سرِ کار و بیمارستان بر نمی‌دارن،! این چه رسمی است دیگر!” که هنوز کلامی از دهان‌م خارج نشده به خودم می‌آیم و این‌که چه کارِ قشنگی. لابد پدر می‌خواهند سال تحویلی به دیدارِ بیماران بستری  و پرستاران بروند دیگر. نظرم را عوض می‌کنم و می‌گویم: “منم با بابا می‌رم.” و رو به پدر: “بابا؛ می‌ذارین من‌م باهاتون بیام؟”

- نه بابا جون، نمی‌شه.

ولی انگار که نظرشان عوض شده باشد، ادامه می‌دهند:

- خیلِ خُب بیا. دوربین‌ت هم بردار.

همه راه می‌افتند که بروند و من برخلاف هر سال از همه‌ی اشتیاق‌م برای رفتن به خانه‌ی پدربزرگ می‌زنم و با پدر راهیِ بیمارستان می‌شوم. همین که وارد ICU می‌شویم، با دیدنِ سه پیرمردِ بستری، بغض گلوی‌م را می‌فشارد و در دل‌م دائم دعا می‌کنم: “خدایا، هیچ کس را زمین‌گیر و بیمار نکن …”

ICU، NICU، آزمایشگاه، CCU، تلفن‌خانه، جراحی؛ روی هم ۱۵ بیمار و ۲۲ پرستار …

به قولِ پدر خطاب به پرستاران؛ ارزشِ کارِ پرستاران در هم‌چین شب‌هایی که از بودن در کنار خانواده و مهمانی و سفره هفت‌سین می‌گذرند و به خدمت به بیماران می‌گذرانند، کم از دفاعِ رزمندگان در ایام جنگ ندارد.

IMG_29981

* الهی!

حوّل حالنا الی احسن‌الحال

در این سالِ پیشِ رو

تو بمان و دگران وای به حال دگران

دسته بندی ها: دل نوشت
برچسب ها: بدون برچسب
دیدگاه: ۰ دیدگاه
انتشار در تاریخ : مارس 17, 2014

سعی می‌کنم ننویسم از “تو”

و این

جان‌فرساترین کار دنیاست

IM_4692

 

پ.ن:

* امان از این روزهایی که پُرم از “تو” و نگرانیِ از دست دادن‌ت …

* شهریار باید می‌گفت: تو بمان و تو بمان و تو بمان … و شعرش را نیمه‌کاره رها می‌کرد. 

برگه 1 از 141»

عکس‌های فوتوبلاگ من:


برای مشاهده سایر دل‌عکس‌ها اینجا کلیک کنید.



پُلِ ارتباطی

DellNeveshteha
مـَـه‌بانو در گوگل‌پلاس
میهمانان دل‌نوشته‌ها
  • کاربران حاضر: الان (0) نفر
  • بازدید امروز: (113) نفر
  • بازدید دیروز: (141) نفر
  • بازدید یکتا: (5090) نفر
  • کل بازدید صفحات(17358)

با قدرت Whitime
دل‌نوشته‌های پیشین

خوش آمدید , امروز چهار شنبه, آوریل 23, 2014