twitter googleplus facebook instagram yahoo email rss
  •  
  • صفحه اصلی

هرچه بادا باد!

دسته بندی ها: ادبی, اعتقادی, دل نوشت
برچسب ها: بدون برچسب
دیدگاه: ۱ دیدگاه
انتشار در تاریخ : آوریل 14, 2014

از یک روز به بعد صبور می‌شوی، توودار می‌شوی، آرام می‌شوی، قانع می‌شوی، صبور می‌شوی، صبور می‌شوی، صبور می‌شوی. خندان می‌شوی، بی‌آن‌که بهانه‌ای بخواهی. خوش‌دل می‌شوی،  بی‌آن‌که اتّفاقی افتاده باشد. سرگرم می‌شوی، بی‌آن‌که کسی در کنارت باشد. چیزهای کوچک برای‌ت بزرگ و زنده‌گی بخش می‌شوند و چیزهای بزرگ، کوچک و بخشی از روزگار. اتّفاقاتِ تلخ کم‌رنگ و کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شوند. محو می‌شوند. زندگی رویِ خوشِ آرام‌ش را نشان‌ت می‌دهد. اگر بخواهی. اگر چشم باز کنی. و اگر نخواسته باشی با زمین و زمان بجنگی. تلاش می‌کنی و نتیجه را می‌سپاری به دستِ باد. هر چه بادا باد!

IMG_33381

حقیقت‌هایِ مجازی

دسته بندی ها: دل نوشت
برچسب ها: بدون برچسب
دیدگاه: ۰ دیدگاه
انتشار در تاریخ : آوریل 13, 2014

دقیقن نمی‌دونم از روز پنجم عید دسترسی به اینترنت نداشتم یا ششم. این مدت از جی‌پی‌آراس ایرانسل استفاده می‌کردم و طبیعتن سرعتش ان‌قدر بالا نبود که من بخوام تمام کارای روزانه‌ای که انجام می‌دادم رو پیگیری کنم. مثلن ایمیل‌م رو چک نمی‌کردم (حالا بماند که این یکی رو سهون از قلم انداخته بودم :دی) دسترسی به فیدلی و پلاس هم نداشتم. اینستاگرام رو با کلی سلام و صلوات باز می‌کردم و از اون‌جایی که باید صد تا ختم قرآن می‌ذاشتم تا یه عکس رو آپلود کنه، بی‌خیال‌ش شدم. افزونه‌های گوشی‌م رو به روز نمی‌کردم و خلاصه استفاده‌م ختم شده بود به وایبر و گه‌گاه جی‌تاک.

ام‌روز اینترنت‌م رو راه انداختم، دیدم دویست و اندی ایمیل به همراه پنجاه و اندی اسپم، ۹۹+ نوتیفیکیشن پلاس، ۱۵۴ تا پستِ نخونده‌ی فیدلی، ۱۴ تا افزونه‌ی به روز نشده و کلی عکسِ ندیده‌ی اینستاگرام.

داشتم با خودم فکر می‌کردم چی می‌شه که آدمی که حتّا دو روز هم نمی‌تونسته بی‌اینترنت به سر ببره و نهایتن ۵ روز دوری‌ش رو تحمل می‌کرده، کارش به جایی می‌رسه که ۱۸-۱۹ روز با محدودیت شدید روبه‌رو بوده ولی خیلی هم یادش نمی‌کرده تا جایی که یادم می‌رفت ایمیلام رو چک کنم.

من فکر می‌کنم بخشی از این کاهش وابستگی برمی‌گرده به مشغولیت. امّا بخش عمده‌ای‌ش بر می‌گرده به تغییرِ دید آدمی نسبت به اینترنت و آدم‌های مجازی. یادمه یه زمانی اگه دو سه روز از دوستای مجازی خبر نداشتم یا مثلن اگه تعداد لایک‌های پلاس‌م کم می‌شد یا یه هفته می‌شد و پستی توی وب‌لاگ‌م نمی‌نوشتم، حس این رو داشتم که یه چیزی توی زندگی‌م کم شده یا از بین رفته و می‌افتادم دنبالِ راه حلِ تغییر وضعیت به حالت قبل. امّا الآن نه. طی مدت دو سه سال خودم رو متقاعد کردم که این دنیا، این آدما و این زندگی مجازی، تنها یه بخش کوچیکی از زندگی هستن که اگه اجازه بدم بیش از حدّ معمول روی زندگی اثر‌گذار باشن، هم آرامش روحی‌م از بین می‌ره و هم تعادل زندگیِ واقعی‌م به هم می‌خوره.

و فکر می‌کنم این یه روال طبیعی هست که توی زندگیِ خیلی از ما آدمایی که توی دنیای مجازی فعال‌یم، پیش میاد.

IMG_30641

 

از اوّلین عکس‌هایِبهاری ام‌سال …

حوّل حالنا الی احسن‌الحال

دسته بندی ها: اجتماعی, خاطرات
برچسب ها: بدون برچسب
دیدگاه: ۲ دیدگاه
انتشار در تاریخ : مارس 22, 2014

* مثل هر سال منتظرم؛ بی‌صبرانه، سال نو را در خانه‌ی آقایی و مادربزرگ، کنارِ خاله‌ها و دایی‌ها و بچه‌هایشان نو کنم. حاضر و آماده  منتظرِ بقیه در اتاق‌م نشسته‌ام. می‌شنوم که مادر می‌گوید: “بابا نمی‌آن، منتظر شماهام که بیاین و راه بیافتیم.” با خودم خیال می‌کنم باز پدر بدقلقی می‌کند که نمی‌آید. از اتاق‌م صدای‌م را بالا می‌برم و می‌پرسم: “چرا بابا نمیان؟!!”

- می‌رن بیمارستان.

دهان باز می‌کنم نق بزنم که “حالا دمِ سال تحویلی هم دست از سرِ کار و بیمارستان بر نمی‌دارن،! این چه رسمی است دیگر!” که هنوز کلامی از دهان‌م خارج نشده به خودم می‌آیم و این‌که چه کارِ قشنگی. لابد پدر می‌خواهند سال تحویلی به دیدارِ بیماران بستری  و پرستاران بروند دیگر. نظرم را عوض می‌کنم و می‌گویم: “منم با بابا می‌رم.” و رو به پدر: “بابا؛ می‌ذارین من‌م باهاتون بیام؟”

- نه بابا جون، نمی‌شه.

ولی انگار که نظرشان عوض شده باشد، ادامه می‌دهند:

- خیلِ خُب بیا. دوربین‌ت هم بردار.

همه راه می‌افتند که بروند و من برخلاف هر سال از همه‌ی اشتیاق‌م برای رفتن به خانه‌ی پدربزرگ می‌زنم و با پدر راهیِ بیمارستان می‌شوم. همین که وارد ICU می‌شویم، با دیدنِ سه پیرمردِ بستری، بغض گلوی‌م را می‌فشارد و در دل‌م دائم دعا می‌کنم: “خدایا، هیچ کس را زمین‌گیر و بیمار نکن …”

ICU، NICU، آزمایشگاه، CCU، تلفن‌خانه، جراحی؛ روی هم ۱۵ بیمار و ۲۲ پرستار …

به قولِ پدر خطاب به پرستاران؛ ارزشِ کارِ پرستاران در هم‌چین شب‌هایی که از بودن در کنار خانواده و مهمانی و سفره هفت‌سین می‌گذرند و به خدمت به بیماران می‌گذرانند، کم از دفاعِ رزمندگان در ایام جنگ ندارد.

IMG_29981

* الهی!

حوّل حالنا الی احسن‌الحال

در این سالِ پیشِ رو

تو بمان و دگران وای به حال دگران

دسته بندی ها: دل نوشت
برچسب ها: بدون برچسب
دیدگاه: ۰ دیدگاه
انتشار در تاریخ : مارس 17, 2014

سعی می‌کنم ننویسم از “تو”

و این

جان‌فرساترین کار دنیاست

IM_4692

 

پ.ن:

* امان از این روزهایی که پُرم از “تو” و نگرانیِ از دست دادن‌ت …

* شهریار باید می‌گفت: تو بمان و تو بمان و تو بمان … و شعرش را نیمه‌کاره رها می‌کرد. 

من زمین‌م تو باهار

دسته بندی ها: اجتماعی, دل نوشت
برچسب ها: بدون برچسب
دیدگاه: ۱ دیدگاه
انتشار در تاریخ : مارس 16, 2014

* شاید از اون روز که حس کردم خیلی‌ها دارن حرفامو می‌شنون، کم‌تر حرف زدم. شاید از اون روز که حس کردم خیلی‌ها دارن مطالب‌م رو می‌خونن، کم‌تر نوشتم. شاید از اون روز که حس کردم خیلی‌ها دارن قضاوت‌‌م می‌کنن ساکت‌تر شدم. شایدم نه. دیدم توی این بیست و پنج سال حرف زدنا، نوشتنا، جز این‌که خیلی وقتا باعث دردسر بشه، جز این‌که خیلی وقتا راز‌هام برملا بشه، جز این‌که خیلی وقتا آدمای دور و برم رو خسته کنم، تنها فایده‌ش سبک شدن‌م بوده، قید سبک شدن‌م رو زدم و دایره‌ی آدمایی که حرفامو بشنون رو کوچیک‌تر کردم. امّا بازم یه روزی سرِ قضایای اخیر لب باز کردم به حرف زدن. فشار روم بود. فشارِ دو تا اتّفاقِ هم‌زمان. به هم ریختگیِ کار و به هم ریختگیِ احساس‌م.

* آدمِ پرحرفی هستم و خودم می‌دونم. چند سال‌ه دارم تمرینِ کم‌حرفی می‌کنم، الّا یه جا؛ پیشِ دوستایِ صمیمی‌م. خیلی برام جالب‌ه که همیشه صمیمی‌ترین دوستام، کم‌حرف‌ترین آدمای دور و برم بودن. شاید چون آدمای کم‌حرف شنونده‌های بهتری هستن. شاید چون از همین کم‌حرفی‌شون رازها رو بهتر حفظ می‌کنن. شایدم چون آدما جذبِ آدمایی با خصوصیاتِ مخالفِ خودشون می‌شن.

دریافتم که آرامش‌م در گروِ آدمایِ آروم و کم‌حرفِ اطراف‌مه که گاهاً باهام بیش از مابقی آدمای اطراف‌شون حرف می‌زنن و درددل می‌کنن.

* آدمای کم‌حرف برای اطرافیان – به جز مخاطب‌های خاص‌شون – عالی و برای خودشون آزاردهنده‌ن. آدمی که کم‌حرف باشه و همه‌ی حرفا و مشکلات‌شو بریزه توی خودش، بیش‌ترین آسیب رو داره به خودش می‌زنه. این آدما رو باید دریابید. صمیمانه باید پیش‌شون بود. دوستانه باید باهاشون حرف زد. محترمانه باید حرفاشون رو شنید. و عاشقانه باید دوس‌شون داشت. آدمای کم‌حرف رو باید به آغوش کشید و متوجه‌شون کرد که حرف‌های نگفته‌شون رو هم می‌شه شنید، غم‌های نهفته‌شون رو هم می‌شه فهمید، و خنده‌های زخمی‌شون رو می‌شه حس کرد. چشمای آدمای کم‌حرف رو دریابین، دنیایی از حرف‌ن …

IMG_28501

* بهار به من انرژی و شادیِ دوچندان می‌ده ولی ام‌سال یه جورایی دل‌م می‌خواست بهاری در راه نباشه و زمستون‌ش، روزای آخرش، لحظه‌های پایانی‌ش کش‌دار بشه. ان‌قد کش بیاد که هیچ موقع سال ۹۳‌ای در کار نباشه. که همین‌طور بمونه. که سال، جدید نشه. که من ان‌قدر نترسم از تموم شدنِ سال …

* تقویمِ لپ‌تاپ‌م مونده روی ۲۴ اسفند و جلو نمی‌ره. نمی‌شه این اتّفاق واقعی باشه؟

اشق الاشقیا

دسته بندی ها: دل گرفت
برچسب ها: بدون برچسب
دیدگاه: ۱ دیدگاه
انتشار در تاریخ : مارس 13, 2014

زندگی بی‌رحم است، خداوند ارحم‌الراحمین. این‌ها با هم در این دنیا جور در نمی‌آیند. اگر آن دنیایی در کار نبود، به خداوندی‌اش شک می‌کردم.

برگه 1 از 140»

عکس‌های فوتوبلاگ من:


برای مشاهده سایر دل‌عکس‌ها اینجا کلیک کنید.



پُلِ ارتباطی

DellNeveshteha
مـَـه‌بانو در گوگل‌پلاس
میهمانان دل‌نوشته‌ها
  • کاربران حاضر: الان (1) نفر
  • بازدید امروز: (82) نفر
  • بازدید دیروز: (99) نفر
  • بازدید یکتا: (5245) نفر
  • کل بازدید صفحات(17616)

با قدرت Whitime
دل‌نوشته‌های پیشین

خوش آمدید , امروز شنبه, آوریل 19, 2014