به همکارا گفتم به خاطرِ اینکه صرف نمیکنه برنمیگردم؛ امّا خیلی به هم ریخته بودم. چیزایی یادم اومده بود که دلم میخواست برم یه گوشه تنها بشینم. فکرایی توو سرم میچرخید که باید توی تنهاییم حلش میکردم. به مامان گفتم به خاطر سردرد دارم میرم بخوابم، صدام نکنین. سردردو میشد تحمّل کرد امّا بغضی که توی گلوم بود نمیذاشت. اومدم توی اتاقم، نشستم و آروم دارم برا خودم اشک میریزم. نه از خدا گله دارم، نه از بندهی خدا، نه از روزگار؛ من از خودم گله دارم، از خودم.
*مدّتی میشد همه به مشکلاتشون پی برده بودن. شبِ مهمونی خیلی خسته بودم، رفتم توی اتاقم. ۱۵-۱۶ نفر دور هم نشسته بودن و داشتن بازی میکردن. اونا هم بودن؛ هم خانواده اصلی، هم خانواده پسر. سرِ یه مسئله کوچیک، از حرفایی که میزدن اختلافاتشون کاملن به چشم میاومد. خواهرم میگفت همون موقع چند دفعه مادر خانواده بغض کرده و اشک توی چشماش حلقه زده. نیمههای شب بود که هر کسی رفت خونهی خودش. توی اتاقم بودم و فکر میکردم همه رفتن ولی صدای مامان رو شنیدم که با لحن خاصی داشت حرف میزد. به خودم گفتم لابد دارن با خواهرم درددل میکنن. ده دقیقه شد و دیدم نه؛ انگار یه مسئلهی جدّی هست که مامان این همه مدّت داره حرف میزنه. صحبتا واضح نبود، کنجکاو شدم بدونم مامان داره با کی حرف میزنه و قضیه چیه. درِ اتاقمو باز کردم که نگام افتاد به پسر خانواده. تازه دو زاریم افتاد قضیه از چه قراره. مامان داشت سعی میکرد باهاشون صحبت کنه و مشکلاتشون رو حل کنه. خانوادهی اصلی با خانوادهیِ پسر خانواده (که هنوز ۳ سال نشده که ازدواج کردن) اختلافات و مشکلاتِ بزرگی دارن. حسابی با هم لج شدن و زندگی رو به هم تلخ میکنن. از ساعت ۲ نصف شب تا ۶ صبح حرفاشون طول کشید. مامانم بینِ حرفاش یه حرفِ خیلی قشنگی زد. گفت: “این خونه، این باغ، این ماشین، این وسایل، و خیلی چیزای دیگه میمونن ولی ما آدما چند وقتِ دیگه میریم. میریم و فراموش میشیم. این زندگی، انقدر ارزش نداره که ما آدما سرِ مسائل و مشکلات، اینطوری باهم رفتار کنیم.” مامان خیلی تلاش میکرد، خیلی انرژی میذاشت، خیلی میخواست که میونهی دو خانواده رو اصلاح کنه. اینو هر کسی میفهمید. امّا به نظر نمیاومد که کسی متنبه شده باشه. روز بعدش که هر کدوم جدا جدا با مامانم حرف زده بودن و مسائلی که پیش اومده بود، نشون میداد قضیه حادتر از اون چیزیه که فکر میکردیم. داشتم به خودم میگفتم، کاش از بینِ همهی حرفای مامان، فقط به همون یه جملهش فکر میکردن. فقط همون یه جمله.
*یکی دیگه از اقواممون، سن بالایی نداشت که فوت کرد. سرِ خاک، پسرش هی میزد توی سر خودش، ناآرومی میکرد، بیتابی میکرد و میگفت بابا اشتباه کردم. بابا غلط کردم. بابا برگرد تا جبران کنم. میگن یه چند وقت بوده با باباهه سر لج افتاده بوده، سرِ ازدواجش خیلی با باباش جر و بحث کرده. خیلی بیحرمتی کرده. حالا باباهه رفته بود و پسره هیچ راهی برای جبران نداشت …
* زندگی خیلی از ماها همینه. یادمون میره زندگی چقدر بیرحمه، چقدر بیارزشه، چقدر زود میگذره. اگه ماها یه بار، فقط یه بار در روز اینا رو به خودمون یادآوری میکردیم، از خیلی چیزا میگذشتیم، رعایتِ خیلی از چیزا رو میکردم، کمتر زجر میکشیدیم، کمتر بقیّه رو سرِ مسائل ریز و درشت ناراحت میکردیم و خیلی از خطاها و اشتباهات رو مرتکب نمیشدیم. ولی خیلی از ماها غافلیم، میذاریم تا دیر میشه و دستمون از همهجا کوتاه. اون وقت ما میمونیم و یه عالمه پلهای خراب شده، یه عالمه گناه، یه عالمه اشتباه، یه عالمه تاوان و یه عالمه حسرت …
دلم میخواست، بیاید، برگردد و فقط بگوید: مرا ببخش. و برود.
و برود.
و برود.
برای همیشه؛ از همهی گذشتهام، از همهی کابوسهایم، از همهی تلخیهایم.
من همینم؛ دخترکِ احساسیِ پرتوقع. من همینم؛ دخترکِ نق نقوی بدعُنُق. من همینم؛ دخترکِ یکدندهی لجباز. من همینم؛ دخترکِ حرّافِ اعصابخردکن. من همینم؛ دخترکِ بهانهگیرِ پُرایراد. من همینم؛ دخترکِ غیرِ قابلِ تحمّل. من همینم؛ دخترکی که به کوچکترین چیزی بُغض میکند و به هم میریزد. من همینم؛ دخترکی که به آنی کاسهی صبرش لبریز میشود. من همینم؛ دخترکی که در زندگی گیج و سردرگم میشود. من همینم؛ دخترکی که خودش را مقصّر هر اتّفاق بدی میداند.
من همینم، همین؛ تا وقتی که تو نباشی.
از جان هم بیشتر دوستش دارم. تمامِ عاطفه و مردانگی را در یک لحظه و یکجا به آدم هدیه میکند. مثلِ همهی آدمها عیب هم دارد، اشتباه هم دارد ولی قهرمانِ زندگیِ من است. دروغ چرا، از همان بچّگی دوست داشتم مثلِ او شوم. سختکوش، خستگی ناپذیر، مدیر، مهربان و پرمحبّت. هر چه هم از او ناراحتی به دل داشته باشم، هرگز دوست داشتنش کمرنگ نمیشود. شاید به ظاهر بسیاری از نگرانیهایش را نشان نمیدهد، شاید همیشه محکم و استوار مینماید، امّا در عمل تمامِ کوچکیِ قلبش را میبینم. از همان بچّگی دوست داشتم مثلِ او شوم. تحصیلکرده، با شخصیّت، قابلِ احترام، دیندار و باپشتکار.
در جلسهای کاری نشستهایم و کسی از او حرف میزند. از اینکه اشتباهی را مرتکب شدهاست. تا اینجا قبول. من هم عاقلانه میپذیرم. ادامه میدهد، پا را از گلیمش فراتر میگذارد. چند بار هم تکرار میکند: “البتّه نباید جلوی دخترش بگم …” و حرفش را ادامه میدهد. نمیداند دختر است و پدرش. یعنی واقعن نمیداند دختر است و پدرش؟!! اگر نداند خندهدار است. اگر نداند باید تعجّب کرد. اگر نداند پدر بودنش زیرِ سؤال میرود. دختر است و پدرش. دختر است و شخصیّتِ پدرش …
نمیفهمد حالِ مرا، پس از افاضاتش. نمیفهمد چقدر دوست داشتم در آن لحظه بلند شوم و داد بزنم: “تو چهکارهای که بخواهی در مورد پدرِ من اینگونه حرف بزنی؟” خواستم بلند شوم و فریاد بزنم: “دلخوش مباش که روزگار به آنی، آدمی را از عرش به فرش میرساند.” نمیفهمد حالِ مرا که با همهی ارادت و احترامی که برایش قائل هستم، آن لحظه چگونه دوست داشتم بر سرش فریاد بزنم. نباید، نباید جلویِ منِ دختر، از پدرم حرفی بزند که لحظهای فکر کنم قرار است بشکند، نباید حرفی بزند که در ذهنِ من، قهرمان بودنش خدشهدار شود … نمیفهمد حالِ دختری که پدرش را از جان هم بیشتر دوست دارد …
پ.ن:
* عکس را هفتهی پیش در مطبِ پدر ثبت کردم.
** خدا نکند آدمی جوِّ جایگاه بگیرتش و مستبدانه تصمیم بگیرد …
همینجوری هوس عکّاسی میکنی، همینجوری راه میافتی میری سمتِ کوچه پس کوچههای مسیرِ محلّ کارِت، همینجوری یهو دلت برا دانشکده تنگ میشه، همینجوری میری سمتِ دانشکده، همینجوری میدونی یکی دو ساعت مونده به غروب، بهترین وقته برا عکّاسی از دانشکده، همینجوری وقتی داری برمیگردی یکی از استادای خیلی خوبتو میبینی، همینجوری اونم تو رو میبینه:
- بـَـه خانومِ …
+ (من با نیشِ باز) سلام استاد
- یادی از قدیما کردی؟!
+ میدونین استاد، یکی دو سال که میگذره، آدم واقعن دلش تنگ میشه برا اینجا …
- و تو اومدی دانشکده برا عکّاسی.
+ آره؛ اینطوری آروم میشم.
- خوشحال شدم دیدمت
+ منم واقعن خوشحال شدم
و همینجوری با عکّاسی، با دیدنِ دانشکده و یه مکالمه ساده، دلت شاد میشه …
خاطرهای از ۱۹ فروردین ۱۳۹۲
روی هم رفته همه چیز بهتر از دفعهی قبل بود. ساعت ۸ پذیرش شدم، وارد بخش که شدم پرستار راهنماییمون کرد بریم اتاق شماره ۲ و لباسای اتاق عملو بپوشم. یه اتاقِ اختصاصی برایِ خودم و مامانم
راستشو بخواین، استرسم از دفعهی قبل بیشتر بود. نمیدونم چرا دائم فکرِ اینکه دیگه به هوش نیام توی سرم میچرخید!
چند دقیقه بعد خانوم پرستاره که خیلی هم مهربون بود اومد و آنژیوکت رو به پشت دستم زد (اینجا بود که چندین قطره خون از دستم چکید :دی). بندهی خدا کلّی بابتِ خونهای ریخته شده معذرتخواهی کرد و بهم گفت دیگه راحت باش تا صدات کنم. تا ساعت ۱۱ هی نشستم، هی پا شدم، هی عکس گرفتم، هی با مامان مسخره بازی در آوردم. ۱۱ و ربع بود که چادر به سر (این کارشون خیلی خوب بود که بهت چادر میدادن تا اتاق عمل بری)، واردِ اتاق عمل شدم. چند تا پرستارِ مهربون دور و برم بودن که باهام حرف میزدن و باعث میشدن یادم بره اینجا اتاق عمله. همینطور داشتن حرف میزدن که دیگه هیچی نفهمیدم تا …
ساعت ۱۲ و ۲۵ دقیقه بود که با صدایِ پرستار که هی میگفت: “خانومی، نفس بکش. خانومی، نفس بکش” به هوش اومدم ولی هیچ جوری نفسم بالا نمیاومد. راهِ تنفّسیم بسته شده بود. حتّی نمیتونستم دهنمو باز کنم و بگم نمیتونم نفس بکشم. یه لحظه توو همون حالتِ خواب و بیداری از ذهنم گذشت”دیگه رفتم” که یه چیزی زدن تهِ حلقم و راهِ نفسم باز شد. (اه! هیجانش کم شد :دی) این دفعه میگفت: “نفسِ عمیق بکش، نفسِ عمیق بکش …” یعنی توقع داشت نفسِ غیرِ عمیق بکشم بعد از یه دقیقه نفس نکشیدن؟
آقا! خوشحال بودم، خوشحال از اینکه هنوز نفس کشیدن یادم نرفته* :D
وقتی نفسام عادی شد، کم کم چشمام هم باز شد و نگام افتاد به ساعتِ بالای سرم که عقربهها میگفتن ساعت ۱۲ و نیمه. توو اون ده دقیقهای که توی اتاقِ مراقبتهای بعد از بیهوشی بودم، سرگرمیم شده بود نگاه کنم ببینم این خطه که روی دستگاه بالا پایین میره، مثِ فیلما صاف میشه یا نه
که دکتر اومد بالا سرم و احوالمو پرسید و چند تا توصیه کرد و رفت. بعد هم بنده رو آوردن تا اتاقم و اونجا ازم خواستن کمک کنم جا به جا شم و برم روی اون یکی تخت که بنده کأنّهو زبل خان پاشدم نشستم! و رفتم روی تختم که پرستاره این شکلی شده بود o.O و گفت چشمت نکنم خیلی هوشیاری. (منظورش باهوش نبودا؛ اشتباه نکنین، منظورش این بود که نفهم نیستم
) )
بَــله؛ و این بود که بنده از ساعت ۸ شبِ قبل تا ساعتِ ۳ و نیم بعد از ظهر با معدهای خالی و رودهای کوچک که بزرگه رو میخورد! در بیمارستان برای قطرهای آب التماس میکردم! ساعت سه و نیم هم جاتون خالی، وقتی دیدم با کمی آب حالم بد نشد، جوگیر شدم و دو تا لیوان آبمیوه و یه شیرینی خوردم و روم به دیفالِ بیمارستان، ساعت ۵ که شد معدهم دیگه دووم نیاورد :دی. منم باهاش لج کردم، ساعت ۶ که مرخص شدم و اومدم خونه دو تا کاسه سوپ خوردم و باز روم به دیفالِ اتاق، دو ساعت بیشتر مهمونِ معدهم نبود. دیگه دفعه سوم از روو رفتم و مبارزهی بعدی رو گذاشتم برای صبحونهی روز بعدم که خوشبختانه بالاخره پیروز شدم!
از سردردم نمیگم که جزء لاینفکِ این چند روزهی زندگیم بود
این بود خاطرهی عملِ من.
با تشکرّ
پایان.
پ.ن:
* بابام عادت داره وقتی میگن کسی مُرده، میگه: فلانی نفس کشیدن یادش رفته. از قضا وقتی براش تعریف کردم نفسم بالا نمیاومده، گفت: یه لحظه نفس کشیدن یادت رفتا :دی
دارم برمیگردم به دو سال و هشت ماه پیش، به اون زمان که لباسای آبی رو داد دستم و گفت هر چی زیور آلات داری بیرون بیار و فقط همین لباسا تنت باشه. به اون زمان که لباسا رو پوشیدم و چادر مشکیم رو سر کردم و به مامان گفتم؛ همین چند دقیقه که وقت دارم، برم نمازمو بخونم. به اون زمانی که یه جای کوچیک رو که اندازه یه نفر فضا بود، بهم نشون دادن، که هنوز داشتم نماز عصرمو میخوندم که مامان اومد صدام کرد و گفت حاضر باش بری داخل. به اون زمانی که دمِ درِ ورودی مامان قرآن به دست نشست روی پلّهها و من بهش خندیدم و گفتم: “عینِ فیلما شده”. به اون زمان که خانوم پرستار بهم گفت روسریتو بیرون بیار و یه لحظه تمام تنم سرد شد. به اون زمانی که تند تند رفتم سمتِ تخت و دراز کشیدم. به اون زمان که دکتر اومد بالای سرم و ماسک رو گذاشت روی بینیم و چند تا سوال پرسید و دیگه نفهمیدم چی شد. دیگه نفهمیدم چی شد تا وقتی چشمامو باز کردم و چشمم افتاد به چهرهی نگرونِ مامان. لبخند زد و گفت: “درد داری؟” ولی من نمیفهمیدم چی به چیه، گیج بودم، گنگ بودم، سرم سنگینی میکرد. کم کم داشتم میفهمیدم کجا هستم، چی شده و این سردرد از کجاست. گفت: “کیک بدم بخوری؟” سری تکون دادم که یعنی نه. “آب قند میخوای؟” – آره …
هنوز یه ساعت نگذشته بود که گفتم پاشین بریم خونه. مامان میگفت میتونی راه بری؟ گفتم آره، یه جوری میرم. روسریمو انداختم سرم، چادرمو پوشیدم و دست مامانو گرفتم و آروم آروم رفتم سوار ماشین شدم. خونه که رسیدیم تا دو روز بین خواب و بیداری بودم. مامان میگفت: “وقتی از اتاق عمل آوردنت ازت پرسیدم خودت میتونی از روی اون تخت بیای روی این یکی؟ گفتی آره و اومدی روی تخت” ولی من هیچی از اون لحظه یادم نبود. میگفت: “وقتی توی سالن داشتن میآوردنت سمتِ اتاقِ خواهران، مادرِ یکی از هماتاقیا گفته: چرا این پسر رو میبرین توی اتاق خانوما؟!” میگفت: “خندیدم و گفتم: این دخترِ منه، موهاشو تیغ زده.” مامانم میگفت … مامان خیلی چیزا میگفت. مامان خیلی چیزا رو میفهمید. مامان خیلی چیزا رو میشنید. مامان همون کسی بود که پا به پام نگران بود، پا به پام مضطرب بود، پا به پام فکرش مشغول میشد. مامانهمون کسی بود که دوست نداشت کسی بفهمه عمل کردم. همون کسی که بعد از عمل وقتی دید خوب نشدم، پا به پام حرص میخورد و ناراحت بود.
دو سال و هشت ماه گذشته و باز اون قصّهها قراره دو بارِ دیگه تکرار بشه. دو سال و هشت ماه گذشت. من هم فرق کردم. دفعه پیش با اینکه نظرِ بابام مساعد نبود ولی من اصرار داشتم عمل کنم ولی امسال بعد از اینکه از مطب دکتر برگشتیم، وقتی مامانم پرسید مطمئنی میخوای عمل کنی؟ جواب دادم: این دفعه تصمیم رو میذارم به عهده شما و بابا. دو سال و هشت ماه گذشته و بابا نظرش مساعده برای عمل. فردا قراره بریم دکتر و وقتِ جرّاحی بگیریم. دو سال و هشت ماه گذشته و برام مهم نیست کسی بفهمه یا نفهمه. برام مهم نیست کی میخواد چی بگه و چه ایرادی بگیره. فقط امیدوارم دفعه چهارمی در کار نباشه.
شده یه پیامک بیاد و در جوابش شرمنده باشی؟ شده از تیکهای از گذشتهت انقدر شرمنده باشی که حتّا نخوای یه لحظه هم بهش فکر کنی؟ شده یهو دلت انقدر بیتابی کنه که بشینی سرِ جانماز و اشک بریزی؟ شده دلت یه چیزایی رو بخواد که از داشتنشون میترسی؟ شده با خدا قول و قرار بذاری ولی بازم آروم نگیری؟ شده ندونی از زندگیت چی میخوای؟ شده صبحش بشینی کسی دیگه رو نصیحت کنی و شبش خودت دچار بشی؟ شده کسی ازت تعرف کنه و بدونی تو لایق اون تعریف نیستی؟ شده دلت برا بعضی چیزا پَر پَر بزنه ولی جرأت نکنی بخوایشون؟ شده همهی حرفایی که باید بزنی رو نگه داری چون خودتم نمیدونی چی درسته و چی غلط؟ شده خودتو کامل بسپری به سرنوشت؟ شده احساس عجز کنی؟ شده با اینکه خیلی ناآرومی، خودتو خونسرد نشون بدی؟ شده این همه سوالی که جوابش مشخصه رو از بقیه بپرسی؟
شنیده بودم خواهرِ زهرا اوّلِ ماهِ نُه، دوقلوی پسر به دنیا آورده که بعد از چند روز، اون قُلی که ریزه میزهتر و مریض بوده، از دنیا رفته. شنیده بودم مادرِ بچّه افسردگی بعد از زایمان گرفته و با رفتنِ بچّهش بدتر شده. شنیده بودم قُلِ دوم بیمارستانه و تحتِ مراقبت. شنیده بودم خانواده بچّه اوضاع و احوالِ روحی مساعدی ندارن …
دیروز بچّه رو از اون بیمارستانِ خصوصی، ترخیص کردن و بردن بیمارستانی که بابا مدیرشه. بهم که خبر داد، پرسیدم چی شده که بچّه رو آوردین این بیمارستان؟ گفت دکترِ بچّه گفته بیاریمش اینجا، هم مراقبتشون بیشتره، هم خرجش کمتر. گفتم چرا زودتر نیاوردینش؟ گفت به خاطرِ حرفِ مردم که ممکن بود بگن بچّه رو به خاطرِ اینکه کمتر پول بدیم از اون بیمارستان بیرون آوردیم. از روی جواباش فهمیدم خبر نداشته بابام رئیسِ بیمارستانِ دومیه. گفتم من اگه میدونستم تو در جریان نیستی، همون روز که احوال بچّه رو پرسیدم و گفتم اگه کمکی بود در خدمتیم، میگفتم بچّه رو بیارین اینجا. گفت باورت نمیشه وقتی فهمیدم بابات اونجان، چقد خوشحال شدم. دیگه حالا بابای بچّه به همه گفته بچّه رو بردیم اونجا چون بابایِ دوستِ زهرا رئیسشه.
۷ میلیون و خردهای خرجِ بیمارستان قبلیش شده. حالا که آوردنش اینجا، وقتی بابا زنگ زد که احوالِ بچّه رو بپرسه، فهمیدیم بیمارستانِ قبلی سِرُم رو بد به پایِ بچّه زدن و پایِ بچّه کوفته و کبود شده و حالا باید با دارو و عمل جرّاحی و … این بیماریِ جدید بچّه رو هم درمان کنن. بابا میگفت اگه وضعش بدتر بشه، حتّا احتمال داره اون قسمت از بدنِ بچّه رو قطع کنن. وقتی اینا رو فهمیدم سرم سوت کشید. متأسف شدم برای آدما، برای اونایی که هر غلطی دلشون میخواد میکنن و هیچ مسئولیّتی هم گردن نمیگیرن. اون بیمارستان این همه پول رو گرفته برای اینکه یه بیماریِ جدید هم به بچّه اضافه کرده؟! اون بیمارستان نباید یه کلام به خانوادهی بچّه بگه چه بلایی سرِ بچّه آوردن؟! حالا اگه اونا آشنا نداشتن، کی قرار بود بهشون بگه چه اتّفاقی افتاده و خرجای جدید برایِ چیه و چی شده که اینطوری شده؟! حالا اگه این بچّه پاشو از دست بده، یا بیماریش خوب نشه یا حتّا خدای نکرده از دنیا بره، کی میخواد جوابِ این اشتباه رو بده؟! کی میتونه غصّهای که مادرِ بچّه و بلای روحی که سرِ خانوادهش میاد رو جبران کنه؟!
با زهرا تماس گرفتم؛ بهش گفتم بره یه جایی که مادرِ بچّه نباشه. براش توضیح دادم چی شده. بهش گفتم به مامان بابای بچّه نگو که ممکنه این مشکل حاد بشه. گفتم فعلن براشون توضیح بده که بدونن چی شده. که برن از بیمارستان قبلی شکایت کنن. که حداقل برن اونجا و بهشون بگن که متوجّه شدن چه بلایی سر بچّه آوردن. که بدونن هر غلطی دلشون خواست نباید بکنن و بعدم به روی خودشون نیارن. که دیگه این بلا رو سرِ مریضای بعدی نیارن!
چرا ما آدما انقدر بیوجدان شدیم؟ چرا انقدر مسئولیّت ناپذیر شدیم؟ چرا انقدر ساده از اشتباهاتمون میگذریم؟ چرا انقدر نسبت به کوتاهیهامون بیخیال شدیم؟ چرا یه ذرّه خودمون رو نمیذاریم جایِ دیگران؟ چرا باید همچین اتّفاقاتی بیافته و بقیّه سکوت کنن؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟