twitter googleplus facebook instagram yahoo email rss
  •  
  • صفحه اصلی

اشکایى که بى هوا رو گونه هام مى ریزه …

دسته بندی ها: دل نوشت
برچسب ها: بدون برچسب
دیدگاه: ۰ دیدگاه
انتشار در تاریخ : بهمن ۵, ۱۳۹۳

نیم ساعتی هس بندای کفش‌مو بستم که برگردم سر کار، فقط یه ساعت مرخصى گرفتم ولی دو ساعتی مى‌شه که اینجام. همون جور که دم در نشستم روی پله‌ها، دارم حرف مى‌زنم که یهو بغض‌م مى‌گیره. بهش مى‌گم: “گاهى مى‌خوام فقط گریه کنم و بگم دیگه بسه، هر کاری خودت مى‌دونى بکن، من راضى‌ام.” یه قطره اشک سرازیر مى‌شه … بى هیچ مکثى مى‌گه گریه کن، جدى مى‌گم، گریه خوبه. بعدم می‌ره سمت لباسای بیرون‌ش و مى‌گه تنها نرو، همرات میام که حرف بزنى و گریه کنى.

نیم ساعت از اون موقع مى‌گذره که توی خیابونا داریم مى‌چرخیم، ولى سهم من فقط همون یه قطره اشک بود. مى‌گه گریه‌ت همین بود؟!! من اگه گریه‌م بیاد انقدر اشک مى‌ریزم گه خسته می‌شم. مى‌زنم زیر خنده. مى‌گم آره. گریه‌م تموم شد. یادم میاد چند وقته هیچ عجز و لابه‌اى نکردم پیش خدا، چند وقته گریه درست حسابى نکردم که بالشت‌م خیس بشه …

بالاخره روزاى آروم هم میاد، نمیاد؟

پ.ن:

ممنون که هر موقع خواستمت بودى و ممنون‌تر که هر چى هم خراب‌کارى کردم و کج رفتم بازم فهمیدیم …

دخترى در آستانه ى فرو ریختن

دسته بندی ها: دل نوشت
برچسب ها: بدون برچسب
دیدگاه: ۰ دیدگاه
انتشار در تاریخ : بهمن ۴, ۱۳۹۳

به اندازه ى تک تک روزهایى که پاى اعتقاداتم ایستادم پریشان م …

image

پ.ن:

الهى! ارحم عبدک الضعیف …

یه شبی که مثل امشب ه

دسته بندی ها: دل گرفت
برچسب ها: بدون برچسب
دیدگاه: ۴ دیدگاه
انتشار در تاریخ : دی ۲۷, ۱۳۹۳

یک شب هایی هست که برا خواب نیس، برا بیداری ه. برا فکر و خیال. برا انداز ورانداز. برا غصه. برا مرور. برا بلند شدن و چراغ روشن کردن و عکس گرفتن. برا مقایسه ی دیروز و امروز. برا اشک ریختن. برا شکستن …

بالاخره یه روز میاد که جا می ذارم و بی خبر می رم. می رم از هر جا که نام و نشونی ازم بوده. می رم و هیچ نشونی از خودم نمی ذارم. من آدم رفتن نبودم اما آدم رفتن می شم. می گن وقتی آدم یه خصلتی رو نداره، وقتی به اون خصلت دچار میشه، خیلی شدت داره. منم یه روزی می رم، یه جوری که انگار هیچ موقع نبودم …

امشب از اون شب هایی هست که نشستم و به رفتن فکر می کنم.

IMG_56361

نقطه، سرِ خط …

دسته بندی ها: دل نوشت
برچسب ها: بدون برچسب
دیدگاه: ۲ دیدگاه
انتشار در تاریخ : دی ۲۶, ۱۳۹۳

[این پست تنها یک پی‌نوشت است و بس.]

پ.ن:

و من

از آن‌جا شروع می‌کنم به نوشتن

که تمام می‌شوم …

برایِ نورایِ عزیزم …

دسته بندی ها: خاطرات, دل نوشت
برچسب ها: بدون برچسب
دیدگاه: ۴ دیدگاه
انتشار در تاریخ : دی ۲۵, ۱۳۹۳

بعد از مدّت‌ها با هم صحبت کردیم. بهش می‌گم حالا که باهات حرف زدم می‌فهمم چقد دل‌م واست تنگ شده بود … می‌گه آره، چه شب‌هایی که تا صبح با هم سر نکردیم. می‌گم یادته؟ می‌گه آره فوضول خانوم!

حدود چهار سال پیش باهاش دوست شدم. ارتباطمون از اون‌جایی شروع شد که یه شب شروع کردم به کنکاش توی زندگی‌ش. طبق روالِ همیشگی‌م از خودش و زندگی‌ش و … پرسیدم. یادمه از سر شب تا خودِ صبح حرف می‌زدیم. دو سه روز کارمون شده بود همین. انگار نه انگار تا دی‌روزش اصلاً همو نمی‌شناختیم. خدا ما دو تا رو سر راه هم قرار داده بود تا یه هم‌زبون داشته باشیم. از جیک و پوک هم خبر داشتیم. از رازهایی که سال‌های سال به کسی نگفته بودیم. از این‌که لحظه به لحظه چی کار می‌کردیم. از همه‌ی همه‌ی همه چیز …

یکی دو سال اوضاع به همین منوال بود. نمی‌دونم دقیقن از کجا و چطور فاصله افتاد بین‌مون. فاصله بیش‌تر و بیش‌تر و بیش‌تر شد تا جایی که این اواخر ماه‌ها می‌اومد و می‌رفت و حتا یه بارم با هم حرف نزده بودیم. پری‌روز عکس بابابزرگ‌شو گذاشته بود اینستا. با دیدن عکس‌ه یکهو دل‌م خیلی هواشو کرد. نظر گذاشتم براش. توی وایبر بهم پیام داد. شروع کردیم مثل اون روزا حرف زدن با این تفاوت که نه من اون محبوبه‌ی دو سه سال پیش بودم نه اون همون نورا …

دل‌م می‌خواست بگم خیلی کم دارم‌ت فاطمه؛ خیلی بزرگ شدم، خیلی تنها شدم، خیلی چیزا عوض شده، خیلی حرفامو می‌خورم، خیلی وقتا کسی نیست که شادی‌های کوچولومو باهاش قسمت کنم، خیلی وقتا فقط می‌خوام یکی باشه که بدونم هر موقع می‌تونم بهش زنگ بزنم و بهم آرامش بده، بی‌رودرواسی از ریز ریزِ چیزایی که تو دل‌مه بگم. دل‌م می‌خواست تا خود صبح باهاش حرف بزنم  ولی نه من دیگه اون محبوبه بودم نه اون همون نورا …

IMG_88491

پ.ن:

* فاطمه یک دوستِ به تمام معنا بود. من و فاطمه تا یکی دو سال اصلاً همو ندیده بودیم امّا می‌دونستم هر جا کم بیارم هست، هر جا ناراحت باشم هست، هر جا مشورت بخوام هست، هر جا خواهر بخوام، مادر بخوام، دوست بخوام، هست … امّا دستِ روزگار فاطمه رو ، محبوبه رو، از هم گرفت.

** می‌بینی فاطمه؟ می‌بینی؟ بازم بهونه‌ای شدی واسه این‌که باز شروع کنم به نوشتن. 

*** فقط خودت می‌دونی چرا و چقدر دی‌روز، روزِ خوبی بود برام …

ردِ پایِ احساس

دسته بندی ها: دل نوشت
برچسب ها: بدون برچسب
دیدگاه: ۱۳ دیدگاه
انتشار در تاریخ : آبان ۱۴, ۱۳۹۳

این حس عجیبِ تازه‌ای که در من روییده، خبر از اتّفاقِ خوبی دارد؟!

 

Golnaar

برگه 1 از 146»

عکس‌های فوتوبلاگ من:


برای مشاهده سایر دل‌عکس‌ها اینجا کلیک کنید.



پُلِ ارتباطی

DellNeveshteha
مـَـه‌بانو در گوگل‌پلاس
میهمانان دل‌نوشته‌ها
  • کاربران حاضر: الان (1) نفر
  • بازدید امروز: (39) نفر
  • بازدید دیروز: (81) نفر
  • بازدید یکتا: (3897) نفر
  • کل بازدید صفحات(18720)

با قدرت Whitime

خوش آمدید , امروز پنج شنبه, بهمن ۹, ۱۳۹۳