آقا!
بیا و
به چشمهایِ بارانیِ ما
بتاب …
آبجی کوچیکهم از مدرسه که رسید، از گریه و بغض خوابش برد. آخه امروز توی مدرسه، خبرِ فوتِ بابای دوستشو شنیده بود.
همین کافی بود که من یادِ دوم دبیرستان بیافتم و اون روزی که خبر کشته شدنِ بابای یکی از دوستای مهربونمون رو بهم دادن … میدونی، یه خبرایی مثلِ خبرِ فوتِ پدر و مادر، هرچند که پدر و مادرِ خودت نباشن، آدمو داغون میکنه. من اون موقعها باورم نمیشد اون خبر انقدر برام سنگین باشه. هیچ موقع یادم نمیره وقتی لیلا رو توی مسجد بغل کردم و به زور بغضم رو قورت دادم و بهش تسلیت گفتم. من هیچ موقع گریههای بچّهها رو اون روز یادم نمیره.
خیلی سخته خم شدنِ کمر آدما زیرِ بارِ از دست دادن پدر یا مادر …
چه عجیب که در عرضِ دو سه روز دو تا مطلب نوشتم که یکیش از رفتنِ مادره و یکیش پدر …
پ.ن:
برا قلبِ بابام دعا میکنین؟
دو مطلبِ پیشینی که در مورد بابام نوشتم: اینجا و اینجا
نگاهم به مونیتور است، دارم وبگردی میکنم که ناگاه چشمم به تارِ مویِ مادرم که روی کیبورد جا خوش کرده است؛ دوخته میشود. ذهنم ناگاه مثلِ غلتکی که حلقهی فیلم را جلو و عقب میبرد، تند و تند و تند فیلمِ زندگیام را به جلو میبرد تا روزی که نفَس مادرم سرد شده است و من درمانده و ناتوان، بیپشتوانه و ناامید نشستهام و اشک میریزم و اشک میریزم و اشک میریزم. گنگ و مات و مبهوت. نه فریادی و نه حرکتی، فقط بغض و آه و اشک …
بارها و بارها این حلقهی فیلم به همینجا رسیدهاست و مرا پریشان کرده است و بارانی و آشفته. و من نمیدانم چرا خدا مادرها را از آدمی میستاند …
مادر که برود، نفس هم باید برود …
پ.ن:
نمیخواستم برای روزِ مادر غمگین بنویسم. امّا این متن را مدّتی پیش نوشته بودم و چندین بار خواستم منتشرش کنم، نتوانستم ولی نمیدانم چرا امروز … شاید به یادِ آنان که نفس مادرشان سرد شدهاست و ما هرگز نفهمیدیمشان …
داشتن گروه کوچکی از دوستان واقعی و ناب، بسیار باارزشتر از داشتن گروه بزرگی از دوستان لحظهای و غیرواقعیست!
تغییرات؛ همهجا و برای همه وجود داره. به نظرم اینکه فکر کنیم آدما همیشه یه جور میمونن، اشتباهه. آدما دائم در حالِ تغییرن ولی گاهی تغییراتشون محسوسه و گاهی نامحسوس. که این محسوس یا نامحسوس بودن به چیزای مختلفی از جمله میزانِ ارتباطِ تو با اون فرد، نوعِ تغییر، حوادثی که توی زندگیِ فرد اتّفاق افتاده و … بستگی داره. حسّیه که دیگری از تغییراتِ تو داره باعث میشه که تغییراتِ تو براش آزار دهنده باشه یا خوشایند. اغلب در این مواقع اطرافیان دو دسته میشن؛ یه دسته که از تغییراتِ جدیدت راضی هستن و یه دسته که ناراضی.
اغلب آدما، وقتی دور و برشون شلوغ میشه یا دامنهی معروفیّتشون بزرگتر میشه؛ از نظر آدمای اطرافشون “خودشون رو میگیرن” یا “دیگه آدمِ قبلی نیستن” یا … . به نظرم ماها میتونیم نسبت به معرفیّتِ آدمای دور و برمون یه نگاه دیگه داشته باشیم. آدمایی که معروف میشن لزوماً خودشون رو از ما جدا نکردن و نسبت بهمون بیمحلّی یا کممحلّی داشته باشن، بلکه این آدما دو دستهن:
یه سری که آگاهانه خودشون رو گم میکنن!
و
یه سری که ناآگاهانه آدمِ قبلی نیستن و فقط به اقتضای شرایط جدیدشون تغییر میکنن. همونطور که همهی ما آدما با شرایط جدیدِ زندگیمون تغییر میکنیم.
دستهی اوّل که تکلیفشون رو با ما مشخّص کردن. هیچ. امّا میمونه دستهی دوم که اگه نسبت بهشون رفتارِ مناسبی نداشته باشیم و قضاوتهای نادرستی در موردشون انجام بدیم، روز به روز ازمون دورتر و دورتر میشن و واسه همیشه باید به عنوان یه خاطره ازشون یاد کنیم به عنوانِ کسایی که روزهایی باهاش اتّفاقاتِ به یاد موندنی داشتیم. ولی اگه سعی کنیم شرایط جدیدشون رو درک کنیم و متناسب با شرایط جدید برای ارتباط باهاشون قدم برداریم و توقّعاتمون رو ازشون پایینتر بیاریم؛ میتونیم یک رابطهی خوب و راضیکنندهای رو باهاشون داشته باشیم.
چند روزه که مسیرم رو از خونه به محل کار جوری میرم که از کوچههای خشت و گلیِ قدیمی عبور کنم. کوچههایی که کنارشون درختای توت عطرشون رو توی هوا پراکنده میکنن و چینههای گلی یادِ ایّامِ دورِ کودکی رو بهت یادآوری میکنن. همون کوچههای باریکی که صبحها پُر میشه از صدای گنجیشکایی که از این شاخه به اون شاخه میپرن. همون کوچههایی که عصرا که پا میذارم توشون پسر بچّههای دبستانی واسه خاطرِ چند تا دونه توت از سر و کولِ درخت بالا میرن و صدای خندههاشون تا ته وجودت رو زنده میکنه.
سرِ راه یه بادگیری رو میبینم که هر روز چندین دقیقه زیباییِ کادری که شاخ و برگِ درختِ کوچه براش درست کردن، منو به فکر فرو میبره. یه مزاری هست که تاریخ روی سنگ قبرا برمیگرده به حدود یه قرن پیش. یه جاهایی هست که دوست داری همونجا بشینی و چند ساعت رو همینطور زیرِ سایهی خنکِ درختا، کنارِ جو، از همهی روزمرگیها دل بکنی و غرقِ خیالاتت بشی.
چند روزه مسیرِم رو از خونه به محل کار جوری میرم که یادم باشه هنوزم مسیرایی هست که گاهی فراموششون میکنی و این همه زیبایی و خوبی رو یه جا از دست میدی …
و گاهی با خودم فکر میکنم بچّههای ما چهطور این همه زیبایی رو از دست میدن …
پ.ن:
خواستم عکس این مسیر رو بذارم، گفتم تخیّلاتتون رو خراب نکنم.
دلت که برای کسی تنگ میشه؛ اوّلین کاری که میکنی، میری سراغ خاطراتتون. دونه دونه مرورشون میکنی، با بعضیاشون خنده میشینه روی لبت و با بعضیاشون بغض توی گلوت.
دلت که تنگ میشه؛ دنبال راهی میگردی که از این دلتنگی بیرون بیای. گاهی توی واقعیّت دنبال راهِ چاره میگردی و گاهی توی خیالات.
دلت که تنگ میشه؛ یه آدمِ دیگهای میشی. گاهی دوستداشتنی میشی و مهربون. گاهی بدعُنُق و بداخلاق.
دلم تنگ شده. خنده نشسته روی لبام و توی خیالاتم دارم سیر میکنم. فکر کنم دوستداشتنیتر شده باشم، نه؟
وقتی میخوای واردِ یه شغلی بشی، هر کسی توصیهای بهت میکنه یا راهی رو بهت نشون میده یا نصیحتی بهت میکنه یا … . این وسط یکی از بحثایی که پیش میاد؛ در موردِ برخوردِ اوّلت یا اوّلین حضورت در محل کاره. اینکه قدرت بیان داشته باشی. از مهارتها و دانشت بگی. از افتخارات قبلیت صحبت کنی. از توقعاتی که از شغلت داری. و از نکات مهمی که شاید خیلیهامون رومون نشه در موردش سوال کنیم؛ میزانِ حقوقی که برات تعیین میکنن چقدره؟
در موردِ تک تکِ مواردِ بالا بحثهای مفصّلی میشه کرد امّا من میخوام راجع به اوّلین جلسهی حضورت در محلّ کار صحبت کنم.
وقتی کسی از اطرافیان بدونه قراره واردِ یک کاری بشی، یکی از توصیههایی که بهت میکنن در موردِ ظاهرته. خیلی برام جالبه که ما آدما به همدیگه توصیه میکنیم برای به دستآوردنِ کار، از خودمون فاصله بگیریم و اونچه که نیستیم رو نشون بدیم. که البتّه این توصیهها با توجّه به جایی که میخوای بری، محلّ کارش [پایین شهر یا بالای شهر بودن!]، خصوصی یا دولتی بودن و … متفاوت میشن. از جمله متداولترینِ این توصیهها این دو تاست: “میری برای مصاحبه، حتمن چادر بپوشیا!” / “یه خورده به خودت برس، یه ذرّه هم آب و رنگتو زیاد کن!”
شاید خیلیهامون به سادگی از کنارِ اثرات یا دلایل این توصیهها بگذریم. شاید توصیههای دیگران برامون مهم نباشه. شاید هم بهشون عمل کنیم. ولی من میگم هیچ موقع نشستین با خودتون فکر کنین چرا باید آدمی خودش رو اونجوری که نیست نشون بده؟ و آیا واقعن داشتنِ بعضی از شغلها انقدر ارزش داره که یک عمر مجبور باشی تظاهر کنی به چیزی که نیستی؟ حقیقتن باور دارین که آدمای اطراف بینِ خودِ واقعی و حقیقیتون تمییز قائل نمیشن؟
چرا اصلن باید همچین توصیههایی به همدیگه بکنیم؟!
این توصیهها عملن تشویق به دوروییه. بذارین هرجایی و هر زمانی، همونی باشیم که هستیم؛ نه اونچه که دیگران میخوان باشیم.
همیشه بینِ صحبتهای روزمره از حقّ بزرگترها یا نیکی به پدر و مادر و … زیاد صحبت میشود ولی کمتر از حقّ کوچکترها یا فرزندان و … صحبتی به میان میآید. خیلی وقتها منشاء اشتباهات و گناهانِ کوچکتر همان بزرگترهایی هستند که گمان میکنند به صرفِ بزرگتر بودنشان هم بیشتر میدانند و هم درستتر!
نمیخواهم بگویم بیشترِ مشکلاتِ جوانان از خطایِ بزرگترها و خودهمهچیز دانی و تصمیمگیریهایشان به جایِ کوچکترهاست ولی بخشِ قابلِ توجّهی از معضلات و پیامدهای ما جوانها، به همین خصلتِ بزرگترها برمیگردد.
بعضی از آنها، هیچ نگویی؛ میخواهند برای تکتکِ لحظاتِ زندگیات، تعیینِ تکلیف کنند!
پ.ن:
منکرِ تجاربِ قابلِ استفادهی بزرگترها نیستم ولی ضربههای قابل توجّهی از این خصلتِ بزرگترها خوردهام.